هوشگون :20011
عنوان وبلاگ: هوشگون
توضیحات:
نام نویسنده: هوشنگ کیوانی هفشجانی
تاریخ تهیه نسخه پشتیبان: جمعه هفدهم دی 1389 ساعت 1:49
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 12:47 شماره پست: 1
آب از چشمه فرو
باغ را در زد و رفت
از بنا گوش درخت
غنچه ها سر زد و رفت.
بر طناب سر دار
گردنی بسته و باز
یک نفر
لب زد و رفت.
هر کسی آمد و رفت
بر سر ما زد و رفت
دست بر سینه و ما
نشدیم دست به دست.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 3:19 شماره پست: 2
موج نه از دم زدنش خسته بود
باد نه از بارش باران به هوش
ماسه همان ماسه همان قصه بود
باز شنیدام که به من داده گوش.
آنهمه سا حل به منش تکیه داد
چشم به دریا دل آشفته داد
گفتم از آن همهمه گشتم جدا
یاد کنم هر چه مرا چاره شد.
پیش تو من سا حل گم گشته ام
پای به رویت به تو دل بسته ام
پای مزن بر سر هر گفته ام
می شکند موج تو نا کفته ام.
ماسه نبودم که بوم گوش تو
آب نبودم که در آغوش تو
این دو شریکند در اندوه تو
داده دو سر تکیه به زانوی تو.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 3:36 شماره پست: 3
سر بسته رود ماه
از کوچه وبازار
افتاده به هر راه
رو کرده به دیوار.
آرام رود تا به سر بام
بر پله کشد پا
بر تارمه لبها
بوسد همه گلها.
شبهای پر از مهر
شبهای پر از ماه
خوا هم بزنم دست
بر حلقهء در گاه.
خواهم بشود برد
آهسته به همراه
خواهم بشود باز
گلها ی سر راه.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 3:59 شماره پست: 4
در عبادت کشیده شد
استخوان من بدرد
چه گناهی زآنسان
که بچه بوده ام.
با تقدسی کشیده شد بدست
یا که آب پاکی ریخته شد برو
چه گناهی کرده بوده ام
که به چشم اسفندیاریم
مسجدوکلیسای بسته بوده ام.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 4:26 شماره پست: 5
چشمه گری در سفری
میگذری مثل منی
ره تو به هفشجان بری
من به کلاف در همی.
تو رفته ای روانه ایی
بسوی هر جوا نه ایی
نبوده ام به دانه ایی
شکوفه در کجا دهم.
جها ن من چه داده ایی
چه بر سرم نها ده ایی
کسی نمانده با کسی
که رو به سوی او کنم.
من آمدم تو رفته ایی
به کامها نشسته ایی
نبوده کام تشنه ام
که آب جستجو کنم.
بیاد من تو داده ایی
نبوده حرف سا ده ایی
بگوشم آن نصیحتی
که ترک هر صبو کنم.
گر چه ز من جدا روی
بدشت آشنا روی
سر خوشم از رها ییت
چو تشنه جستجو کنی .
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 2:4 شماره پست: 6
وقتی پرستش میکنی
بتخانه می ماند بجا
پیوسته آب چشمه را
باید خرید از کوزه ها
هر جرعه را باید چشید
آرام و رام وسر به زیر
بر پای کفش کهنه را
هر لحظه می باید کشید.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 2:41 شماره پست: 7
بر هیچ دو دستی
نتوان دید ٬
آید به چه کارش.
از هیچ دو چشمی
نتوان گفت٬
افتاده براهش.
من از تو چه پرسم
تیقی به میان است
در کوچهء مردم
اندیشه محال است.
گر باشدش
آن نقل و نبات است
چای قلمی
سردی فنجان ویکی
رفته ز حال است.
بد بختی مردم
دو سه کم نیست
بیش از دو سه هم بیشترک نیست
آزاد بیا یند وبمیراند
ذلت نپذ یرند.
من از تو چه پرسم که به ذلت
آزاد نگویی که اسیرم
بر هیچ دو دستی نتوان دید
دستور که را امر پذیراند.
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 1:34 شماره پست: 9
درد پنهانم ز شادی سر کشد
دستهایم را به سوی در کشد
آفتاب آید به چشمم روشنی
دیده سوی میهنم زورق کشد.
دانم این را میرسد روزی ز راه
روزهای رفته را منت کشد
بار سنگینم فرو از شانه ها
جور آن را قامت هجرت کشد.
واگذارم خاطری در پشت سر
تا که غم از سینه هاتان در کشد
بی وطن گشتی اگر در این جهان
هم ترا از جان و هم دلبر کشد.
کی تواند روشنی بی آفتاب
رو متاب از ریشه در توفان وباد
سرخ اگر بر روی سیلی میزنی
به٬غروب دیده بر پای شغاد.
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 11:15 شماره پست: 10
بر خرابهء چشمم
پیر کوچه میگردد
زیر لب چه می گوید
او چه دیده می چیند.
از سپیدی مویش
او همیشه نالان بود
در جوانیش میگفت
نامش آسیابان بود.
آرزویش آسایش
دانه های گندم شد
آنقدر تقلا کرد
تا اسیر مردم شد.
یک روز نمی چرخید
آسیابش آجر شد
سنگ او نمی غلطید
نرمتر زگندم شد.
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 23:51 شماره پست: 11
کی مرا نجات میده
کی میان آب میره
همه بسته پای خود
کی به من طناب میده.
دستاما نجنبونم
تو هوا نچرخونم
بهتره تو آب باشم
با خودم کنار بیام.
می تونم شنا کنم
خودما رها کنم
آب شور بهم میگه
که باید چکار کنم.
یه نفر تو میدونه
میدونم که میدونه
لب اگر تکون میده
نه برای درمونه.
گریه هم نمی کنه
می بینم ٬که می بینه
روی گونه های اون
نم نمای بارونه.
میدونم که میگذره
از سرا پای خودش
زخم روی بدنش
می شه آخرین درش.
پشت اون رها می شه
درداشم دوا می شه
میدونم که میدونه
اونجا قهرمان می شه.
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 1:24 شماره پست: 12
آدما رفته٬ و رفتن
پیر شدن یا که شکستن
می خام هر جایی که هستن
بدونن که زنده هستم.
یاد هر کدوم می افتم
می بینم رفته ز دستم
جایشون نه حتا نامی
نه یه آشنا به چشمم.
قلب من ساده و صافه
آدماش گلهای خاکه
آسمون بجای مردم
توی اون یه گوشه خوابه.
شبا من ستاره ها را
میکشم پا یین تو خونه
هر کدوم ازم می پرسه
حال آسمون چطوره.
میگم ٬ هی خوبه خماره
حال اون یه کم خرابه
روز یکشنبه تو غربت
مثه جمعه هاش سرابه
تو گلوش دوده غباره
رو لباش حرف بهاره
روی گونه های خیسش
اشگایی در انتظاره.
دل اون گرفته تنگه
آدماش رنگ و وارنگه
میگه آبی مونده اما
همه با زور سورنگه.
دریاشم تو چنگه باده
موجا بین راش هلاکه
ماهیای مونده بر جا
زنده اما نیمه جانه.
چی بگم از دل تنگش
ناله٬ نالانه ز دردش
آدما شش روز هفته
سر کار میرن به جنگش .
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 0:33 شماره پست: 14
یکی از اون آدمایی
که شکستن کمرش
و سوزوندن همهء بال وپرش
وزدن توی سرش
یکی از اون آدما
که زمینش زده بود برادرش
پدرش یا مادرش
یا که اون هموطنش
یکی از اونها یی که
بالای دارش کشیدن
و نپرسیده ببخشن گنهش٬
یکی از اون آدما
توی هر کوچه میون آدما
همه جا مثل منه
نیمه ایی در به دره
توی هر شهری رها
حرفش از یک دهنه٬
اگه یک روزی بخوام ببینمش
بین ما دستای سرد غربته
دستایی که بسته از هر طرفه٬
بین ما درهء گود حسرته
که سکوتش پره از محبته.
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 1:50 شماره پست: 15
هر چه میخواهد شود بر من شود
آب از سر رفته گو سرتر شود
چشمهایم بسته٬ تارکتر شود
آتشم را گو که خا کستر شود.
آنچه کردی با من ای پیر خموش
کن٬ که مر گم با تو آسانتر شود
طا غیم من٬ عاصیم بی آرزو
گو بکش تا بار من کمتر شود.
دستهایم خالی وبی سنگرم
در بیابانهایتان بی یاورم
گوش گیرم ناله هایم را به شب
نا له را نالان کنم از خواندنم.
دست من پر میشود خاک وطن
همدمم این نای ویارم این قلم
بوی دستم میدهد بوی پدر
شاد میگردم ز بوی رهبرم.
مینویسم باز با خون وطن
گرمتر از آنچه دارم در رگم
خا ک بوس درگه فردوسیم
هر کجا هستم همان ایرانیم.
یاد از اندیشه های مر دمم
پند از پندار نیک زرتشم
یاد از کردار و از گفتار نیک
شاد از آن عدل و داد کورشم.
راستی بود و محبت وصف ما
دوستی ها می شدن پیوست ما
از دروغ و قرض کردن بر حذر
خا رجیها داده این نسبت به ما.
بعد از آن را چه گفتن شرم باد
بر تمام زور گویان ننگ ،آم
راست می گویند ما در بر زخیم
پشتمان بشکسته در پیچ وخمیم.
روز را پندار شب ٬شب را به روز
اسب می تازیم به میدان دروغ
جز ریا ودزدی وبیچارگی
هیچ بر جایش و ما در زیر یوغ.
آه٬ شاید بهتر این باشد ّ دروغ ُ
آنچه بر جا مانده گو یندش نبوغ
زنده باید بود راستی یا دروغ
آنکه بودش راستگو کردن به گور.
می نویسم من به یاد مادرم
اشک می ریزد بروی دفترم
رفت از دستم به چشمی انتظار
گشته چشمش خاکهای میهنم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 22:35 شماره پست: 16
تو خواب ستاره ها را
منم شمرده بودم
تو شادی های کوچک
منم یه بچه بودم.
آفتاب من همیشه
مثل یه شاخه گل بود
تو کوچه های خاکی
دست منم تو گل بود.
گنبک روی گنبه
جیزهای روی گونه
نونهای تازه تازه
تو دستامون چه پر بود.
رو پشت بام دهل میشد
خنده به هر کی خل میشد
حرفای ساده شعر ما
به هم دیگه گفته میشد.
میگفتیم ما بزرگیم
از دل شیر آوردیم
نون و پنیر را خور دیم
بازیها را ما بردیم.
شهر من هفشجون بود
لنگه اصفهون بود
قصهء اون یه دنیا
پنهونه در زمین بود.
هر جا بودم تو قلبم
پر بوده مهر خونه
تو هفشجون میخوندم
گلهای ختمی پونه.
حرف مرا میفهمید
چشمه و کوه و بیشه
رودخونه آشنا بود
آبی بود اون همیشه.
مردم اون بسازن
پر از بازار کارن
جو شکارای فراوان
دارای امتیازان.
سینهء اون جهانبین
بالا سرش یه مشته
تو آسمان گرفته
پرچم شیر خفته.
می خوام یه روز ببینم
برم رو کوه بشینم
از روی اون به دنیا
بگم چها کشیدم.
داد بزنم به ابرا
پا بزنم به سنگا
راهی بشم تو مردم
بگم منم اسیرم.
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 3:17 شماره پست: 17
آسوده لب گرفتن
در کنج ره گرفتن
پا روی پا و دل را
از همدگر گرفتن.
من دیده سوی میهن
اخبار شب گرفتم
صد ضربه بود جرمش
دستی بسر گرفتم.
گویی که دولت ما
کارش یکی دو باب است
یک آنکه در کمین است
آن دیگری شکار است.
گفتی اگر که هستی
یعنی که من شکارم
در بند یا اسیرم
یا در ره فرارم.
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 2:6 شماره پست: 18
دستای من دیگه نازک نمیشن
هر چی بیکار بمونن شل نمیشن
هنوزم وقتی که سازی ببینم
می پرن بالا و ساکت نمیشن.
هنوزم میخونم از جداییها
ز یر لب زمزمه ای جای شما
میگم ای خدا خدا
چیه فرق بین ما.
منم ٬ هیچکس نمی خواد مثل شما
شمادوتایی و توی میهنیت
منم آواره تو این غریبه ها
چیه فرق بین ما.
کی بیاد بجای ما
ما شدن تو دست ماست
توی جیب موندن دستا بی صداست
دست من ما ل شماست.
اگه در هم بشه دستا پر صداست
دنیا را تکون میده حرف شما س
وقتی از تو یک دهن بیاد بیرون
میره تا اونور هفتا آسمون.
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 3:24 شماره پست: 19
از بقلم کی رد شد
کی بوده اون براهه
تو تاریکی شنیدم
خش خش پا ز یاده.
هر شبه اون گذ شته
گذاشته بی جوابه
می دونه اون همیشه
که من می گم محاله.
نمی دونم می فهمه
یا گوش این و آنه
داد کشیدم تو یک شب
یه شب شدم مچاله.
می خوام یه شب ببینم
که شب چرا سیاهه
ستاره های میهن
چرا در آسمانه.
چرا یکی نشسته
اون دگری تو خوابه
یکی دلش گرفته
یکی سرش براهه.
یکی میاد از ایران
دنبال کار و باره
یکی تو فکره شاید
فردا نیاد دو باره.
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 4:53 شماره پست: 20
چه دارم که پنهان کنم
دروغی بگویم و کتمان کنم
نمک پاش باشم بدست کسی
سر دیگ مردم دهن وا کنم.
