تو خواب ستاره ها را
منم شمرده بودم
تو شادی های کوچک
منم یه بچه بودم.
آفتاب من همیشه
مثل یه شاخه گل بود
تو کوچه های خاکی
دست منم تو گل بود.
گنبک روی گنبه
جیزهای روی گونه
نونهای تازه تازه
تو دستامون چه پر بود.
رو پشت بام دهل میشد
خنده به هر کی خل میشد
حرفای ساده شعر ما
به هم دیگه گفته میشد.
میگفتیم ما بزرگیم
از دل شیر آوردیم
نون و پنیر را خور دیم
بازیها را ما بردیم.
شهر من هفشجون بود
لنگه اصفهون بود
قصهء اون یه دنیا
پنهونه در زمین بود.
هر جا بودم تو قلبم
پر بوده مهر خونه
تو هفشجون میخوندم
گلهای ختمی پونه.
حرف مرا میفهمید
چشمه و کوه و بیشه
رودخونه آشنا بود
آبی بود اون همیشه.
مردم اون بسازن
پر از بازار کارن
جو شکارای فراوان
دارای امتیازان.
سینهء اون جهانبین
بالا سرش یه مشته
تو آسمان گرفته
پرچم شیر خفته.
می خوام یه روز ببینم
برم رو کوه بشینم
از روی اون به دنیا
بگم چها کشیدم.
داد بزنم به ابرا
پا بزنم به سنگا
راهی بشم تو مردم
بگم منم اسیرم.