۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه

ننگ نیست

هر که میبیند به خاری بنگرد
بر خودش با چشم زاری بنگرد
ننگ نیست آیا برای نان شب
دخت ایرانی به تازی بنگرد.




برای اطلات بیشتر کلیک کنید

حراج دختران ایران؛ وقتی همه خوابیم

تخم گذاری

روز آمد و رفت و ماه و سالی
گردیده بگرد خود جهانی
در چله و هنگام بهاری
سبز است درخت زندگانی
بر پای زمینیش تنومند
صد ریشه تنیده در صحاری
بالای سرَش دو مرغ عاشق
آیند برای تخم گذاری
من منتظرم تو هم بیایی
بر کاج نشسته خوش کلاغی
بالی نه پری نه در تکانی
آورده نه میبرد پیامی
یک بار همین کلاغ میگفت
شاکی شده از دست قناری
میگشت پی وکیل قابل
منقار گشود پیش قاضی
امن است سرای پادشاهی
در شهر بود هر آنچه خواهی
بی کوه بزن به قاف و لافی
با چشمه بگو سخن ز پاکی
سیمرغ نبود هر چه دیدم
بسیار شنیدم از اهالی
رستم نشنیده ام بگویند
سهراب بُود در این حوالی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه

دست دشمن

دست دشمن به شکار من و تست
بده دستی که روای من و تست
نشکند تَرکه اگر دسته شود
گر شکستیم به پای من و تست
* * *
پا بر این دنیا زدن بس مشکل است
در زدن بودم یکی پایم گرفت
آن دگر در گل فرو جانم گرفت
دست دنیا بود دنیایم گرفت

کی زمستون بیده

 کَی زِ مَستُون بیده تا هیمه تو تندیرُم بوُه
 کَی توستون بیده تا میوه تو خورجینُوم بوُه
 بیست و پنج سال تمومه مو چِشُوم رَگ نیزَنه
 سیل فاییز ایکُنوم تا یه چی دسگیرُم بوُه
 ا ای برگا که ایریزن نیگُوم
 مو نیخام برگی تو فاییزُم بوُه
 ا درخدا که ایخشگن نیگوُم
 نیخواهوم سوُخدَنه دسگیرُم بوُه
 ایخام هر جایی که هِسدُم بیبینوُم
 یه رانَم شادی تو پیسینوُم بوُه
 او زَمونی که چِشام رفَدِنه خوُ
 ایخواهوم سازی جا فات خونوم بوُه
 نیدُنوم که بشنٍوُم یا نشنِوُم
 ا شِنیدَن ایخواهوم گوشوم بوُه
 او زَمونی که آ بهمن ایخونه
 ایخواهوم مضراب و سنتورَم بوُه
 یه جایی که دیَر بوُه ا ملا ها
 برا آدم دیدن آلمونوم بوُه
 دیفارا نالَنه نالون نَکنن 
ایخواهوم ناله ها درمونوم بوُه


شانه هایم

شانه هایم پُل دستان من است
و سرم رهگذری که از آن میگذرد
پُل دستان من از روی دو پا میگذرد
زیر پایم ز خیابان شما میگذرد
از خیابان شما گشت سپا میگذرد
نان روزانه اش از دخل شما میگذرد
دشمن شیر زن و مرد ره است
دوست، از پیش شما میگذرد
هر که سیر است در این لشگر غیب
از خزر بی سر و سا میگذرد
وقت آن است که آسان گذرد
هر که از پیش شما میگذرد
پاچه اش گیر به جایی نکند
اگر از پیش خدا میگذرد