خبرها دروغ است و بودش چنین
سخنها ریا بود وهست اینچنین
کسی گفته آیا زخود پیش از این
فرو بسته چشمی سخن بی دلیل.
منم کور هستم نمیبینمت
زبان گنگ هستم نمی خوانمت
نیازی ندارم که لب وا کنم
بخواهم خودم چون تو پنهان کنم.
زخود گو تو گر می توانی سخن
چو من کور باش وکر وبی خبر
یکی گوی و سر بسته از اندرون
مترس از خودت پرده بردار از آن.
چه می گوید آن بینوای خموش
نگو تا بگوید خودش بی شعور
تو یکریز تکرار بی هوده را
به تکرار گویی از این واز آن.
حسن گفته این و علی گفته آن
خر آن یکی مانده پایش به پل.
شلوغش کنی با صدای بلند
که رازی شوی از خودت بیش و کم
یه بادی به قب قب یه دستی به سر
فرو می دهی مانده آب دهن
فرو می روی همرهش در بدن
تو هر مجلسی سنگ پا می شوی
تو باد هوا مثل کا می شوی
گهی مرد مردانه با ریش و پشم
تراشی سه تیقه گه آدم شوی
به ذهنت سپاری عناوین و شعر
زنی بر سر و سینه گاهی به مهر
مسلمان شوی گاه کافر شوی
به هر دین و آیین زور آن شوی
که هستی تو پیش خودت آن شوی
یکی بی خبر مانده از خود شوی.
کجایی٬ که هستی بگو بی نوا
بگو با که من می شوم همصدا
تو گر همنوا بوده با من بگو
که باید بود در میان بین ما.
دهی مهلتی زیپ انبان کشی
ببندی دهان یا که دندان کشی.
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 2:54 شماره پست: 22
روز تولد خودم :
چی میخوام
تا بتونم شبت کنم
توی تاریکی ترا
ردت کنم.
ببرم
یواشکی تا دم در
مثه خوا بیدنم
عادتت کنم.
چی میخوام
سرت کنم
میروی از اومدن
کمت کنم.
روی شاخه ٬ برگاتا
بریزم بزیر پا
ترا پر پرت کنم.
بشینم نگات کنم
می ری هی صدات کنم
می خوام از شنیدنت
رو به آ سمان کنم.
نکند ابری و بارانی باشی
برف و بورانی باشی
مثه من ناشی باشی.
نکند ٬میگذاری
بر در خانه من
نکند منتظر دست منی.
مونده ام تو صد چرا
که چرا سر شده ایی
چرا غربت شده ایی
چه جوری سر شده ایی.
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 1:5 شماره پست: 23
پا ییزم مثل بهاره
روی شاخه ها غباره
یه درخت اگر بفهمه
نه غمی داره نه شاده.
من چرا باید بنالم
یا بخندم یا بگریم
رنگ اون سبزه یا زرده
چه تفاوت به چه رنگه.
شاید اون شاده با زردی
یا که غمگینه تو سبزی
دیده هر سا ل که خزانه
پشت اون دیده بهاره.
بعد یک یا دو سه سالی
می دونه چه کاری داره
باید اون برای بر گا
از زمین غذا بیاره.
تو زمین پاش توی بنده
می مونن باش تا که گرمه
می خورن هرچی که برگا
مونده بر شاخه یه ٬رسمه.
خودشم یه روز می افته
مثه برگا خوشگ و زرده
این زمین باید بدونه؟
چی میخواد با درد و رنجش.
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 2:52 شماره پست: 24
بیاد آرم ٬ یاد مادرم را:
از دست تو رفت
هر چه را هست
تا بوده همان است
از دست تو دست دگران است.
ای رفتهء از دست
دسدت پی ناز است
روی سر من را
هنگام نیاز است.
تا بوده رسیدی
پا خسته و دیدی
لیوان من از آب
پر کرده دویدی.
آش منه تب را
هر روز کشیدی
جان کنده مرا ٬ ناز
هر روز خریدی.
در سختی و شادی
پا پس نکشیدی
هنگام خطرها
هرگز نرمیدی.
مادر پی نازت
دستم به نیازت
هنگام نیاز است
دستان تو ناز است.
دستت همهء ناز
افسوس بخواب است
هنگام نیاز است
دستم همه باز است.
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 23:13 شماره پست: 25
چای گرمم نیمه شد
زود خوردم لقمه ام
چشمها را روی هم
فکر کردم خفته ام.
باز شد با روشنی
پلکهای خسته ام
باز جایم مانده بود
رختخوا ب کهنه ام.
رخت پوشیدم بخود
با خیال در همم
باز میگفتم به خود
زنده من یا مرده ام.
آب بر رویم زدم
خیس کردم حوله ام
بسته میشد شیر آب
باز بود از پنجه ام.
زنده هستم این منم
رو به روی هیکلم
گوید این آیینه باز
زره ایی از میهنم.
یادگار کشورم
دست و پا و هم سرم
بوده این هم آشیان
آشنا با غربتم.
دوست دارم یاورم
زنده هستم این منم
هم پدر هم مادرم
دوست گاهی دشمنم.
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 23:8 شماره پست: 26
توی شب صدا می شم
آب چشمه ها میشم
می زنم لپک لپک
به شکوفه ها میرم.
دستاما به شاخه ها
میگیرم تکان میدم
از درختای بلند
میپرم هوا میرم.
توی ابر آسمون
میرم اونجا گم میشم
می مونم تا باد بیاد
صدای غرش آسمان میشم.
وقتی بارونی میشه
وقتی خون تو کوچه ها جاری میشه
توی میدون کوچه ها خالی میشه
میشنوم از همه جا٬ زوزه های عرب میاد.
دوره گردا میرسن
دیگه شب تموم میشه
تو صدای قیل و قال
روز دیگرون میشه.
میهنم آنطرف روز بلند
به کمر بسته سه رنگ
وسط رنگ سپیدش دوتا داس
بین آنها همیه ملت ماست.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 1:46 شماره پست: 27
بی خیالی تا کجا
می کشد زنجیر ما
در خیابان عابری
می فروشد خون ما.
در طبق بر شانه اش
می برد بازوی ما
وای بر هیزم فروش کوی ما
ریسمانش پنبه شد از پود ما.
گرم از همچشمی همسایه بود
سردی کانون ما
خام از ناخامی بیگانه بود
انقلاب کور ما.
بی خیالی تا کجا
با توام ای آشنا
هیچ میدانی چرا
رفته مهر از پیش ما.
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 17:50 شماره پست: 28
در سینه جای هر کسی
دارم نشان از آتشی
میسوزد آتش سینه ام
از لا بلای بی کسی.
* * *
دیده ام بر آب
افتادن لاله را
چه بکارم به خاک
ز بوی رفته را.
* * *
می رود با لاتر از گلدان خاک
گل به ناز
گاه میبندد لب و گاهی بمن
می زند لبخند باز.
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 1:51 شماره پست: 29
بر سنگ شکسته میرسد نالهء رود
از عمر گذشته دارد آهی به گلو
پشت سرش از چشمهء کهسار رها
در پیش رود بسوی دریای خموش.
هیچش نه خبر از این گذر می آید
بازش نه به چشمه زین سفر میآید
در شیب شیار دشت غلطان غلطان
ره می سپرد به عادت از روی جنون.
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 2:35 شماره پست: 30
سپرد صبح وصال و
شب خاموش وداع
شاد هستم که نشد باز
به ابری
دل غم بستهء ما
گر چه باران نوازش بزند یا نزند
خیس راه و نشد آنی
بشود خشگ ز آه دلمان.
هست اندر دل ما
نالهء دریا و کنار
آهمان بالش خواب
غم ما بستر آب
پر خروشیم
گهی مست و گهی عا قل
و گه صوفی و درویش وخمار
لحظهء نیست که آرام بگیرد غم ما
گاه مغرور شناییم وگهی خسته از آن
مانده بیدار
دو چشم و دل بشکستهء ما.
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 22:46 شماره پست: 31
در برم رو ییده گندم
در خیالم باغ گل
می شکوفد در سیاهی
لاله های راه سرخ.
دستهایم را بگیر
خون گرمم مال توست
داس را باید گرفت
باغ را باید ستود
روزهای ما
درون غنچه های کوچک است.
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 0:46 شماره پست: 32
چه میخواهی؟ نمیدانی
نمیخواهی که در مانی
بگیری یا ببخشایی
بخندی یا بخندانی
نه دل بندی نه برهانی
نه لب بندی نه بگشایی
اگر دنیا بدر کوبد
اگر شادی سپر جوید
نیستی را طلب هستی.
میان بودن ورفتن
بگرد خود هزاران بار
نه میمانی نه رفتن را
سنگی غوطه ور هستی.
در آسایش سخن راندن
برایت آرزویی شد
قبای ترک و تازی را
برایت جستجویی شد
نشستی سالیان سال
و خواندی هی تو قرآن را
ولی هنگام گفتن ها
دهانت جوی خونی شد
به میلت پر کشد گاهی
که مستی را برویانی
بجای فلسفی بودن
قلندر را بشورانی
درونت خالی و خلوت
نه رویایی نه پنداری
قلندر مرده در دوران
گذرها با چراغ اکنون
زنند چشمک برندت رو
بجای دشنه ها شلاق وجای
زخم پا شال وکمربندی به شلوار وکت و
دامن بزیر چادرک پنهان
به هنگامی که خوش هستی
نمیدانی که خود هستی
بپایان میرسد هر دم
گر از حالت خبر یابی
نمیدانی یکی پنهان
بجایت میکند شادی
تو خود ای فلسفی شاید
شوی آگاه از این بازی.
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 0:34 شماره پست: 33
آسمون آفتابی نبود
قصهء ما آبی نبود
سینه ها پر ز کینه ها
تو زندگی شادی نبود.
شاخ میزدن به همدیگر
بد بودن آدما با هم
تو چشماشون یه نفرتی
خم میشدن برای هم.
یه عده ایی رییس بودن
تا بخواهی حریص بودن
آتیش بیار معرکه
هر جایی کاسه لیس بودن.
بالاترا خدا بودن
از بقیه جدا بودن
مالک جون این وآن
دزدای بین راه بودن.
دنیا مغازه بود و بس
آدم: یعنی یه مشتری
بپاشی مصرف بکنی
یا رو سری یا تو سری.
ماشینها را میگردونن
فرمونها را میچرخونن
از روی هر چی ممکنه
زندگیا میگذرونن.
یوگسلاوی خراب میشه
اونجا یه پایگا میشه
وقتی که جا کم میارن
بن لادن آب و نان میشه.
بهانه ای باید باشه
تا که برن تو کشوری
دولتا را عوض کنن
بگن حقوق بشری.
هر کی دهن وا میکنه
لقمه ها را جا میکنه
شب میشه بین دندونا
آشغالا را پاک میکنه.
مردم از هم رمیده
هی میخورن به همدیگه
وقتی که دعوا میکنن
مشت میزنن به همدیگه.
امضاهاشون مهم میشه
تو دست بوش یه گرز میشه
باد میشه غب غبا یهو
به کشوری حمله میشه.
دمکراسی٬ دمکراسی
هدیه برای هر کسی
قیمت نفت پایین بیاد
بشکه بشه یه عباسی.
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 2:10 شماره پست: 34
پرسه زدم روز را
خواب کشیدم به شب
گاه مرا چاره شد
زمزمهء زیر لب.
زمزمه ام ناله ها
گاه کشید از گلو
سیلی بر گونه شد
سرخ زمانی برو.
خون من از واژه ها
در بدنم میخزید
بند ز بندم جدا
تا به لبم میرسید.
در دل من آشنا
نام یکی ژاله بود
هر چه کشیدم صدا
پاسخ صد ساله بود.
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 15:55 شماره پست: 35
باد میگوید سلام
لحظه ایی میگذرد
دست خود را به تکان
میرود سوی کتاب
برگ اول یه درخت
خشگ و بی ساقه وبرگ
مانده بر پیکر آن جای تبر
برگ دوم یه خیابان دراز
که در آن هر چه پلی گشته خراب
برگ سوم یه اتاق
که درونش یه نفر رفته بخواب
پر چشمش شده خاک
پشت در یک چمدان
دسته ایی داشته روزی درکی
قفل و بندی و بدورش سگکی
مانده بر جای از او قرقراکی.
در اجاقش نم آب
مار و موران و ملخ
میکشن بر در و دیوار نشان.
باد خمیازه کشان
پوزه اش را به هوا
شاکی از بوی بد گنجهء نان
دست بر بینی خود عطسه زنان
زوزه ها میکشد و ناله کنان
با هجومی به کتاب
میبرد خانه و از ریشه درخت وهمه را
آنچه را مانده بجا
یه خیابان دراز
و هزاران پل ویرانه برآب
یک نفر مانده در آن گوشه بخواب.
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 20:9 شماره پست: 36
لبخند مرا کو
بین دو لب آن شادی دلبند مرا کو
میخندم هم اکنون
اما پس این خنده غمم کو.
حرفی بمیان نیست
هی میروم از هر طرفی بسته در آید
از پای ندانم
به چه سویش بکشانم.
بی خنده شود خسته ره و
خسته تر آید
سویت که شود باز دری را
بی شک نتوان دید.
شب مانده و اندیشه به فردا
بیدار منو رفته بخوابند
یا رفته بخوابم مثه آنها و ندانم.
