آب از چشمه فرو
باغ را در زد و رفت
از بنا گوش درخت
غنچه ها سر زد و رفت.
بر طناب سر دار
گردنی بسته و باز
یک نفر
لب زد و رفت.
هر کسی آمد و رفت
بر سر ما زد و رفت
دست بر سینه و ما
نشدیم دست به دست
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه
موج نه از دم زدنش خسته بود
باد نه از بارش باران به هوش
ماسه همان ماسه همان قصه بود
باز شنیدام که به من داده گوش.
آنهمه سا حل به منش تکیه داد
چشم به دریا دل آشفته داد
گفتم از آن همهمه گشتم جدا
یاد کنم هر چه مرا چاره شد.
پیش تو من سا حل گم گشته ام
پای به رویت به تو دل بسته ام
پای مزن بر سر هر گفته ام
می شکند موج تو نا کفته ام.
ماسه نبودم که بوم گوش تو
آب نبودم که در آغوش تو
این دو شریکند در اندوه تو
داده دو سر تکیه به زانوی تو
باد نه از بارش باران به هوش
ماسه همان ماسه همان قصه بود
باز شنیدام که به من داده گوش.
آنهمه سا حل به منش تکیه داد
چشم به دریا دل آشفته داد
گفتم از آن همهمه گشتم جدا
یاد کنم هر چه مرا چاره شد.
پیش تو من سا حل گم گشته ام
پای به رویت به تو دل بسته ام
پای مزن بر سر هر گفته ام
می شکند موج تو نا کفته ام.
ماسه نبودم که بوم گوش تو
آب نبودم که در آغوش تو
این دو شریکند در اندوه تو
داده دو سر تکیه به زانوی تو
چشمه گری در سفری
میگذری مثل منی
ره تو به هفشجان بری
من به کلاف در همی.
تو رفته ای روانه ایی
بسوی هر جوا نه ایی
نبوده ام به دانه ایی
شکوفه در کجا دهم.
جها ن من چه داده ایی
چه بر سرم نها ده ایی
کسی نمانده با کسی
که رو به سوی او کنم.
من آمدم تو رفته ایی
به کامها نشسته ایی
نبوده کام تشنه ام
که آب جستجو کنم.
بیاد من تو داده ایی
نبوده حرف سا ده ایی
بگوشم آن نصیحتی
که ترک هر صبو کنم.
گر چه ز من جدا روی
بدشت آشنا روی
سر خوشم از رها ییت
چو تشنه جستجو کنی
میگذری مثل منی
ره تو به هفشجان بری
من به کلاف در همی.
تو رفته ای روانه ایی
بسوی هر جوا نه ایی
نبوده ام به دانه ایی
شکوفه در کجا دهم.
جها ن من چه داده ایی
چه بر سرم نها ده ایی
کسی نمانده با کسی
که رو به سوی او کنم.
من آمدم تو رفته ایی
به کامها نشسته ایی
نبوده کام تشنه ام
که آب جستجو کنم.
بیاد من تو داده ایی
نبوده حرف سا ده ایی
بگوشم آن نصیحتی
که ترک هر صبو کنم.
گر چه ز من جدا روی
بدشت آشنا روی
سر خوشم از رها ییت
چو تشنه جستجو کنی
بر هیچ دو دستی
نتوان دید ٬
آید به چه کارش.
از هیچ دو چشمی
نتوان گفت٬
افتاده براهش.
من از تو چه پرسم
تیقی به میان است
در کوچهء مردم
اندیشه محال است.
گر باشدش
آن نقل و نبات است
چای قلمی
سردی فنجان ویکی
رفته ز حال است.
بد بختی مردم
دو سه کم نیست
بیش از دو سه هم بیشترک نیست
آزاد بیا یند وبمیراند
ذلت نپذ یرند.
من از تو چه پرسم که به ذلت
آزاد نگویی که اسیرم
بر هیچ دو دستی نتوان دید
دستور که را امر پذیراند.
نتوان دید ٬
آید به چه کارش.
از هیچ دو چشمی
نتوان گفت٬
افتاده براهش.
من از تو چه پرسم
تیقی به میان است
در کوچهء مردم
اندیشه محال است.
گر باشدش
آن نقل و نبات است
چای قلمی
سردی فنجان ویکی
رفته ز حال است.
بد بختی مردم
دو سه کم نیست
بیش از دو سه هم بیشترک نیست
آزاد بیا یند وبمیراند
ذلت نپذ یرند.