شلوار پاچه هفدی

شلوار پاچه هفدی
پیرهن زرد چینی
پوتینهای قدیمی
رفیقای صمیمی
مُد بازی بینمون بود
چشما تا نوک بینی
هی،چی بگم جوُنی
نیستی منا ببینی
نمیدونی کی هستم
برات میگم بدونی
یه آدم پیاده
میگذره هر که دیدی
گم شده گاهی وقتا
افتاده رو زمینی
راشا میون گرفتن
بودی خودت که دیدی
یادته هفشجون بود
تقی زدن به توقی
خمینی را اوردن
جارش زدن تو بوغی
تو یکه خورده بودی
خودتا به من سپردی
میخواستمت بجنگی
نشستی قصه خوندی
جوُن بودی یادت نیست
چریک شدی فدایی
گفتی فدا نگردی
پیکارا پیشه کردی
هیچ کدومش نموندی
بودی همون که بودی
دوری زدیم تو دنیا
پیش منم نموندی
خیلی چیزا عوض شد
کش اومده غریبی
توی دلم نشسته
حسرت های یتیمی
زود خودما شناختم
یعنی تا نوک بینی
بر سبب تصادف
خورده رهم به پیری
دوستامونا گرفتن
بردنشون اسیری
چن تایی زنده موندن
نیستی بازم ببینی
یکیشا دیدم امروز
رد میشد از مسیری
اون که تو دیده بودی
مونده ازش نسیمی

میر صیاف را به بند..

تو کنده ایی ز جا و مانده بر کنی
سراز تن با شمشیر دو دم زنی
لشگر کشیده ایی به شهر و ده
تا چهار شنبه سوری را به هم زنی
میر صیاف را به بند کشیدی و کشتی
تخاص او را بدان که پس دهی
پای بر پله های تر قه ات بالا
ناخن کشیده ایی و چشم از بشر کنی
سی سال خورده ایی کیک زرد
سپیده اش را به موی سر زنی
بدست مخالف بلند گوی محال
چشمک از ماهواره به دلال زر زنی
بر سرت اگر زنم با دو دست
خطا بود اشکی تو پس دهی
در ماشین هشت سیلندر و شیک
بنزین سوپر از سهم من زنی
دودش را تو مفت و رایگان
به طفل شیر خوار بی گنه دهی
پول نفت مردم پا برهنه را
به چکمه پوشان عرب دهی
ماهیان و دولفین مرده را
دراز کرده داروی مرحمت دهی
هشت سال جنگهای بی ثمر
تو نوید کشتار مستمر دهی
برو بفکر همان حوض کوثر باش
روزی چاه نفت و گاز را زدست دهی

من هم غروب میکنم

من هم غروب میکنم
در شب که میروم
با چند ستاره
گفتگو میکنم
در میان ستارگان
ترا جستجو میکنم
گاه که میبینمت، هنوز
اندکی سکوت میکنم
سالهاست که بی تو
خاک را زیر و رو میکنم
یافتَمی نشد: عاشق
جسته ها را مرور میکنم
امسال هم بجای تو
شمعهای افروخته را فوت میکنم
روبروی کاج پیر
به صدای پرندگان گوش میکنم
آنها میپرند و من
پرواز را فراموش میکنم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

بر خرابهء چشمم
پیر کوچه میگردد
زیر لب چه می گوید
او چه دیده می چیند.

از سپیدی مویش
او همیشه نالان بود
در جوانیش میگفت
نامش آسیابان بود.

آرزویش آسایش
دانه های گندم شد
آنقدر تقلا کرد
تا اسیر مردم شد.

یک روز نمی چرخید
آسیابش آجر شد
سنگ او نمی غلطید
نرمتر زگندم شد.
کی مرا نجات میده
کی میان آب میره
همه بسته پای خود
کی به من طناب میده.

دستاما نجنبونم
تو هوا نچرخونم
بهتره تو آب باشم
با خودم کنار بیام.

می تونم شنا کنم
خودما رها کنم
آب شور بهم میگه
که باید چکار کنم.

یه نفر تو میدونه
میدونم که میدونه
لب اگر تکون میده
نه برای درمونه.

گریه هم نمی کنه
می بینم ٬که می بینه
روی گونه های اون
نم نمای بارونه.

میدونم که مگذره
از خودش تا بگذره
زخم روی بدنش
می شه آخرین درش.

پشت اون رها می شه
درداشم دوا می شه
میدونم که میدونه
اونجا قهرمان می شه.
آدما رفته٬ و رفتن
پیر شدن یا که شکستن
می خام هر جایی که هستن
بدونن که زنده هستم.