با خاطره هایم به جدالم
آنها توی رویا وخیالند
خوابیده شوند وروز بیدار
مردان و زنانه تیز دندان
خوردن بود و پختن و شستن
یا کار برای پول حمام
پزها بدهند و پوزه بر هم
گاهی بشوند شاخ در شاخ
هر کس به دگر سپرده خود را
افسار و چو سگ بدست همراه
گویند که زوجه های خوشبخت
بوده یار هم در آسمانها
از برکت دولت نیدرلند
عقدی شده اند برای فردا
اسلام پناهشان به هر جا
بر سفره ای عقد قول هوءلا
داماد و عروس نو مسلمان
کافر شده بین کافرستان
لبخند مرا کو
آن شادی دلبند مرا کو.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 0:17 شماره پست: 37
خانه را خرید
و آخرین شور انقلابیش را
در پاشنه ای در ریخت
چند بار از سر حسرت
در را بروی خود گشود
و آخرین بار
دری را بست
که هرگزش کسی نپرسد
از کجا آمده ایی
گویی که این سوال
طاق را بر سرش فرو ریزد.
میزبان شاید بپرسد
آیا تو هم
میزبان شده ایی؟
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 0:33 شماره پست: 38
دیدی اگرت
فتاده از چشم
جایی نبود ترا نشانی
نشنیده زمانی اگرت نیست صدایی.
هر گاه ترا به هر طرف گم
انگار نبودت آشنایی
افزوده به دیده ات گشودی
پایت نبرد رهی بجایی.
آنجا منم آشنای پیشین
یک صندلی خمیده پایم
بنشین و دو روز مانده بنگر
با بی کسیت من آشنایم.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 0:53 شماره پست: 39
در کنار خاوران:
شخم خواهم زد بکارم دانه ایی
تا برویانم نهال تازه ایی
بر دهد از شاخه دستانی بهم
شانه ها بر پیکر جانانه ایی.
آرشی آید دگر بار از زمین
بر نهد بر چله جان نازنین
هر کجایی را که آزادی نبود
سر نشاند تیر از گلخانه ایی.
آدم برفی جهانی میشود
بوی گلها جاودانی میشود
در کنار خاوران لاله زار
مانده کارم باغبانی میشود.
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 1:27 شماره پست: 40
هنوزم مثل قدیما
همه چیز قدیمیه
هر کی آزادی را خواسته
کشته یا اسیریه.
هنوزم پنجره ها را
پشتشون قفس میسازن
توی اون دوتا را صیغه
یا که عقد هم میسازن.
هنوزم ملا بزرگه
جای اون با لای برجه
روی پیشانی مردم
میزنه صاحب مهره.
توی صف هنوز دیاره
پر دوست و آشنایه
توی ایران یا فرنگه
بیست و هشت ساله تمامه.
هنوزم به انتظاره
دست مردم به دعایه
زیر لب هنوز سوءاله
آیا آزادی تو راهه.
می رسه٬ چی شد نیومد؟
نکند این خر دجال
پاش تو پل مونده چلاقه
نکند هنوز سوارش توی چاه جمکرانه؟
هنوزم مثل قدیما
پشت این پنجره ابره
دنیا زندان شده تنگه
جنگ تاریکی با شمعه.
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 20:1 شماره پست: 41
از بی خانمانی خانه میسازم
از خاموشی دیوارها همسایه میسازم
شمع روشنی در دست میگیرم
من از سایه ام همخانه میسازم.
* * *
دست هر کس گرم از نقدینه شد
نسیه دادن سنتی دیرینه شد
رنگهای روشن یک در میان
پشتشان زندانیه اندیشه شد.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 0:26 شماره پست: 42
اگر این شیر نجنباند سر
سوی من چشم نبیند یک دم
اگر او خواب رود در غربت
شاید آرام بگیرد قلبم.
سوی من مینگرد با حسرت
خجل از زندگی بی شوکت
روی دیوار فرو ریزد اشک
میکنم پاک ز چشمش ملت.
گوید آزاد کنید از بندم
من نگهبان شما هموندم
نور خورشید ندیدم زردم
پیش شیران دگر کم رنگم.
مانده ام پاک چه گویم٬ شرمم
خاطرم هست که سوگند خوردم
بر سر دوش گرفتم بردم
من وفادار نماندم مــُردم
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 13:30 شماره پست: 43
دامنت پر گل شود٬
را گفت و رفت.
عابری در بین گلها خواند و رفت.
یک نفر بود ای زمین
جز ز باغت٬
خاک راهت را گلستان گفت و رفت
او یکی بود و هزاران جمله را
بر دو لب آورده و
نا گفته رفت.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 14:3 شماره پست: 44
سر برون آورده دیری غنچه گل
بی پناه خار بر شاخ بنی
کس نمی دیدش بچشم از رنگ او
سبز بود همچون که رنگ سبزه ای
روزها از پیش رویش میگذشت
شبنم شب روی برگش مینشست
او صدای بلبلان را میشنید
چهچه و شادی و شور بلبلان
خوابهای تلخ او را میشکست.
هیچیک اما برای او نبود
در جوارش سرخ و زرد و قهوه ای
چشم بلبل سوی آنها و بروی او نبود
باد گاهی اشتباهی میوزید
او هم از نا چاری ودرماندگی
در به در میزد بیابد لقمه ایی
بارش باران گهی می شست گرد از چهره اش
آفتاب اما نشد یک لحظه هم
پرتویی افشاندش نوری بر او
سبز ماند او با درون سرخ خود
زیست او نارسته در دنیا و مُرد.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 14:33 شماره پست: 45
سنگ در آغوش شب
خاک بر دامان من
هستیم را میتکانم بر زمین
هر چه میریزد بجز از خاک
دنیای من است.
لانه ایی بر آب و آبش میبرد
نغمه ایی آواز و سازش میبرد
همصدا هستم اگر با قرغیان
آن صدا را هم نجاتش میبرد.
دستهایی بوده در دستان یار
حرفهایی بوده در شبهای تار
عهدهایی بسته ما در بین راه
در کمان باد اما کاغذی
مانده در منقار مرغان و
به باغش می برند.
هر چه میماند شبی تنها و زشت
آنچه باقی مانده تا پایانه عشق
تشنه ایی می آید و آنهم ز کامم می برد.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 14:59 شماره پست: 46
دگر با بندهایم نیست پیوند
رهایم در رهایی نیست همبند
شبی را خسته بر ره میسپارم
رهی را رفته هر دم میشتابم
نمیگیرم دگر از کس سراغی
نمانده عابری در کوره راهی
شکسته ماه بر جایی نتابد
خمیده آسمان اما نگر ید
تمام غنچه ها پژمرده در بند
شکفته خنده ایی بر لب نرانند
سرابی میشود هر لحظه پیدا
غباری میشود امروز و فردا
زمستان میشود یک روز برفی
بهارش میشود هر شاخه زخمی
بغیر از جغد آوایی نیاید
بجز از ناله فریادی نخیزد
نهان در حال آشوبند و حاشا
یکی را مهر وآن دیگر وطن را.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 20:41 شماره پست: 47
نیمه های شب سکوتی میکشد فریادها
سیل تاریکی ز انبانها خورد نشخوار ها
من در اینجا دیده ام بسیارها
مرده و هم زنده با هم بارها
زیر کوهی مانده از آوارها
کی نباید چشم بیند پیش پا
هی! نیفتی در دل مردابها
نیست انگاری به چشمم آشنا
در شب تاریک میباید به پا
هر سکوتی میشود جنجالها
نیست دستی اندر این دیوارها
گوشها پر گشته از نی ناله ها
کم بنالید از حسین بی سقا.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 22:33 شماره پست: 48
آسمانی که مرا میفکند
و زمینی که مرا میشکند
هر دو از جنس همند
من نخواهم که دگر بار بوم
شا هد چرخ ستمکار بوم
سر خود با نفسی گرم کنم
یا که بازیچه این دام بوم
راه اگر میرسدش
برسد باز براه
و رهایی اگرش هست ٬ رهاست
آنچه خالیست میان کلمات
دو لب بسته ماست.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 22:58 شماره پست: 49
تنها سرودم
ایستاده مردن بود
هر روزم این سرود
تکرار میشود.
چشم اگر میگشایم
برای دیدن نیست
در راهم اگر دیدی
برای رسیدن نیست.
دستم در پی خر یدن سا لهاست
در جیبم مانده است
زیر پیراهنم حسی
برای پوشیدن نیست.
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 ساعت 23:34 شماره پست: 50
تو در دور دستی و من بی خبر
ندانم که خشکی و یا مانده تر
اگر هست برگی ترا در برت
بخاطر بیاور منم ریشه ات
تو در خاک داری سرایی زسنگ
مرا یاد باشد جلای تو تنگ
شکستم به صد بار روزی به چند
کشیدم چه ها بی تو رنگم به زرد
ترا بوده ام سخت در آرزو
ببینم کناری شوم آب جو
به جامی بوم گاه در تشنگی
برُم شاخه های تو در ناخوشی
گهی خار باشم ترا از گزند
گهی باد برگت بروبم ز گرد
هوای ترا پاک در سینه ام
فرو تا بشویم دل و دیده ام
دگر بار باشم ترا نو جوان
تو باشی نهالی و من باغبان
شود میو های لذیذت غذا
سر سفرهء سایه ات پر بها
بشینیم با هم به وقت نهار
خوریم و بخند یم بر روزگار.
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 0:47 شماره پست: 51
به دست باد میرود دستمال جدا ییم
خشکیده حنای سر از پنجه های رها ییم
مانده ام هنوز در خوشخیالیم
منتظر ابری در خشک سالیم
صد چین و شکن شدم افتاده خم شدم
بد بوده زندگی شاید از بد بیار یم
آه: این چه احتیاج بود این جدا ییم
دستی نمیرسد بر آشنا ییم
سا لها گذشته ام با پای بسته ام
رفتم به هر طرف دیدم حنا ییم
من چهار محالیم عمری فرار یم
سختی کشیده ام با آن کیا ییم
من هفشجانیم زاد آر یا ییم
زندان نمیشود دنیای آ بیم
در هر کجا بوم غافل نمیشوم
تا آسمان بود من همچو باقیم.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 0:38 شماره پست: 52
باد نپرسید و گذر کرد و رفت
بر در همسا یه نظر کرد و رفت
زیر لبش شاخه گلی سوی او
داد و به شب رفت و رفت.
یک سبد میوه پر از انتظار
چیده شد از چشم و رفت
خوانده شد هر واژه ایی
تا که شود بخت و رفت.
آید و آیند من
رفت و نشد پند من
دست منش میکشد
رنج ز همدست من.
پای درون هشته من
باز و برو گشته در
بیش ز دیوار و من
پاک ز رو رفته در.
گم شده آیینه بود
همره دیرینه بود
آنطرفش قصه بود
اینطرفش غصه بود.
این خودم هستم بلی
آدم پیشم ولی
سیلی عادت چرا
میزنم همچون ولی.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 1:25 شماره پست: 53
نیمه شبم هنوزه
مانده سپیده روزه
وقتی هوا گرفته
صبح و سحر غروبه.
برای هر کی تنهاس
سایه براش نشونه
تو افتادن میفهمه
که سایه هم دروغه.
شلوغی های مردم
پچ پچ نا تمومه
از چی بگم تو غربت
همدم من سکوته.
حرفای اون بسختی
قابل فهم گوشه
خیلی بهاش نشستم
مثل خودم عبوسه.
پرنده ایی میخونه
صداش میاد تو خونه
میخوام ازش بپرسم
صداش چطوره خوبه.
بهم جواب نمیده
گلها را آب نمیده
هر چی ازش بپرسم
رنجه به ما نمیده.
کنار هم نشسته
بشقا بهای گرسنه
منتظرن که دستی
بریزه آش رشته.
بازم تو فکره گیجه
خواب دیده باز اسیره
تو زردیهای چشماش
رنگ غروبا هیچه.
فردا میاد دوباره
میدونه اون محاله
یه روز خوش تو غربت
ندیده اون خماره.
میخوام براش یه چاره
دون بپاشم دو باره
یواشکی کلاهی
سر بکشم تمامه.
بهش بگم نگا کن
رشته ما همینه
بخواهی نخواهی اینه
مزهء اون غمینه.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 3:13 شماره پست: 54
میتوان از دل گذر کرد
میشود بیهوده سر کرد
داستان زندگی را
میتوان از سر بدر کرد.
میشود در یک خیابان
روزها کلی قدم زد
پشت و روی سایه ات را
میشود رختی بتن کرد.
میشود در سوز سرما
گرم از افسانه ها شد
خواند تاریخ بشر را
هر کتابی را ورق زد.
در کنارت عابری را
میشود پهلو به پهلو
داد زد از بیخودیها
با عراقی با یوگسلاو.
تکیه بر دیوار سنگی
بازی شطرنج ناصر
میتوان مهیار را دید
خندد و گوید که اخت وار. اخت وار= واقعا
نادم از این پا به آن پا
میکشد تصویر خود را
در نگاهش میتوان دید
رنگهای برگ گل را.
زادکو لیلاج شهر است
شوخ طبع وهم مشنگ است
حرفهایش بی سر و ته
گیج گاهی مست و منگ است.
در آمستردام هیاهو
شهر ساز و ناز گیسو
بوی بنگش در مشامت
در به در آید ز هر سو.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 16:7 شماره پست: 55
بروی شانه ها بارم
به فردا میکشم دادم
اگر پیش آیدم روزی
ببینم همسفرهایم.
شبی تاریک میپویم
گامی در بیابانم
اگر هم عابری باشد
نمیبینم در اطرافم.
هوا سرد است و طوفانی
گهی گم میکنم راهم
ز غرشها رسد نوری
تکانی میخورد پایم.
رود بر بادها هر دم
صدایی از گلوگاهم
کشم فریاد آزادی
بجای آشنایانم.
جای ایرج و پرویز و اسحاقم
مینالم سعید از درد پنهانت
یادی میکنم آیت
از آن آه جان کاهت.
باری میکشم اصغر
از دوش پسینگاهت
آنجایی که جان دادی
بر آن عهد و پیمانت.