من از تو چه پرسم که به ذلت
آزاد نگویی که اسیرم
بر هیچ دو دستی نتوان دید
دستور که را امر پذیراند.
درد پنهانم ز شادی سر کشد
دستهایم را به سوی در کشد
آفتاب آید به چشمم روشنی
دیده سوی میهنم زورق کشد.
دانم این را میرسد روزی ز راه
روزهای رفته را منت کشد
بار سنگینم فرو از شانه ها
جور آن را قامت هجرت کشد.
واگذارم خاطری در پشت سر
تا که غم از سینه هاتان در کشد
بی وطن گشتی اگر در این جهان
هم ترا از جان و هم دلبر کشد.
کی تواند روشنی بی آفتاب
رو متاب از ریشه در توفان وباد
سرخ اگر بر روی سیلی میزنی
به٬غروب دیده بر پای شغاد.
دستهایم را به سوی در کشد
آفتاب آید به چشمم روشنی
دیده سوی میهنم زورق کشد.
دانم این را میرسد روزی ز راه
روزهای رفته را منت کشد
بار سنگینم فرو از شانه ها
جور آن را قامت هجرت کشد.
واگذارم خاطری در پشت سر
تا که غم از سینه هاتان در کشد
بی وطن گشتی اگر در این جهان
هم ترا از جان و هم دلبر کشد.
کی تواند روشنی بی آفتاب
رو متاب از ریشه در توفان وباد
سرخ اگر بر روی سیلی میزنی
به٬غروب دیده بر پای شغاد.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سهشنبه
شلوار پاچه هفدی
پیرهن زرد چینی
پوتینهای قدیمی
رفیقای صمیمی
مُد بازی بینمون بود
چشما تا نوک بینی
هی،چی بگم جوُنی
نیستی منا ببینی
نمیدونی کی هستم
برات میگم بدونی
یه آدم پیاده
میگذره هر که دیدی
گم شده گاهی وقتا
افتاده رو زمینی
راشا میون گرفتن
بودی خودت که دیدی
یادته هفشجون بود
تقی زدن به توقی
خمینی را اوردن
جارش زدن تو بوغی
تو یکه خورده بودی
خودتا به من سپردی
میخواستمت بجنگی
نشستی قصه خوندی
جوُن بودی یادت نیست
چریک شدی فدایی
گفتی فدا نگردی
پیکارا پیشه کردی
هیچ کدومش نموندی
بودی همون که بودی
دوری زدیم تو دنیا
پیش منم نموندی
خیلی چیزا عوض شد
کش اومده غریبی
توی دلم نشسته
حسرت های یتیمی
زود خودما شناختم
یعنی تا نوک بینی
بر سبب تصادف
خورده رهم به پیری
دوستامونا گرفتن
بردنشون اسیری
چن تایی زنده موندن
نیستی بازم ببینی
یکیشا دیدم امروز
رد میشد از مسیری
اون که تو دیده بودی
مونده ازش نسیمی
پیرهن زرد چینی
پوتینهای قدیمی
رفیقای صمیمی
مُد بازی بینمون بود
چشما تا نوک بینی
هی،چی بگم جوُنی
نیستی منا ببینی
نمیدونی کی هستم
برات میگم بدونی
یه آدم پیاده
میگذره هر که دیدی
گم شده گاهی وقتا
افتاده رو زمینی
راشا میون گرفتن
بودی خودت که دیدی
یادته هفشجون بود
تقی زدن به توقی
خمینی را اوردن
جارش زدن تو بوغی
تو یکه خورده بودی
خودتا به من سپردی
میخواستمت بجنگی
نشستی قصه خوندی
جوُن بودی یادت نیست
چریک شدی فدایی
گفتی فدا نگردی
پیکارا پیشه کردی
هیچ کدومش نموندی
بودی همون که بودی
دوری زدیم تو دنیا
پیش منم نموندی
خیلی چیزا عوض شد
کش اومده غریبی
توی دلم نشسته
حسرت های یتیمی
زود خودما شناختم
یعنی تا نوک بینی
بر سبب تصادف
خورده رهم به پیری
دوستامونا گرفتن
بردنشون اسیری
چن تایی زنده موندن
نیستی بازم ببینی
یکیشا دیدم امروز
رد میشد از مسیری
اون که تو دیده بودی
مونده ازش نسیمی
اشتراک در:
پستها (Atom)