یاد هر کدوم می افتم
می بینم رفته ز دستم
جایشون نه حتا نامی
نه یه آشنا به چشمم.

قلب من ساده و صافه
آدماش گلهای خاکه
آسمون بجای مردم
توی اون یه گوشه خوابه.

شبا من ستاره ها را
میکشم پا یین تو خونه
هر کدوم ازم می پرسه
حال آسمون چطوره.

میگم ٬ هی خوبه خماره
حال اون یه کم خرابه
روز یکشنبه تو غربت
مثه جمعه هاش سرابه

تو گلوش دوده غباره
رو لباش حرف بهاره
روی گونه های خیسش
اشگایی در انتظاره.

دل اون گرفته تنگه
آدماش رنگ و وارنگه
میگه آبی مونده اما
همه با زور سورنگه.

دریاشم تو چنگه باده
موجا بین راش هلاکه
ماهیای مونده بر جا
زنده اما نیمه جانه.

چی بگم از دل تنگش
ناله٬ نالانه ز دردش
آدما شش روز هفته
سر کار میرن به جنگش .
روز است و یا که شب نگویید
با من دگر از سحر نگویید
پرواز کنید از لب بام
گوشم پره از وطن نگویید.

دانم که چه می شود در آنجا
حرف از لب بسته کم نگویید
هر خانه به خانه کوی و برزن
پرواز وبه هر بهانه گویید.

بر هر سر شاخه با درختان
در دام ویا بزیر باران
با عابر و کوه و چشمه گویید
فریاد زهر شکنجه گویید.

زخم است دهانم
خون از دل زارم
من خواب نبودم
مشغول دعایم.

دستم ببریدند
من پای ندارم
چندین و به صد بار
بر چوبهء دارم.

هر لحظه به دردی
در سوز و گدازم
تیر است نفسها
بر جان ملالم


سی سال بکشتند
هر روز نداها
پیوسته شنیدم
فریاد شماها
یکی از اون آدمایی
که شکستن کمرش
و سوزوندن همهء بال وپرش
وزدن توی سرش
یکی از اون آدما
که زمینش زده بود برادرش
پدرش یا مادرش
یا که اون هموطنش
یکی از اونها یی که
بالای دارش کشیدن
و نپرسیده ببخشن گنهش٬
یکی از اون آدما
توی هر کوچه میون آدما
همه جا مثل منه
نیمه ایی در به دره
توی هر شهری رها
حرفش از یک دهنه٬

اگه یک روزی بخوام ببینمش
بین ما دستای سرد غربته
دستایی که بسته از هر طرفه٬
بین ما درهء گود حسرته
که سکوتش پره از محبته.
هر چه میخواهد شود بر من شود
آب از سر رفته گو سرتر شود
چشمهایم بسته٬ تارکتر شود
آتشم را گو که خا کستر شود.

آنچه کردی با من ای پیر خموش
کن٬ که مر گم با تو آسانتر شود
طا غیم من٬ عاصیم بی آرزو
گو بکش تا بار من کمتر شود.

دستهایم خالی وبی سنگرم
در بیابانهایتان بی یاورم
گوش گیرم ناله هایم را به شب
نا له را نالان کنم از خواندنم.

دست من پر میشود خاک وطن
همدمم این نای ویارم این قلم
بوی دستم میدهد بوی پدر
شاد میگردم ز بوی رهبرم.

مینویسم باز با خون وطن
گرمتر از آنچه دارم در بدن
خا ک بوس درگه فردوسیم
هر کجا هستم همان ایرانیم.

یاد از اندیشه های مر دمم
پند از پندار نیک زرتشم
یاد از کردار و از گفتار نیک
شاد از آن عدل و داد کورشم.

راستی بود و محبت وصف ما
دوستی ها می شدن پیوست ما
از دروغ و قرض کردن بر حذر
خا رجیها داده این نسبت به ما.

بعد از آن را چه گفتن شرم باد
بر تمام زور گویان ننگ باد
راست می گویند ما در بر زخیم
پشتمان بشکسته در پیچ وخمیم.