گاهی خسته از راهم
بر کف مینهم بارم
میبندم دو چشمم را
بر ایران ویرانم.
میخندد یکی در بند
مثل کودکیهایم
بر بالای تیر دار
روی آرزوهایم.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 16:20 شماره پست: 56
صدای جرس آید از روی بام
خموشانه شب میگریزد ز دام
زند خنده بر لب سپیده پگا
شود روز میدان رزمی بپا.
میانه گرفته به گرد جهان
روانند مردم بدنبال نان
رباید هر آن کو بود زور بیش
از آن ابلهی کو نگردیده خیش.
کسی را که گردیده خود بیش نیست
بجز عقل دستش پی ریش نیست
نجنباند آن همچو بزها به ره
نخواهد شود هی ز چوپان چه.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 16:34 شماره پست: 57
نخواهی تو در راه آزادگی
خور و خواب و سیراب از تشنگی
به روز و شبت نیست اندیشه ایی
مگر آنکه ترک تو هر پیشه ایی.
برو جای دیگر به دنبال تاج
ز بازار بشنو تو بانک هراج
اگر نام خواهی ز نام آوران
ترا رنج باید کشیدن بجان.
برون آر دست شهی از برت
ببر سر به سر پا بپا همرهت
ز اندیشه آورد کورش به زیر
نه با زور بازو و یا ریش پیر.
در آزادگی راه باشد نشان
رسیدن بود بهر گردنکشان
همانان که در چاه سر برده اند
در آن خون مردم به لب خورده اند.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 17:46 شماره پست: 58
سبزه ها همرنگ چشمان تو بود
بوی گل هر جا به همراه تو بود
میکشیدی دست روی بوته ها
خنده صحرا ز دستان تو بود.
خواستی اشکی شوی برگونه ایی
تا بشویانی غبار از چهره ایی
تشنگیها را بگردانی هلاک
تر کنی چشمان شب با ژاله ایی
نیستی از چشمه هایت سر روی
روی دشت و بیشه و دامن روی
ماه را در برکه سرگردان کنی
با گیاه و گل تو همبستر شوی.
نیستی بسیار میبینم به رود
موجهایی را که از گرداب نیست
غرق دریا ها شناور گشته ام
هر چه مینوشم لبم سیراب نیست.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 18:13 شماره پست: 59
برجها از پایه کج
دیوارها پهلو بهم
بامهاشان سر به سر
در خیابانی بسوی خانه ام
برف میبارد بروی شانه ام
سرد هست اما ز ساز دوره گرد
میرسد آوای گرم
بر لبانش واژه هایی رایج است
داستان کسب نانی ساده است
چون به آخر میرسد
میزند سیم نخست
در نگاهش آشنا
میتوان آیینه جست.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 18:33 شماره پست: 60
این شبگذری که سینه اش جای من است
هوشنگ گرفته نام میراث من است
میشناسمش همیشه از روز نخست
میخواسته من را بکشد در پی جفت
فرمان نبرد گاه شود گوش به پشت
چشمش پی دیگران زند بر من مشت
دیگر نشود رام چو پیشینش بود
تنها نخورد نان چو دوشینش بود
گوید که حساب کار من بود درست
انکار نمودی تو مرا خواهی کشت
تنها تو نبوده ایی که ما پشت به پشت
سنگی بکشیده ایم بر گرده جفت
بنگر تو ٬ بزیر بار پشتم تا شد
جای دو نفر نمیتوان بر پا شد
دستم نگرفته کس نشد همبندی
بختم تو زدی به فال و آمد سختی.
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 18:50 شماره پست: 61
گل ز تاریکی برویم سر کشید
بوی خود را در مشام من کشید
دست بردم تا بسوی برگ او
چشمهای خیس خود در هم کشید.
________________________________________
ریشه در خاک به صدها دارم
در هوا شاخه هزاران دارم
برگهایم همه سبزینه به سال
من بهاران فراوان دارم.
________________________________________
تو پایانی و من در پیشت هستم
سر آغازی و من مزدیست هستم
به هر آیین انسانم بدانی
ترا ای خاک بر بالینت هستم.
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 ساعت 22:54 شماره پست: 62
فکر فراخونده شد
از همه جا رونده شد
باز تمام مشتا
دست همه خونده شد.
رهبر ما درشته
نشسته توی بشکه
رو هر دستی نوشته
کارگر درشگه.
حرفای اون درسته
کارا باید درست شه
میزنه تازیانه
وا میشه تا که مشتش.
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 ساعت 23:56 شماره پست: 63
بیخودی وحشت نکنید
بهم دیگه شک نکنید
روی سر هم نزنید
دنیا را اون ور نکنید.
نرنجونید همدیگه را
پشت به دشمن نکنید
مشکل های فردیتونا
تو همدیگه حل نکنید.
زنجیرامون صدا میده
اون از گذشته ها میگه
رد میشیم از کنار هم
داد یکی هوا میره.
تا اسباشون نفس داره
دروغ میگن به همدیگه
تو حرفایی که میشنوی
نمیدونی کی چی میگه.
بدنبال بهانه ها
گم شده راه چاره ها
هر طرفی بادش بیاد
کج میشه هی نقاره ها.
ایرانیهای همزبون
آی٬ شهری های مهربون
دهاتیم بین شما
ساده میگم بهت آقا.
نماز میخوند اونم بابا
مثل شما تو خونه ها
هیچ کسی هم بهش نگفت
اون با خدایش چی میگفت.
یه بار دیدم توی چشاش
مچاله شد آرزوهاش
شکسته شد مثل حباب
رفت و وطن مونده بجاش.
میگم بیا با هم بریم
بجنگ هر چی من بریم
هر کی میگه وطن بیا
باهاش به اون طرف بریم.
قبله ما وطن باشه
هر کی به اون نظر باشه
بهتره اینکه هر کسی
صاحب اون نظر باشه.
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 0:58 شماره پست: 64
ستاره بود اگر شبی
نشان دهم در آسمان
یکی میان جمکران
زند صدای بیکران.
به یک نظر نمیرسد
شباهتش به آدمی
ز دیده شک برون شود
در عادتش به یک دمی.
هم او عیان و آشکار
گرفته ژست مبهمی
به غار او که بنگری
نوشته بیت رهبری.
تکیده پشت منقلی
خمیده سر به کاغذی
بروی چهره قابکی
فرو کشیده اندکی.
در این سرای بی سری
نهاده سر به دامنی
برای بی ستارگان
دهد به دیده شربتی.
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 1:38 شماره پست: 65
حال من خوب است اگر
شب جای نالیدن شود
روز هم جای خودش
هنگام تابیدن شود.
آب گل باشد
هوا درهم شود
طول و عرض راه
افزونتر شود.
هر که حالش
خوب باشد رد شود
گر نباشد
ماند او تا شب شود.
گل فروشی میکنم
هر دم شود
خنده بر لبها اگر
کمتر شود.
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 2:10 شماره پست: 66
مانده کاری تا که انجامش دهم
این زنم٬ هه ٬خانه ام با بچه ها
پشت در هم کوچه و شهرم رها
بین آنها مردمانه با صفا.
دارم آیا جانکی یارت کنم
کلبه ایی آیا که مهمانت کنم
میتوانم با سرود تازه ایی
شادت کنم.
کار دارم بهر نانی
شب به شب باز آورم
سفره اندازیم و
شکر نعمتی تایش کنم.
خاطری آسوده تا
شوخی کنم
بر گشایم دل برایت
پرده رازش کنم.
من نمیخواهم دگر یادش کنم
این دروغ خام را بامش کنم
سیک هندی را
نشان پرچمی قابش کنم.
من ز خورشید
انتظار آموختم
سوختم در تیرگیها
تا پگاه آموختم.
مهر را من از کیای مهربان
آموختم
میهنم را میبرم دور از شما
راز هستی را من از ققنو سها آموختم.
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 2:37 شماره پست: 67
پنجره ایی که بسته بود
دوباره باز میشود
پنجه گل در آفتاب
دانه و ساق میشود.
جم نخورید خانه ها
فصل بهار میشود
بام شما برای من
بستر خواب میشود.
میشوم آن پرنده ایی
که گم نموده آشیان
ستاره های آسمان
چراغ خواب میشون.
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 23:25 شماره پست: 68
از کدامین راه می آیی
تو ای گمگشته ماه
میبری آیا کسی را
سوی آب.
باز میگردی تو باز
میرسد آیا شبی نوبت به ما٬
من همینجایم که میبینی مرا
در نزن بیدار هستم روز و شب
زحمتی گر نیست
میبخشی مرا
پا اگر بر می نهی بر چشم ما
در بیاور کفشهای پاره را
سر بکش هر جا که میخواهی برو
هر چه هم دارم تو مهمانی بخور
با من هم تعارف نکن
تا که هستی خدمتم در راه تو
جان اگر باشد
نهم بر پای تو
شاید هم دانی کمی عادات ما
چون نمیمانی
شوی مهمان ما.
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 0:25 شماره پست: 69
مینویسم گاه چیزی
روی آن خط میکشم
از خطوط در همم
شکلی ز آدم میکشم.
دستهایش را تهی
چشمان بر هم میکشم
از نگاهش حسرتی
در واپسین دم میکشم.
روی آن خط میکشم
بر دهانش بوسه ایی کج میکشم
شانه هایش را برای
بار کمتر میکشم.
مینویسم روز
روی روشنش خط میکشم
ابر و باران است
روی بهترش خط میکشم.
بیشترها بهترینها را
در آتش میکشم
دودهای سر کشی
روی دفتر میکشم.
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 1:1 شماره پست: 70
چشم من خم شدو
هر روز ندید
باد را گفتمش٬ هی
تو دگر نشکن و از شاخه نچین.
رو به من کرد و ندید
یا که چیزی نشنید
یا اگر هم که شنید
حرف من را نخرید.
شاخه را سخت تکان داد
و شکست
میوه ها ریخت زمین
مرغ از لانه پرید
رفت و از آن خبری
نیست که نیست.
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 1:36 شماره پست: 71
بین شما غریبه ها
من همه جا غریبه ام
حرف شما به هر زبان
شنیده ام٬ شنیده ام.
بین شما اشاره ها
رفته به سوی کشورم
تا به طناب گردنم
دست شما کشیده ام.
من همه جا غریبه ایی
مانده به شانه ها سرم
دیده تان به سنگها
بر سر خود گشوده ام.
اشگ یکی بگونه ام
آه یکی به گفته ام
پیش شما نگفته ام
بین شما نبوده ام.
باز نموده دستتان
با که به حلقه میشود
اینهمه قلب ملتی
تا که شکسته میشود.
نفت سیاه ما چرا
کور نموده چشمتان
پای بروی حرفتان
پشت به هر چه رسمتان.
دم نزنید٬ اگر زنید
از همه نیک و بد زنید
از زن سنگساره تا
بستن هر دهن زنید.
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 0:25 شماره پست: 73
روم تا انتهای جویباری
درختان را دهم از نو پیامی
بگویم اره بر دستی و پایی
کشد دیوانه با حکم الاهی
روم بالای کوه بی پناهی
کنم من شکوه از عدل خدایی
بپرسم: گفته ایی آیا ز مهرت
کسی بی دست و پا آید به ذکرت
نمی بینی تو هم مانند مایی
نهان در حلقه پیقمبرانی
رسد آیا صدای استخوانی
بگوشت میرسد آیا نوایی
شود پرتاب از کویت بشر را
برند با اره دست و پا و سر را
یکی در باد آویزان دار است
یکی را بر سرش آوار سنگ است
نمیدانم چه کیفی در جنون است
به کام جانیان پیمانه خون است
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 1:11 شماره پست: 74
دربان شهری تکیه بر
تخت ریاست میزند
دیوار و درها خنده
گاهی بر سر هم میزنند.
در بین درها دیده ایی
گاهی یکی رد میشود
از روزنی میدیده او
گویا که رهبر میشود.
سرمای برف شهر ما
شرمنده از تب میشود
وقتی که پشت میله ها
دستان ما یخ میشود.
جنگل نمیگوید سخن
جز با نسیمی از بهار
خشکیده گل بر شاخه ها
پژمرده روی هر مزار.
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 2:13 شماره پست: 75
آب را گل چشمه را آلوده
پلها را چرا له میکنی
گر بجای آب میخواهی عسل
اشتباهی مال ما گل میکنی
میتوانی در بهشت همدم شوی
همنشین حوریان از دم شوی
این جهانی را بهشتی ساده است
آب و گل هر چشمهء میخانه است
واگذار اینها برو پیش بقی
دست میگیرم که تا آسان روی
هر که حق دارد به آزادی رسد
نیک اندیشیدن از شادی رسد
میرسی بر آرزویت غم مخور
اینقدر خون از دل ملت مخور.
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 3:22 شماره پست: 76
خندیدم و گفتم به چه دیدم
باران پر از مسخره بارید
باد آمد و برد ابر و دیدم
خورشید پر از مسخره تابید.
شب شد به خودم آمده دیدم
مهتاب بر آمد ز بلندی
رو کرد و به پوزخنده ایی گفت
باید که تو هم به ما بخندی.
این مسخره خانه خنده دارد
هر گوشه آن شکنجه دارد
جایی که تویی ز خنده بارد
جایی که منم ز گریه بارد.
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 18:21 شماره پست: 77
تماشا رفت و دریا
هزاران ماهی در آب فردا
هزاران کودک بی نام دنیا
عروسکهای خاکی و نشانها.
تماشا از کنار باغ سیبی
تماشا از دل صحرا نسیمی
تماشا در میان یک نگاهی
نشسته تا ببیند آشنایی.
