آسمانی پرُ از ابر سیاه
خاک را بو کرد و رفت
روز بود و رعیتی
زیر تاق گنبدی خوابیده بود
باد پرواز کنان
ابرها را به پس کوه کشید.
آفتاب آمد و باز
خاک را بو کرد و رفت
گاو او بیدار شد از خواب سنگینی و گفت:
کاش میشد بعد از این
آسمان در خوابهای من فرو میرفت و من
میشنیدم باد گندمزار سبزی را نوازش میدهد
میشنیدم ریزش هر دانه را وقتی که می افتد زمین
جمع میکردم سبدها دانه از بهر زمستانهای خود
این تفاوتها چرا ؟
شخم از نیروی من
خرمن از نیروی من انباشت گردد بافه اش
پس چرا من کاه و او را مالک گندم شود.
مرد رعیت میشنید اظهار او
در شگفت از عقل و از گفتار او
گفت: ای گاو خردمند غیور
زین تفاوتها که میبینی بکار
ریشه دارد نی که در بازوی من
بلکه سهل و ساده گرداند مرا
قدرت جادوی من
هوشیار هستی تو اما گاو من
با تمام قدرت اندام خود
کی توانی یک قدم
راهبر باشی تو با فرمان خود
با اشارتهای من پای تو میجنبد ز جای
با اشارتهای من گاهی بخواب
یا که باید بیخور و بیخواب گردی جان من
من ز پول کاه و گندم
از برایت خانه بر پا میکنم
پاس میدارم شب و روز از برای جان تو
تیر و ابزار نبرد و نیزه بر پا میکنم
بیخبر هستی تو چون گوساله ات
کار و سهم هر کدام از ما که هیچ
میتوانم هم ترا
موسم قحطی رها
یا ببخشایم و یا بفروشمت ای گاو من
خاک را بو کرد و رفت
روز بود و رعیتی
زیر تاق گنبدی خوابیده بود
باد پرواز کنان
ابرها را به پس کوه کشید.
آفتاب آمد و باز
خاک را بو کرد و رفت
گاو او بیدار شد از خواب سنگینی و گفت:
کاش میشد بعد از این
آسمان در خوابهای من فرو میرفت و من
میشنیدم باد گندمزار سبزی را نوازش میدهد
میشنیدم ریزش هر دانه را وقتی که می افتد زمین
جمع میکردم سبدها دانه از بهر زمستانهای خود
این تفاوتها چرا ؟
شخم از نیروی من
خرمن از نیروی من انباشت گردد بافه اش
پس چرا من کاه و او را مالک گندم شود.
مرد رعیت میشنید اظهار او
در شگفت از عقل و از گفتار او
گفت: ای گاو خردمند غیور
زین تفاوتها که میبینی بکار
ریشه دارد نی که در بازوی من
بلکه سهل و ساده گرداند مرا
قدرت جادوی من
هوشیار هستی تو اما گاو من
با تمام قدرت اندام خود
کی توانی یک قدم
راهبر باشی تو با فرمان خود
با اشارتهای من پای تو میجنبد ز جای
با اشارتهای من گاهی بخواب
یا که باید بیخور و بیخواب گردی جان من
من ز پول کاه و گندم
از برایت خانه بر پا میکنم
پاس میدارم شب و روز از برای جان تو
تیر و ابزار نبرد و نیزه بر پا میکنم
بیخبر هستی تو چون گوساله ات
کار و سهم هر کدام از ما که هیچ
میتوانم هم ترا
موسم قحطی رها
یا ببخشایم و یا بفروشمت ای گاو من
