۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

مرد رعیت و گاو

آسمانی پرُ از ابر سیاه
خاک را بو کرد و رفت
روز بود و رعیتی
زیر تاق گنبدی خوابیده بود
باد پرواز کنان
ابرها را به پس کوه کشید.

آفتاب آمد و باز
خاک را بو کرد و رفت
گاو او بیدار شد از خواب سنگینی و گفت:
کاش میشد بعد از این
آسمان در خوابهای من فرو میرفت و من
میشنیدم باد گندمزار سبزی را نوازش میدهد
میشنیدم ریزش هر دانه را وقتی که می افتد زمین
جمع میکردم سبدها دانه از بهر زمستانهای خود
این تفاوتها چرا ؟
شخم از نیروی من
خرمن از نیروی من انباشت گردد بافه اش
پس چرا من کاه و او را مالک گندم شود.

مرد رعیت میشنید اظهار او
در شگفت از عقل و از گفتار او
گفت: ای گاو خردمند غیور
زین تفاوتها که میبینی بکار
ریشه دارد نی که در بازوی من
بلکه سهل و ساده گرداند مرا
قدرت جادوی من
هوشیار هستی تو اما گاو من
با تمام قدرت اندام خود
کی توانی یک قدم
راهبر باشی تو با فرمان خود
با اشارتهای من پای تو میجنبد ز جای
با اشارتهای من گاهی بخواب
یا که باید بیخور و بیخواب گردی جان من
من ز پول کاه و گندم
از برایت خانه بر پا میکنم
پاس میدارم شب و روز از برای جان تو
تیر و ابزار نبرد و نیزه بر پا میکنم
بیخبر هستی تو چون گوساله ات
کار و سهم هر کدام از ما که هیچ
میتوانم هم ترا
موسم قحطی رها
یا ببخشایم و یا بفروشمت ای گاو من


۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

پادشاهی

آخرش یه روز میاد خسته میشی
سرتا جُم میدی هی عطسه میشی
دسدتا تکون میدی بسته میشه
چشمتا باز میکنی چشمه میشه
دردا دورت میکنن تو تنهایی
بدنت داد میکشه تو اونجایی
میگه یک عمری ازم بار کشیدی
حالا بارت میکنم تو حَمالی
دیگه حرفای تو را گوش نمیده
لب تو به هر کسی بوس نمیده
دندونات کرمو میشه تو دهنت
زبونت کز میکنه توی فکت
رودهات میپیچه غور غور میکنه
کبدت قلبتا داغون میکنه
دیگه خونی توی رگهات نمیاد
ریه هات دود تو را فوت میکنه
ناله را سر میکنی نا نداری
میخواهی که را بری پا نداری
پادشاهی یه روزی تموم میشه
اگه عادل نباشی زبون میشه
رگا سیلی میزنن بصورتت
مثه ماری میپیچن به گردنت
دیگه انشای تو راوی نداره
مردنت گریه و زاری نداره
باد میاد خاکتا بالا میبره
توی آسمون و ابرا میبره
بارون از بالا بزیرت میریزه
سیل میاد بسوی دریا میبره
دیگه هیچی از تو پیدا نمیشه
کسی از بودنت آگاه نمیشه
نامت هم پاک میشه از خاطره ها
نه که انگار بوده روزی پادشا

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

کوچه


از پنجره اش گل
آویز- به راه شد
لبخند شکفتن
هر روز رها شد
هر روز مرا راه
او راهنما شد
از لیزی گه گاه
شرمنده پا شد
دادم همه امید
تا خانه رسیدن
شد نرم زمانی
هنگام لهیدن
در وقت فتادن
خوب است چه لنَتار *
حایل شده چون یار
هنگام شب تار
بین در و دیوار
من هیچ ندانم
خشت دگرانم
یا تاق کدامم
دروازه به رو یم
شد باز به تکرار
هر پله مرا برد
با خواهش بسیار
lantar=چراغ کوچه

من هم شانزده سالی هست که ره گذر این کوچه هستم 
نوشته در سالهایی پیش اتفاق افتاد