بدر آید برون از سینه گاهی
تماشای نگار از سنگ راهی
تماشا میشود آن یار و من را
رها در گفتگویش از جدایی.
تماشا میشود رنگی به دیروز
تماشا خیره میماند به امروز.
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 23:17 شماره پست: 78
اگر بودی بجای جنگها شادی
چه میبودی
میداند کسی ؟
برگویدم این را نمیدانم
جای بند آزادی
نمیدانم؟
اما دیده ام آزاد
مردی را بپای چوبه دارش
میخندید کاووسی
هفتی میشوی هشتی
سنگ آسیابی
گشته بر قلبی
له گردیده زیرت
هر سر و دستی
تا اینگونه میچرخی
گردی از سر خشمی
خونی میچکد از لای هر چرخی
با هر سرخی رنگی
با نمناکی تلخی
بر لبهای سردی
میشوی هشتی.
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 1:8 شماره پست: 79
نباشد اگر باد باران بود
در این شهر آب فراوان بود
بر این آب پلها هزاران بود
ز پلها گذر بیشماران بود.
منم خیس بارانیم
از این بیشمارانیم
ولی چونکه ایرانیم
بدنبال آزادیم.
نپرسیده از من پلی
نلرزیدش آن آجری
برای سفر میبرم
بهمراه بال و پری.
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 1:40 شماره پست: 80
شباهتهای پیشینم پریشند
بمانند کت پشمینه ریشند
برابر گشته ام با بینهایت
شنیدم کفشهایم قوم و خیشند.
________________________________________
میشکافد سنگ از باریکه آب
خاک و شنها میشود اندوه ما
هی بسر ریزیم بهر این و آن
تا رسد روزی به نوبت بهر ما.
________________________________________
پس از عمری بتنهایی نشستن
بتنهایی نفهمیدم که هستم
نگاهم میکند دیوار گوید:
ز تنهایی سری بر گردن هستم.
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 2:15 شماره پست: 81
شانه ام را میکشم بالاتر از ناباوری
دور از دستم نکوبم بر دری
میشود آیا برایم عادتی
چشم پوشیدن ز درد آدمی.
کی بنی آدم بدستش اره بود
تا ببرد دست و پای پیکری
آی٬ سعدی باز گو شعری دگر
نیست پیدا دیده بودی آدمی.
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 2:44 شماره پست: 82
زمستان میشود آرام آرام
زند پر در هوایش برف و باران
ز بام شانه ام آرام آرام
بروید سبزه ها آرام آرام.
________________________________________
شادمانی هست می آید ز راه
خوش به حالم میشود از درد پا
میتوانم باز دستی در هوا
بر سرم دسمال و آن دیگر عصا.
________________________________________
خورشید ندانست که روز است
در بیخبری ماه تمام است
بهر همه تابید و نپرسید
در بند یکی یا سر دار است.
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 23:17 شماره پست: 83
پشت در ماندم و چشمم نغنود
پلک من پرده روزی نگشود
نه که من بوده ام انگار نبود
هر چه کردم شوم آرام نسود
پر زدم بال نبود
با منش ماه نه شب کار نبود.
شاهد رفتن و پیوستن ابری بودم
که نبارید و گذشت
گوش دادم نه دری باز نشد
هر چه میخورد به هم
به خیالم که در است.
چشمهایم به زمین دوخته شد
و دگر خواب نبود.
بو د اگر گاه ٬ سرم را به زمین
نه به شب یا سر وقتی
صبح در کار نبود.
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 23:50 شماره پست: 84
گفته بودی که نیابم آنچه یابنده شدم
دستم نرسد٬ رسید اگر بنده شوم
رفتی و رسیده ام نه دستی و نه پا
از بسکه دویده ام دگر خسته شدم.
رفتم پی هر چه ام همان بود که بود
ماندم٬ همه رفته اند ومن بر سر قول
در آخر هر صفی شدم حرف تو بود
دیدم همه را در به درند در پی پول.
میراث من از تو ای پدر چشم نبود
با چشم نمیدیدم اگر مهر نبود
دارم مثه دیگران منم دست نبود
هر عضو مرا بجز که یک حرف نبود.
من بنده شدم رسیدم آن پند تو بود
گفتی نرسم٬ رسیدنم بهر چه بود
شب رفته و روز آمد و من بر لب رود
تصویر مرا میبرد این بود و نبود.
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 1:17 شماره پست: 85
باگویش" هوشگونی"
ز بس دل بیده دیر از هر چی سیرُم
بُخون آوازهایم را غمینُم
بُخون از آرزوی هر پسینُم
بُخون از هر چی دیدُم.
سر کوه جهان بین آشنا بید
از او بالا دو چشمی سیل ما بید
منو تو بچه بیدیم وببازی
پسینش آرزوی ما صبُا بید.
خوشا از دستهای کوچیک ما
بدَیر شونه زیر بار غم بید
خوشا از حرفهای ساده ما
که بالشتی برای زیر سر بید.
خوشا جار دروی روز برُها
شنیدن از زبونه جاروُنا
خوشا از تاچه های پر ز گندم
که ایشد چیدنی با داس برُنا
خوشا امید ما اون مرد تنها
که نامش بید امیدی بارالو
خوشا از ماه افتوها به شیها
که شیرینجان ایخُندش به نجوا.
چه ارزون بیده خرج شادی ما
بسیل ساز شد دلشادی ما
یه روزی بید و هنگام بهارون
بدر ایشد سیزده گم به صحرا.
بروز عید غرق بوسه ایشد
درخت پیر ما پر میوه ایشد
در هر خونه ایینه تاش ایکرد
خوشا روزی که او هومریشه ایشد.
نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 23:35 شماره پست: 86
اگر آشنا بگردم
به امور آشنایی
پی پاسخی نگردم
نزنم دم از گدایی.
اگه سر به جان مردم
نکشم سرک نگاهی
شکنم تبسمی را
بر لبان بسته گاهی.
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 0:7 شماره پست: 87
ماهی در تنگ آب
هر طرفی بیقرار
پرسه به زیر وکنار
باله زند آشکار.
بی خبر او میرود
بسته رهش شیشه ها
سوی من اودر شنا
میشودش پا به پا.
هیچ ندانم که او
پرسد از آیین من
گفته چرا میخورد
روزیه از دست من.
نقشه جغرافیا
دیده ؟ ندانم به عمر
داند اگر ماجرا
وای بر این روزگار.
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 23:9 شماره پست: 88
فکری بکنم برای امروز
راهی بروم بسوی نوروز
تا بوده و هست و خواهدش بود
دیدار شود تازه به نوروز.
برخیز و از این سرا سرایی
چشمی بگشو بر آشنایی
هر چند نخواهی که بخندی
آرد به لبت بز بزه قندی.
در را ه بسوی ما شتابان
نزدیک شود بهارگانان
ریزند فرو ز کوهساران
شرُ شرُ فوران آبزاران.
یادت نرود بگو به مر دم
پیغام مرا به دل سپاران
شیرین بود به حرف شیرین
خالیست اگر چه جای یاران.
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 0:55 شماره پست: 89
نه جای پا و نه خاک نماند
راه گم شد و آفتاب نماند
بروی شبم خیمه زد سفر
چشم گشوده را پلک خواب نبرد
فرسوده شد تن و خسته شد ضمیر
ستاره ایی خواب به آسمان نبرد
ماه غنود و زحل برفت
زهره در بند روزگار نماند
نه از ابر و قطرهء آب
شیار پشت شیشه نمناک نماند
روشن و تار میشود گهی
جرقه ایی راه روشن چراغ نبرد.
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 22:19 شماره پست: 90
بر سر چاه حوادث خاک ریز
پرده ها را پاره اندر آب ریز
دست بردار از رجز خوانی دگر
راه بر گیر و به غارت فال گیر
ترکتازی میکنی بی اسب و گاه
صحنه سازی میکنی پا در هوا
مانده ایی میمون صفت در بین راه
دانه میپاشد برایت را هنما
تا به کی ورد زبانت این و آن
فاتح و مفتوح جانت این وآن
مرده آن شیر خدایت خورده آشی رفته اند
تو بلیسی کاسه ها از این و آن
رو تو ای آخوندک نادان بمیر
مسجدی داری درش راحت نشین
هر چه میخواهی بگو و هر چه میخواهی بکن
با منه آزاده رو داری مکن
ملتی هستم من از پیشینیان
پیشه ام آزادگی هر جا عیان
خارهایی در گلو٬ داغی بدل٬ زخمی بپا
پاس میدارم ره آزادگان
دانم این را مانده ای حسرت به دل
رفته پای هم قطارانت بگل
بی خبر از فکر آب و دانه ایی
در رهت لنگان وگه دیوانه ایی
خود ندانی فرق راه و چاه چیست
در خدایی شرط عام و خاص چیست
انتخابت از سر میلت نبود
دست مرگت از پی چشمت نبود
از برایت دیده طالع بین پیر
نسخه ها پیچیده در هنگام بییم
باز کن چشمان بی نورت ببین
افتد آن عمامه ها از سر به زیر.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 1:51 شماره پست: 91
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 23:17 شماره پست: 92
نوروزتان خجسته باد
به دریا میبرم با خود چراغی
بگیرانم به تاریکی کناری
اگر گم کرده بودی راه ساحل
ببینی روشنی در شامگاهی.
تو می آیی از آن دریای دورم
از آن دریا دل سنگ صبورم
چراغم را اگر روزی شکستن
زنم با آتشی خود را بسوزم.
اگر کوه بلندی بوده رفتم
از آن بالا زدم جاری که هستم
بگفتم ٬ های لا لای شیرین مستم
کجا بودی کجا رفتی ز دستم.
نمیدانم در این دنیا کجایی
هنوزم عاشقی یا مثل مایی
تو هر جایی که هستی خوش صدایی
بخوان آواز روز آشنایی.
نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 15:23 شماره پست: 93
گویش هفشجانی(هوشگونی)
ایخام بارون بیا تیف تیف بباره
یه پَستا توُ بدُم باز بره هانه
ایخام کوه جهانبینه ببینُم
برُم بالا بیچینُم پینه هانه.
ایخام کنگر بیاروم با لواسی
ببندُم قوزکام وخدَ عروسی
یه را زیر درخَد بید وسنجت
بخندوم با گل زرد ملوسی.
اگر چشمه زنه اوُ داشته بووه
ایخام ملّو کنُم با قلب خینی
نیدونوم ایبَره خینُم به صحرا
ایگون خشگه درخَد مهربونی.
مو دل نیبندوم هر جایی که بووه
ایخام ای مردم هم خوبی گرونه
یونا کار ایکنن آزاد و شادن
باراشون نون شی اشگی نیاره.
بواهاشون زدن آستینه بالا
یونانمَ داشدَنه آخوند و ملا
قدیما انقلاب کرَدن یونانمَ
گرفدن دیلت ا دسدَ کلیسا.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 1:3 شماره پست: 94
بوسه نتواند گذشت از خاکها
غم جهانی تر نشد بر آبها
موج دستی میکشد بر ماسه ها
سر برون آورده از گر دابها.
من چه گویم گفته بودم بارها
دردهایم مانده در گفتارها
اشکهایم ٬خنده هایم ٬ آه ها
بس کشیدم کهنه تر شد یادها.
مانده ام با قیل و قال غالها
خاک میپاشم بر این مردابها
مرغ آبی میرسد این بادها
ابرها را میبرند از بامها.
من هنوزم خیس هستم دامها
میگشایم پایم از دیوارها
بوی نوروزی رسید از باغها
باز هم با اسب و زینش سالها.
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 12:30 شماره پست: 95
گویش هفشجانی (هوشگونی)
آلمون دلم بیده کُره مونه نیگیرُم
هی نق زدنم تَش بیده مو چونه نیگیرُم
نیخام بیگیرُم دیپلوم و لیسانس و پی اچ تی
حرف سرُمه اومد اگر پوشه نیگیرُم.
ایخام بوگوُم هر چی بیا رو لواَم امشی
تو پخش و پلا کردَنم افسونه نیچینُم
آلمون دلُم گپَه کُره حرف مونم نی
هر کی تو دلش مونده مو که خوشه نیچینُم.
هم چی مو غریبی نیکنُم هر جا که بیدُم
هر چی که ایخام خط ایکشُم روش که نَبینُم
سختی ایشه بیشتر ایرَوُم هر چی که پیشتر
دونی ٬مو دلوم خوش بیده لی بسته نَمیرُم.
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 23:13 شماره پست: 96
پای من سُر میخورد بر این زمین
دست میگیرم به دیوار اوین
میگشایم چشمهای بسته ام
بر تمام مردم ایران زمین .
* * *
میراث مرا هر طرفی هست
هر جا که من هستم قفسی هست
در کنج قفس بال و پری هست
خاموشی شمع و سحری هست.
* * *
نمیدانم چرا در بین راهی
نمیروید درخت آشنایی
ببینم بلبلی بر شاخه گاهی
بگوید رهگذر آمد بهاری.
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 23:37 شماره پست: 97
در میان مردم پایین شهر
نان خشک از پرده رویأییتر است
با پنیر و چای و شاید میوه ایی
سفرۀ خالی مؤماییتر است.
کار اگر باشد چه جای شکوه ها
زندگی هر چند پوشالیتر است
آی دولت مرد و زنهای ولی
هاله های نور نورانیتر است.
آن صدای زجه های نیمه شب
از صدای بمب هم کارییتر است.
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 0:42 شماره پست: 98
گویش هفشجانی(هوشگونی)
تَشگ دلوم اشگست و لوام خشگ بیابون
هی سیل ایکنُم باز ببینُم شر شر بارون
بارون که ایا گوش ایکنُم دسدَ خودوم نی
یه بند ایزَنه ساز چپه روی در و بون.