روز را پندار شب ٬شب را به روز
اسب می تازیم به میدان دروغ
جز ریا ودزدی وبیچارگی
هیچ بر جایش و ما در زیر یوغ.

آه٬ شاید بهتر این باشد ّ دروغ ُ
آنچه بر جا مانده گو یندش نبوغ
زنده باید بود راستی یا دروغ
آنکه بودش راستگو کردن به گور.

می نویسم من به یاد مادرم
اشک می ریزد بروی دفترم
رفت از دستم به چشمی انتظار
گشته چشمش خاکهای میهنم.
تو خواب ستاره ها را
منم شمرده بودم
تو شادی های کوچک
منم یه بچه بودم.

آفتاب من همیشه
مثل یه شاخه گل بود
تو کوچه های خاکی
دست منم تو گل بود.

گنبک روی گنبه
جیزهای روی گونه
نونهای تازه تازه
تو دستامون چه پر بود.

رو پشت بام دهل میشد
خنده به هر کی خل میشد
حرفای ساده شعر ما
به هم دیگه گفته میشد.

میگفتیم ما بزرگیم
از دل شیر آوردیم
نون و پنیر را خور دیم
بازیها را ما بردیم.

شهر من هفشجون بود
لنگه اصفهون بود
قصهء اون یه دنیا
پنهونه در زمین بود.

هر جا بودم تو قلبم
پر بوده مهر خونه
تو هفشجون میخوندم
گلهای ختمی پونه.

حرف مرا میفهمید
چشمه و کوه و بیشه
رودخونه آشنا بود
آبی بود اون همیشه.

مردم اون بسازن
پر از بازار کارن
جو شکارای فراوان
دارای امتیازان.

سینهء اون جهانبین
بالا سرش یه مشته
تو آسمان گرفته
پرچم شیر خفته.

می خوام یه روز ببینم
برم رو کوه بشینم
از روی اون به دنیا
بگم چها کشیدم.

داد بزنم به ابرا
پا بزنم به سنگا
راهی بشم تو مردم
بگم منم اسیرم.
آسوده لب گرفتن
در کنج ره گرفتن
پا روی پا و دل را
از همدگر گرفتن.

من دیده سوی میهن
اخبار شب گرفتم
صد ضربه بود جرمش
دستی بسر گرفتم.

گویی که دولت ما
کارش یکی دو باب است
یک آنکه در کمین است
آن دیگری شکار است.

گفتی اگر که هستی
یعنی که من شکارم
در بند یا اسیرم
یا در ره فرارم.
دستای من دیگه نازک نمیشن
هر چی بیکار بمونن شل نمیشن
هنوزم وقتی که سازی ببینم
می پرن بالا و ساکت نمیشن.

هنوزم میخونم از جداییها
ز یر لب زمزمه ای جای شما
میگم ای خدا خدا
چیه فرق بین ما.

منم ٬ هیچکس نمی خواد مثل شما
شمادوتایی و توی میهنیت
منم آواره تو این غریبه ها
چیه فرق بین ما.

کی بیاد بجای ما
ما شدن تو دست ماست
توی جیب موندن دستا بی صداست
دست من ما ل شماست.

اگه در هم بشه دستا پر صداست
دنیا را تکون میده حرف شما س
وقتی از تو یک دهن بیاد بیرون
میره تا اونور هفتا آسمون
از بقلم کی رد شد
کی بوده اون براهه
تو تاریکی شنیدم
خش خش پا ز یاده.

هر شبه اون گذ شته
گذاشته بی جوابه
می دونه اون همیشه
که من می گم محاله.

نمی دونم می فهمه
یا گوش این و آنه
داد کشیدم تو یک شب
یه شب شدم مچاله.

می خوام یه شب ببینم
که شب چرا سیاهه
ستاره های میهن
چرا در آسمانه.

چرا یکی نشسته
اون دگری تو خوابه
یکی دلش گرفته
یکی سرش براهه.

یکی میاد از ایران
دنبال کار و باره
یکی تو فکره شاید
فردا نیاد دو باره.