ایرا کفَنن دَیر زمین جنگلاَ تابیت
خوبینه برَن خاک بَکنُن مردُم نادون
هر چی ایکشُم داد و هوارُم خبری نی
اُو کوس ایزنه سیل ایکنه ریشه انسون.
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 2:30 شماره پست: 99
شایدی تو سرمای زمستونا
یه جایی نمیدونم میون را
یا تو خونه ها
نمیدونم کدامین خونه ها.
تو کدوم شهری کی بود مونده باشه
کنار اون آدما
اونهایی که گم شدن
میون حرفای ما.
اونهایی که له شدن
موسم جوانیا
کی بود اون درو میکرد
خوشه های گندما.
میچید اون با شور و حال
زیر لب کی خونده بود ترانه ها
هنوزم دست کمک ،مانده توی آستینا
پای رفتن میره مثل اون روزا.
تو خیابون سینه ایی مونده
از اون نفس بیاد
بزَنه فریاد و
هم نفس بیاد.
دیگه گوشی مونده پای قصه ها
فهمیدن مردم ما
فرق بین میم و لام : مارکسیسم لننیسم
چی شد انقلاب ما.
بهتره وا باشه این پنجره ها
تا یه کم هوا بیاد
بوی گندم بوی مردم بوی ریشه ها بیاد
بوی پیراهن گلدار گذشته ها بیاد.
هر چی بیشتر میکشم زندگیا،کمتر اون بکار میاد
اگه هی میکشمش تا کش بیاد
میخوام این را بدونم
که کجاش بهم میاد.
خیلیها گم میکنن به سادگی
چی میخواستن،چی نبود تو زندگی
نمیپرسن چرا توی غربتن
چرا بی وطن شدیم ما همگی.
نمیخوام بگم که مشکل ندارم
راحتم تو گفته هام دل ندارم
رفته از دست منم خیلی چیزا
توی آوارگی تعارف ندارم.
دست من هم توی این آب و گله
هر طرف رو میکنم آه دله
پیش رویم میبینم پرنده ایی
بر گلویم همه تیغ بسمله.
بگو این منم تویی کی میفروشه
دختر و کلیه شا تو کوچه ها
کیه اون آویزونه بالای دار
کیه شلاق میخوره تو میدونا.
چقدر کوچک و بیخود شده ایم
قفل و دروازهء مسجد شده ایم
چشمَمون در پی دست دگران
نمیبینیم هما قافل شده ایم.
خودتا جدا نکن تو مجرمی
تیغ و شلاق نهان حجره ایم
همه عمامه بسر از چپ و راست
حاصل تجربه های باطلیم.
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 15:4 شماره پست: 101
گویش هفشجانی(هوشگونی)
انگاری اوُرچینه ها رو به بالا نبَیدَن
خونه های آخرت توی اوُشا نبَیدَن
کوُنجه کو کرَدوم و هی چشم و چرا
آدمای زَنده پیدا نبَیدَن.
اوُا که یخ زَده بید ا بورگه ها
زول شیرین عسلها نبَیدَن
هر چی با دَس کشیدُم به چینه ها
خشدا و کاگل غمها نبَیدَن.
همچی بارون که ایزَد ا آسمون
جوق و روخونهَ ها خوشحال نبَیدَن
چَنتایی کنُده دیدوم که دید ایکرد
دیدَشون تو چشام آشنا نبَیدَن.
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 20:30 شماره پست: 102
آخوندها به بهانه سد سازی٬ چشمه زنه را که بهترین محل تفریحی مردم هفشجان بود ویران کردند.
در این جایگاه آسیاب قدیمی آبی و باغها با انواع میوه و درخت و گل و همچنین آبی که از سینه کوه
جهان بین جاری بود را مغولوار خراب کردند. نه سدی ساختند ونه میخواستند بسازن و یا اگر هم
ساخته بودند باز نتیجه همین میبود که هست. اینها نه تنها با فرهنگ ما بلکه با چشمه و درخت هم
سر جنگ دارند.
بر بلندیها اگر دستت رسید
پای زن بر صخره های کوه پیر
پرس کن از لاله های سر به زیر
گو که می آیی از این خشک کویر.
سر بکش هویی به غار بی صدا
گو خبر دارم نمی جنبی ز جا
تا به کی در خواب غفلت خفته ایی
موشها افتاده بر جانت بپا.
مر نمیبینی که جنگل نار شد
مر نمیبینی علف نایاب شد
مر نمیدانی تو ای کوه بزرگ
پیش رویت دشت گلها خار شد.
سخت باور میکنم آزادیت
آن شکوه و شوکت و بی باکیت
هیچ جنبیدی که میشد در برت
پر پر آن زیبا گهر بر دامنت.
قلب ما چشمه زنه ویرانه شد
آب آن کوچید و سنگش حفره شد
بند آمد از شرار سینه مهر
باغ گل با ریشه از جا کنَده شد.
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 18:50 شماره پست: 103
ساق اگر بودم درختی و
به پایم ریشه بود
خاکها در سایۀ برگم
مرا همریشه بود
دودها سر میکشد از آتشم
تیشه در دست یکی بی ریشه بود.
آب اگر بودم
بگردم چشمه بود
سنگها سیراب و من را تشنه بود
"ابرها سر میکشد"
ای بیابانهای خالی
هیچتان گویم چرا
آسمانهای جدایی
پوچتان گویم چرا
دستهای نیمه جان
ای جنگجویان شجاع
اسبهاتان می رمند
گله هاتان مانده بی چوپان و سگ
از لب گور حوادث استری
لنگ لنگان
لنگه کفشی میبرد.
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 23:57 شماره پست: 104
بمناسبت روز جهانی محیط زیست
زندگی آماده است از من پذیرایی کند
باغ سبزش را دهد بر سفره مهمانی کند
آسمان خورشید را بگرفته بالای سرم
تا ببینم روشنایی را و شادابی کنم
باد بر دنیا وزد ٬ بوی خوش آرد ز سوی میهنم
سر خوشم با بوی گلها ٬باغبانی میکنم.
* * *
از بلندیهای من پیدا نبود
جز غبار شهرهای روبرو
باز باید بروم
برسم تا سر کوه
و بگویم سهراب
تا هنوز است هنوز
هیچ چشمی به زمین خیره نبود.
* * *
هوای بندری بی اسب و زینه
سوار موج می آید پسینه
به ساحل میزند فریاد هر دم
که دریا خسته از دست زمینه.
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 0:44 شماره پست: 105
شب شده فکر تازه کن
نقشه ها را پیاده کن
مونده برات همین قلم
بردار و باش اشاره کن.
خط خطی کن کاغذا را
میخوره اون با اشتها
میوه هایی که دوس داره
بکش براش رو شاخه ها.
تا میتونی درختا را
بچسبونی به خونه ها
جوری باشه که دیوارا
راضی باشن تو کوچه ها.
نمیخوره یکی یکی
تکون میده درختا را
جیبهای اون آخوندیه
پر نمیشه با جنگلا.
عیبی نداره تاریکه
نمیبینه کسی ترا
یه لقمه نون بهش بده
که نشکنه نمکدونا.
چای بریز تو استکان
سوتی بزن توی هوا
نسوزه دست و پای شب
میون دود کاغذا.
تنهایی سخته میدونم
نمیرسی به جمعه ها
شنبه هارَم مچاله کن
با هم بریز تو آشغالا.
خواب نمونی نیمه شبا
میشکنه قانون خدا
نگا نکن به سا عتت
پایین میان ستاره ها.
شاکی میشه نگو وطن
بگو ز کشک و دوغ ما
به هر زبون بهش بگی
میشناسه دام کوه ما.
به رنگ قهو ه ایی بکش
وافور و لولَ تریاکا
یه جورایی نشون بده
زبانه سرخ منقلا.
یه پل بکش که میگذره
از روی اون درشگه ها
عروسی دو خفته را
بکش برای خفته ها.
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 20:26 شماره پست: 106
گویش هفشجانی(هوشگونی)
یه روزایی دل مانم پی هر کاری ایرا
نیشُدوم خسته خوامم مثه بیداری ایرا
با همی دس که به زحمت ایگیره یه قلَمه
جوش ایدادُم آهنانه ایبُریدُم ورقه
تانک نفت و اوُ و گاز و لیله تو خیابونا
ایکشیدُم شیروانی رو سر پشت بونا
بندر عباس که بیدُم هیچی نیخواسدُم ا خدا
که شوا خو بره چش یا بده مالشتی به پا
مو ایخواسدُم که یکی آسده بیا آسده برَ
جلوَم جار ایزدن پپسی کولا پپسیکولا
یه کتاب خونده بیدن یعنی ایما مثل اونا
تو ایماش مونده بیدن خیلیا شون صل علا
اوناشم دونی خودت شوروی بید و آمریکا
او سرش چینی و آلبان و یوگسلاو و کذا
یهو چلچو شد و هو گاله کشیدن چوپونا
سگاشون عو کشیدن ا مسجد و رادیونا
ا حقوق بشر و شر و ور و او داسونا
کرَ ایهشتن زیر دیگ و دیگولی ریش میشیا
هی ایگفُدن براتون قسم ایکنن کارخونا ها
پیل نفتَه ایشَمُوردن ور و ور بلُن گوا
همه پیموندن وبافدن تو هوا
رخدی که بیشتر ایا به نادونا
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 13:10 شماره پست: 107
به یاد روانشاد دکتر شاپور بختیار
گویش هفشجانی(هوشگونی)
برق ستاره پیدا
لورچ ایزَنه تو دنیا
هر جایی شی گرفدت
نگا بُکَن به بالا.
بینی تو بختیاره
هَنی نگاش به مایه
سیل ایکُنه به ایران
او هومنیشینه ماهه.
دَیر و ورَش زیادن
بشماری بیشُمَارن
گپ و کوچیک دیارن
ستاره های ماین.
هر چی که بختیار گوُ
مردم ایگون بجایش
تا بوُه هه دوامش
هر جا ایا صدایش.
دیرَ ایخورن نگا کن
پرچمشون سه رنگه
شیر نشون و افتو
تو آسمون بلنده.
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 21:45 شماره پست: 109
ياد شاپور بختيار و انقلاب مشروطه گرامي باد! / هادی خرسندی
آنکه «لائيسيته» را فرياد زد و جدائي دين و دولت را خواستار شد. آنکه به شاه اعتراض کرد که نبايد تقويم ايراني را تغيير ميدادي. آنکه به آيتالله خميني گفت که برايت در قم واتيکان درست ميکنيم. آنکه فکرش به اين چيزها ميرسيد و حرفش را ميزد، «نوکر بياختيار» لقب گرفت.
________________________________________
آنهم از سوي کساني که خود نوکران بياختيار و بلکن بيخبر «ايدئولوژي» و مذهب بودند.
روزي که سر بريدندش (پانزدهم مرداد) فرداي مشروطيت بود!
ياد کشتهشدگان انقلاب مشروطه و ياد شاپور بختيار را گرامي ميداديم.
روزگاري روزگاري داشتيم
اين سروده را به مهندس حميد ذوالنور، ياروفادار بختيار تقديم کردهام.
روزگاری روزگاری داشتيم
بهر خود شهر و دیاری داشتیم
در خيابان راه ميرفتيم ما !
ترس کی از پاسداری داشتيم
هیچکس کاری به کار ما نداشت
دست اگر در دست یاری داشتیم
غم به دلها بود اما در عوض
همرهان غمگساری داشتیم
کنج دلهامان به باغ آرزو
بهر آزادی بهاری داشتیم
حرف قانون اساسی میزدیم
هم شعوری هم شعاری داشتیم
نهضت مشروطه مان گر مرده بود
لااقل بهرش مزاری داشتیم
در پی احیای آنچه رفته بود
وه چه عزم استواری داشتیم
حیف شد که عاقبت برعکس شد
هرچه بهرش انتظاری داشتیم
چاه را ناکنده بر سر میزدیم
ما که مسروقه مناری داشتیم
وارث صدجور بیماری شدیم
گرچه دکتر بختیاری داشتیم
او برای ما الفبا مینوشت
ما نظر بر نقش ماری داشتیم
او ز لائیسیتهاش میگفت و ما
با امام خود قراری داشتیم!
عاقلی حرفی زد و در معنیش
حیرت دیوانه واری داشتیم
هادیا از خاطرات تلخ خویش
کاش امکان فراری داشتیم
اصغر آقا
[برگشت به ليست]
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 2:15 شماره پست: 110
روانشاد آقای ایرج کیوانی هفشجانی در تایخ ۸ مرداد ماه ۱۳۶۷ به اتهام ضد انقلاب و مجاهد بودن
تیر باران شد . یاد او وهمه مبارزان راه آزادی گرامی باد.
ایرج از من و ما جلوتر بود
چراغش همیشه روشن بود
پایان هر کتاب سحرش بود
سپیده هنگام رفتنش بود.
اهل فکر و دانش بود
مردم دوست و عارف بود
تبسم فیلسوفانه ایی بر لب
خنده اش گاه از ته دل بود.
مهر از دست او جاری
طبیب مهربان مردم بود
دیده بودم که میبخشد
به آنکه محتاج بخشش بود.
بیشتر بگویم او کم گفت
مجال گفتن اندک بود
اگر هم بود حرف رفتن بود
عشق او ولی ماندن بود.
شب آخرش نمیدانم
نا خوانده بر در بود
خاموش چراغ و سپیده
نا دیده دشمن بود.
روز آخرش نمیدانم
مرحم آیا به زخمش بود
حاشا که زخمتان گوید
او طبیب ملت بود.
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 0:3 شماره پست: 111
گویش هفشجانی(هوشگونی)
خوب بید ایگوُفدی به یکی
تا ایگوُ سرُنا ایزَنی
حالیت ایکرد گوُمزَبونی
ا او سرَ گشاد ایزَنی.
خان طِلا نومت چیچی بید
مو ایگوُمت تو اوملی
فکر ایکنُی نیبیننت
غَلاغه جای بلبلی.
ا کشورُم اگر ایگُوم
تیشه به ریشَم ایزَنن
اینجوهو سر ایجنبونوم
تیرُم ا اونجو ایزَنن.
اگر تونم وطن داری
ایفَمیدی که بی وطن
چیکار ایگُوم ا شَرومون
چه رازیه تو حرَفومون
تو که خطر نَکرَدیه
مَرزانه رد نَکرَدیه
تو بلبشو پرَیدیه
فکر سپر نَکرَدیه.
دنیای تو پَنیَرکه
درد تو با طبیبَکه
نوک زَدنت به شاخاها
ا زور باد رودَته.
بره یه قارکی بده
دَسد رفاقتی بده
روی حصار مسچدی
پای مُنارکی بده.
کی گفُده تو خبر بدی
پیغوم ا پُشد در بدی
اینجو که جمکرَون نبَید
قار قارته هدر بدی.
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 11:50 شماره پست: 112
گویش هفشجانی(هوشگونی)
همچی که اوُ رو زیمین یخ ایزَنه
همچی که شیشاها برَفک ایزَنه
دید و کرمج نییَله را برَرَوی
مُندیه پشُد دری زنگ ایزَنه.
اوسا که هی ایخَوایی جُم بُخوری
دو سه را باله درَه تا ایکُنی
ایرَوی بینی که سرده
بر ایگرَدی و درَه پیش ایکُنی.
اوسا که هو ایکُنی
دَساته زیر بقل توُ ایخوری
ایشماری چن قدَمَه هر طرفی
فکر نونی و یه گل اوُ ایکُنی.
اوسا که کار ایکُنی
تو که یه کشوَره آباد ایکُنی
تو که زنجیره به پاهات و
ا دَسدی گرَنَه وا ایکنُی.
اوسا که رفَدیه خو
با یه مُش قرضی تو تاریکی ولو
اُنجو که افُدادیه خیلی جَلو
نیمه شی خو ایبینی مرغ و پلُو.
انُجو که سر کیچه تو بَقالیا
هَشدیه ریشَته هر جایی گرَو
ایرَوی با چه کُنُم خونه و باز
سَره سُفرَت ایشینی با نونه جو.
چَشت همچی که به خاک و خُلتَه
اُنجو که زنده بیدن مُشگلَته
روزی صد را ایخوایی جون بَکَنی
پچ پچ هر روزهَ و هر شوته.
اُنجو انگار بُکَنی آخَرشه
ایرَسه هر چی پی وارَ ثَشه
درد و بد بَخدیا ماله کُرَته
غَماتم سهمییه دخدَرَته.
رنگ زرَدت ایگوُ حاله دَلته
پَه چه بازم چه و چا رو لوَته
وَخی یه کاری بُکُن چاره بشه
وَخدَشه برنوا آماده بشه.
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 ساعت 13:36 شماره پست: 113
جواد آیا به دام عشق افتاد
یکی میگفت از روز شکارش
مسیحی بوده چون صیاد ، او هم
مسلمان گشته هنگام فرارش.
خودش هرگز نمیگوید مرامش
نمیپرسد کسی از روزگارش
شنیدم بچه هم دارد سه دختر
کشد هی پنجه بر ریش درازش.
رود آهسته لنگان سوی جنگل
درختان صف به صف در انتظارش
زمستان زیر پُل سقف اتاقش
نمیدانم چه میبیند به خوابش.
معلم بوده ایران پیشترها
شنیدم از میان گفته هایش
هنوزم میشمارد با سر انگشت
شمار تار موهای سیاهش.
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 23:10 شماره پست: 114
با چشم بسته نور نور میکند
به انکار خورشید درخشنده خو میکند
بی خبر از دربان و شاه نشین کاخ
رسیده به شیخ انوار و هو میکند.
بسته بال پرواز و به چاه
آرزوی کشف و شهود میکند
میزند لاف و گزاف انتلک
یعنی با اجنه گفتگو میکند.
میگوید هر چه هست نور است
بر سنگ خفته سجود میکند
هنگام روشنایی چراغ
با چند صلوات سکوت میکند.
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 1:9 شماره پست: 115
از در و دیوار چاهستانتان
میپرد خفاش غارستانتان
پیش از آن کو لاشتان بر دارتان
میشوید آویز از کردارتان
بوده ام مشکوک اندر کارتان
دیده ام وارانهء گفتارتان
خرس دانا بوده پیش پایتان
ننگ دارد کوه از پرتابتان
شرم دارد خاک از پنهانتان
بیم دارد آب از گندابتان
بوی بد می آید از پندارتان
خون مردم میچکد از بامتان
خورده ام شلاق استبدادتان
میدهم دشنام بر اربابتان
تف به ریش و پیشهء ناپاکتان
پشت باید کرد بر اسلامتان
باز شد آن بسته مشتَ نازتان
تخته خواهد شد دَر دکانتان
بر ملا تا میشود قرآنتان
مرگ باید گفت بر الله تان.
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 21:47 شماره پست: 116
گویش هفشجانی(هوشگونی)
یکی هر شی خوره تا تنَگَ چَلش
چار تا زن خابونه تو رختَخُوش
یکینَم هی با صدا دل قیریچه
پیچه تا کَله سَحر دَیر خودش
* * *
اوساها فکر یه گل اوُ نَبیدیم
یقَه نون پیدا ایشُد خو نَبیدیم
دو کَلوُم حرف ایزَدیم با یو و او
تَنایی سینه بر اُفتو نَبیدیم
* * *
یه هنا جوش دادی آهن
یه هنا توُ دادی پیچ
هالا وردار قلمَه
بنویس آخرش هیچ.
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 14:26 شماره پست: 117
گویش هفشجانی(هوشگونی)
مو ایام در خونَتون جار ایزَنوم
ا تو ایوون ایگویی واسد اومَدُم
ایایی با چش خو رَفده پایین
با تیرانگول مو تو روت اُو ایپاشُم.
تازه اُفتو زَده باز رو پیشونیت
یه روپاک کٍردیه سر گل ما گلی
همچی که دَیر و وَرت خلوت ایشه
روپاکت باز ایره تو جیب بقلی.
مو ایخام هی بوگوُم بنده لوام
تو بازم بند لوامه ایکشی
ایاهوم تا بوگوُم باز ایخامت
ایبینوم باز ا تو دنیا ایپَری.
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 22:34 شماره پست: 118
شب اگر شب بود
دستم بالش سر بود
مست خواب میگشتم
گوشی داشتم کر بود.
چشمانم نمیدیدند
بینا ماه میهن بود
خورشیدی که می آمد
از دریای بندر بود.
میرفتم اگر راهی
راهم سوی مقصد بود
فکری بود اگر در سر
از دنیای مریم بود.
دنیایی که مریم را
رنج از پوشش سر بود
می آمد میان ظهر
از گرما به له له بود.
با ناراحتی میگفت
ظلمی را که بر زن بود
کیفش را زمین میزد
زیرا او هم آدم بود.
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 0:58 شماره پست: 121
آی چشم آرزوهای کهن
پیش رویت راه ناهموار هست
گریه کن گاهی برای زیستن
موسم خاموشیت بسیار هست
هر چه باشد یا نباشد باد هست
راه خالی نیست گرَد راه هست
جای پا و رد دستی باز هست
پاسخ اهریمنان پیکار هست
سنگرت پُر میشود پندار هست
خاکریزت بهترین گفتار هست
هر چه میخواهی بکن نزد خدا
کار نیکو بهترین کردار هست
پرچمت را گر نمیگیری بدست
در سرت اندیشه ایی بیمار هست
تا خموشی میکنی در گوشه ایی
انگره میَنو سر بازار هست.
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 13:54 شماره پست: 122
میشدم بندی اگر پایم نبود
چاله و چاهی سر راهم نبود
سینه ام هر دم بسان کوره ایی
جای کوبیدن به سندانم نبود
انبر جوشی که بود ابزار من
مانده دودش در گلوگاهم نبود
بین قیل و قال شهر میزبان
خش خش پیوسته مهمانم نبود
در خیابانها به میل آفتاب
سایه هر سویی شتابانم نبود
باز از افتادن هم بندیان
خاک در چشمان و دستارم نبود
میشدم بندی اگر تابم نبود
دست ملا بر سر خانم نبود
درصدای فاتحان غیبگو
نام رحمانی ز ریحانم نبود
از خبر گوهایشان بانگ عرب
جای مرغان سحر گاهم نبود
نعره های ابن عاص و لشگرش
از دهان انتلکهایم نبود
توده ایی با اکثریت متحد
لنگ اندازان ملایم نبود.
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 21:12 شماره پست: 126
نمیخواهم این گربه یادم دهد
بخواهد که درس نمازم دهد
نه دخدی که بر سر کشد شانه اش
نه شویی که شبها رسد خانه اش
نمیدانم این گربه چشمش چپ است
ویا زیر روپوش او خنجر است
به پنگال او ناخن دشمن است
سبیلش تراشیده قدری کج است
معمای روز و شب است
چرا مانده پشت در است
سراپای ایران بم است
در این تیره شبها غم است
نگویی شعار من است
کسی در کنار من است
برَش حلقه امت است
نگهدار او اکبر است
بنازش کشد رهبر ی
غذایش دهد احمدی
صدا مرد خندان پو پوس
دهانش کند پُر ز بوس
زند بر کمر گاه او روسیه
دهد قلقلک آنطرف چینیه
عربها از آنسوترک خانه زاد
دهن ریش و پشمش به باد
نه تاج کیان بر سرش
نه مهر و وفا در دلش
نه پرورده رستم است
نه آن پرشیای من است.
نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 21:15 شماره پست: 127
خنده بر لب میروم در ره ببین
شاد هستم با دل تنگم ببین
میروم تا گم شوم در بیکران
در کرانی را که من هستم ببین
گر چه درس غربتم بد هم نبود
مانده ام شاگرد این مکتب ببین
با امید دیدن خورشید باز
میگشایم دیده را از هم ببین
میروم گاهی بسوی دیگران
دیگران را پیش از آن رفتن ببین
هر که را من دیده ام آبستن است
نیست مامایی به یک بستر ببین
یا اگر هم هست مامای زن است
بچه هایش را بیا از دم ببین
بور و آبی چشم و پاری سرخ مو
بینشان هم تیره و روشن ببین
من آمس ایرانیم در شهر ما
مردمش را از پس عینک ببین
فان خوخش افتاد بر دامان خاک
قاتلش را زنده در مبحس ببین
من نمیگویم بخوان اسپینوزا
خانه آنه فرانک اول ببین
موزه بسیار است در اطراف شهر
زیر سقف موزه دنیا را ببین
اهل هر جایی بگو کرمانیم
جای آنها را که نابینا ببین
اهل مشروبی اگر نوشت بود
در کنارت خضر موسی را ببین
هر کسی را در پی آب حیات
راهیانَ سوی دریا را ببین
دست آخر فرصتی کردی اگر
باغ گلها را سر راهت ببین
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 ساعت 1:27 شماره پست: 129
آزادی: این سروده ازکتاب ،بازیگر بینقش، است
که آن را پانزده سال پیش سروده ام
میروی شهر به شهر
و در ایستگاه هایت، زمین را به انتظار بوسه ایی رها میکنی
شاید:تو فریاد مردگانی که در خاک خفته اند.
و نفرین زمین ، فشارشان میدهد
میفروشی ای آزادی ورایگان میبخشی، زمین را به فریادها.
کدام نهالی روییده، خود میدانی
رویایت ساختن میخهای آسمان است
آزادی، در اینجا نشسته ایی
هیچ نمیگویی
و همه خیره به تو مینگرند.
من تو را به رنگ سرخ دیده ام
جایی که حرف میزدی
میخندیدی
کتاب میخواندی
در خیابان عشقبازی میکردی.
پشت این میز ها نشسته ایی
هیچ نمیگویی
و همه خیره به تو مینگرند.
من تو را به رنگ سرخ دیده ام
جایی که حرف میزدی
میخندیدی
کتاب میخواندی
در خیابان عشقبازی میکردی
پشت این میز ها نشسته ایی،
و دیوانگان،
میپندارند، میتوانند ترا
از جایی که هستی
دور کنند.
پرنده ایی که فریاد تو او را پر میدهد،
پرنده ایی که از دست تو دانه میخورد،
نام ترا دارد
گاهی آزادی:
حس غریبی هستی برای مردگان
بوی دلتنگی خاکی
بوی بهار
که نتوان از آن گذشت
و گاه میدانی سقف دیوارت بلندتر از فهم خداست
گاه، طعم مستی پایان سحری
وبرای عاشقانت انتظار بلندی
که نیمه شبها ترا اشک میریزند.
آیا میدانی : هیچ از تو نخواسته اند
بجز زنجیری
که در خیابانها بتوانند ترا
دوباره فریاد زنند.
نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 18:42 شماره پست: 131
کجا هستم که بر گویم برایت
بگویم از چه بر شوید ملالت
نمیداند کسی پرسیده ام من
زبانها بسته شد در پیش پایت
نگاهی کن به تاریخ جهانت
سیاهی میرود چشمان بازت
نفس تا میبری در سینه بازش
رسد هنگام رفتن از کنارت
تو دنیای بزرگی خوش به حالت
نبودی تا ببینی بندگانت
برای زندگانی میشکستن
نگاهی کن به دندان طلایت
بکش دستی به چشمان خمارت
برو گشتی بزن در باغ و راغت
بگو با باغبانت باغ آباد
بریز آبی به رود و چشمه هایت
سر و رویت بَشو وقت نهاره
بخور چیزی ز دست رو سیاهت
غذایم گر چه باب تبعتان نیست
بقدر گشنگی آید به کارت
تو میدانی در ایران شیخکی گفت
که با شش ساله دختر امتحان است
غرض من هم یکی نه ساله دارم
ببر با صیغه میگویم حلالت.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 22:14 شماره پست: 132
اعتراض نسبت به طرح "قمرود"
بیانیه جمعی از وبلاگ نویسان خوزستان و لرستان
اعتراض نسبت به طرح "قمرود"
به نام خدا
کشور پهناور و حاصل¬خیز ایران میراث مشترک تمام ملت ایران است و حق استفاده و بهره¬برداری از کلیه منابع و ثروت¬های خدادادی طبیعی این سرزمین به صورت یکسان متعلق به تمام اهالی و مناطق این سرزمین خواهد بود، از همین رهگذر مردم استان¬های قم، مرکزی و اصفهان به همان اندازه حق دارند که مردم استان¬های خوزستان و لرستان.
اما به نظر می¬رسد طراحان و مجریان برخی طرح¬های ملی و کلان بیش از آنکه عدالت و برابری و منافع ملی را ملاک تصمیم¬گیری¬های خود بدانند توسعه برخی مناطق خاص را محور برنامه¬ها و هزینه¬کردهای هنگفت خود می¬شمرند. یکی از موارد قابل ذکر از این دست که در سال¬های اخیر و مخصوصا در طول یک¬سال گذشته موجب اعتراض و نگرانی اقشار مختلف مردم استان¬های لرستان و خوزستان را فراهم آورده است طرح غیرقابل توجیه «قمرود» می¬باشد.
به موجب این طرح حجم عظیمی از آب¬های سرچشمه رودخانه دز و کارون با صرف هزینه¬های سرسام آور از بودجه ملی درحالی جهت استفاده¬های صنعتی، کشاورزی و.. به مناطق مرکزی کشور و استان¬های مرکزی، اصفهان و قم انتقال می¬یابد که استان¬های پائین دست در حال حاضر برای همین مصارف خود دچار مشکل بی-آبی و کم¬آبی هستند به گونه¬ای که حجم وسیعی از اراضی استان¬های خوزستان و لرستان دیم و یا کم¬بازده و کم¬آب می¬باشد.
پرواضح است که تا جائی¬که انتقال آب به منظور شرب هم¬میهنان باشد جای هیچ مخالفتی و اعتراضی نخواهد بود اما تغییر مسیر رودخانه¬ای خدادادی که از دل استان¬هایی دارای مشکلات عظیم در زمینه¬های اشتغال و صنعت و کشاورزی هستند به استان¬های دیگر جهت سرمایه گذاری صنعتی و کشاورزی چه توجیهی دارد؟
نگرانی جمعی از اهل قلم و وبلاگ نویسان خوزستانی و لرستانی اینست که چگونه درحالی¬که با صرف کسری از هزینه¬های قم رود می¬توان زمین¬های این مناطق را تبدیل به مزرعه¬ی طلا کرد باید این آب¬ها با هزینه¬های سرسام آور ملی راهی استان¬هائی بشوند که از نظر صنعتی و وضعیت اقتصادی و اجتماعی به مراتب از منطقه¬ی ما مرفه¬تر و دارای مشکلات کم¬تر هستند، به گونه¬ای که استان لرستان دارای بیشترین آمار بیکاری در سطح کشور می¬باشد و استان خوزستان نیز از همین حیث رتبه نگران کننده¬ای دارد.این طرح نقش تخریبی بسیار حائز اهمیتی در زمینه محیط زیست منطقه دارد و از آنجا که بخش قابل توجهی از رودخانه کارون را شامل می¬شود تاثیر منفی در میزان آب¬دهی این منبع عظیم خدادادی که یکی از مهمترین منابع درآمد و تولید ملی محسوب می¬شود خواهد داشت.اجرای چنین طرحی برخلاف منافع ملی می¬باشد و پيگیری و اجرای آن به منزله¬ی بی¬تفاوتی و بی¬اعتنائی به حقوق مسلم مردم لرستان و خوزستان خواهد بود، ما وبلاگ نویسان خوزستانی و لرستانی وظیفه ملی خود می¬دانیم از این باب تذکر داده و مراتب اعتراض خود را به مسؤولین ذی¬ربط ابلاغ نموده خواهان واکنش مناسب در این زمینه هستیم.
با تشکر از؛ اصالت بختیاری
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 14:46 شماره پست: 133
آب می آمد و میرفت
به اندیشه فرو
یک نفر سطل به دست
پی دروازهء جویی میگشت
فکر میکرد که آب
خانه ایی ساخته است
از کتاب شعر "بازیگر بی نقش" آمستردام سال ۱۹۹۱
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 15:13 شماره پست: 134
مرا از خود بدانید
ای جماعت من کر و لالم
گویی چون شما خاموش
من هم خشت دیوارم.
یک وبلاگ نویس به دو سال و نیم زندان محکوم شد
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران : امیدرضا میرصیافی نویسنده وبلاگ روزنگار به علت توهین به مسئولان و تبلیغ بر علیه نظام به دو سال و نیم زندان محکوم شد ، وی پرونده ای مفتوح در باب توهین به مقدسات نیز دارد.
________________________________________
شعبه 15 دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی صلواتی ، بنابر مواد 500 و 514 قانون مجازات اسلامی امید رضا میرصیافی را به علت تبلیغ علیه نظام به 6 ماه حبس تعزیری و به علت توهین به آیت اله خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی و رهبر نظام، آیت اله خامنه ای به دو سال حبس تعزیری و در مجموع به دو سال و نیم حبس تعزیری با احتساب ایام بازداشت محکوم کرد .
بر اساس همین حکم شعبه پانزده دادگاه انقلاب اسلامی تهران رسیدگی به دیگر اتهام موجود در پرونده یعنی توهین به پیامبر اسلام و مقدسات اسلامی را در صلاحیت خود ندانسته و آنرا به دادگاه کیفری تهران واگذار کرده است. دادگاه رسیدگی به اتهامات این وبلاگ نویس در تاریخ 12 آبان ماه تشکیل شده بود.
آقای امید رضا میرصیافی در تاریخ سوم اردیبهشت ماه امسال از سوی معاونت امنیت دادسرای انقلاب تهران به اتهام اقدام علیه امنیت ملی از طریق وبلاگ نویسی، توهین به رهبران نظام و توهین به مقدسات اسلامی در منزل خود دستگیر و به بند 209 اوین منتقل و پس از گذشت 41 روز با قرار وثیقه 100 میلیون تومانی با قید وثیقه از زندان آزاد گردیده بود.
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 23:3 شماره پست: 135
پیشنهاد میکنم به تو
ای زمین
خاک
ای همنشین همیشه آشنا
میدانی تو از گذشته ها
بیهوده میرود آب چشمه ها
بنگر از قلهء که منم
نشسته با تو به راز و نیاز
پشت این قیلوله باد
بشنو صدای گلوله ها.
تقسیمت کرده اند
چاک به چاک
خط به چهره ات کشیده زمان
بر سر جویت همیشه کمین
تشنه اند تشنه آهوان.
من پیشنهاد میکنم به تو ای زمین
بیابان باش و بوته ها
ای همنشین من ای رو سیاه
درختان خشکیده اند در این دیار
پرنده رفته از آشیان
دریا ، نشسته به گل دیر گاه
با زخم گلویش نعره ها
بر ساحل تو ای همنشین
میزند هنوز دست و پا.
از کتاب شعر" بازیگر بی نقش" پاکستان ۱۹۸۷
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387 ساعت 14:43 شماره پست: 136
نیامد روزها سالی بسر شد
شمار سالها سنگینتر شد
هزاران ساله ام در بیخیالی
به ده بودم شمردن بی ثمر شد
* * *
فرو افتاده خورشید از بلندی
بروی شانه گیسویش سپید است
گدایی میکند با آن بزرگی
در هر خانه میگوید قریب است
* * *
ماهتاب آسمان آیینه شد
ملت ما بر امامی خیره شد
رفت با تاجی بسر بالای بام
باز گشت و بر سرش عمامه شد.
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 1:36 شماره پست: 137
تو بزرگ و همچو دانا
شده ایی به خوابت آید
ماه میشود پدیدار و
شبی به یادت آید
میشود سهیم باشی
سازی به چنگت آید
گوشه ایی ز اصفهان را
بزنی به وجدت آید
بروی به شور گاهی
هر جا که اشکت آید
بزنی به سیم آخر
جانا کرشمت آید
چه بگویمت که دیر است
سخنم به خشمت آید
دیگر نمانده حرفی
تا بر سرشدت آید
زین میکنم یه اسبی
بر کوه و دشدت آید
تو غرییبهء به شهرت
چه کنم که اصلت آید
میخرم بلیت ارزان
که قطار بخدت آید
یه نفس بخوان غریبی
که صدای گرمت آید
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 18:55 شماره پست: 138
باز هم حمله ی توده ای های شکست خورده ی پیک نت به مهندس طبرزدی
پیام دانشجو:حمله ی پیک نت به مهندس طبرزدی حاکی از دو مسئله است:1-شکست پروژه ی انان برای راه اندازی یک حرکت ملی و بسیج عمومی در جهت حمایت از خاتمی. این شکست تا ان جا اشکار گردید که حتا انجمن های اسلامی دانشجویی به انتقاد از خاتمی این شاه سلطان حسین جمهوری اسلامی پرداختند.
________________________________________
برای این که انجمن های اسلامی پیرو تئوری توطئه نبوده و عملکرد 8 ساله ی خاتمی و اصلاح طلبان حکومتی را ملاک داوری خود قرار می دهند. 2- توده ای های طرفدار اصلاح طلبان از مخالفت جنبش دانشجویی با خاتمی عصبانی هستند ولی در یک اشتباه محاسباتی مخالفت این جنبش را به حساب مهندس طبرزدی گذاشته و تلاش می کنند شخصیت او را تخریب کنند. ان ها با این اقدام خود می خواهند به جنبش دانشجویی چنین القا کنند که اگر طبرزدی با خاتمی و کلیت رژیم مخالف بوده و هست،به دلیل این است که دستگاه امنیتی او را به میدان اورد و بعد هم اورا قربانی -بخوانید زندانی-کرد. پس جنبش دانشجویی اگر راه طبرزدی را برود به سرنوشت او دچار می شود. توده ای ها در این رفتار خود تا ان جا عصبانی و دست پاچه هستند که خود را لو داده و نشان دادند که درپشت تبلیغات زهر اگین 15 سال اخیر علیه مهندس طبرزدی قرار دارند.مقاله ی توده ای ها علیه مهندس طبرزدی را در زیر بخوانید:
حمایت رهبر از احمدی نژاد معنائی جز این ندارد
همه مردم هم ناراضی باشند، من راضی ام!
اشاره خاتمی به مانع اصلی خویش برای اعلام ورود به صحنه انتخابات
یک هفته سخنرانی و حضور در دانشگاه ها به بهانه سالروز 16 آذر، که همچنان ادامه نیز دارد، عملا روز دانشجو را تبدیل به هفته دانشجو و از آن فراتر، تبدیل به هفته سیاست و انتخابات در جمهوری اسلامی تبدیل کرد. همین حساسیت برای حضور در مجامع دانشگاهی و دانشجوئی خود نشان دهنده تاثیری است که جمعیت چند میلیونی دانشجوئی کشور می تواند بر سرنوشت انتخابات آینده ریاست جمهوری در ایران بگذارد. این تاثیر گذاری چنان است که علی خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی نیز نخواست از قافله عقب بماند و برای سخنرانی رفت به دانشگاه علم و صنعت. البته یگانه جلسه سخنرانی ای که بشدت دستچین شده و امنیتی برگزار شد تا کسی نباشد که سئوالی و اعتراضی بکند. حتی از میان بسیج دانشجوئی هم دستچین کردند و هر کسی را به جلسه سخنرانی رهبر راه ندادند. نظامی ها لباس شخصی پوشیدند و امنیتی ها نیز به همچنین و شدند دانشجو!
رهبر جمهوری اسلامی بار دیگر و علیرغم همه مستنداتی که در باره نتیجه سیاست های اقتصادی دولت نهم ارائه می شود، حتی از دهان رئیس مجمع تشخیص مصلحت، نماینده خود وی در شورای عالی امنیت ملی – حسن روحانی- رئیس مجلس و... که کمرنگ ترین و پر ملاحظه ترین آنها از دهان خاتمی خارج می شود، بار دیگر همه وزن خود را بعنوان فرمانده کل قوا پشت احمدی نژاد قرار داد. یعنی اگر همه ناراضی باشند، من و فرماندهان راضی هستیم! حمایتی که رهبر از احمدی نژاد در سخنرانی دانشگاه علم و صنعت کرد جز این معنا نمی دهد، چرا که حتی رئیس دفتر بازرسی خود او، یعنی ناطق نوری هم شاکی و مدعی این دولت است، همانگونه که روحانیون بلند پایه قم هستند.
سخنران دیگر روزهای اخیر و یا در حقیقت هفته سیاست در ایران، محمد خاتمی بود که در دانشکده فنی دانشگاه تهران سخنرانی کوتاهی کرد و به سپس به سئوالات پاسخ داد. خبرگزاری های وابسته به دولت – از جمله فارس- تلاش کردند با توجه به اعلام حمایتی که دفتر تحکیم وحدت از ورود به صحنه عبدالله نوری کرده، بلواسازی بسیجی ها و لباس شخصی های در دولت و حاکمیت قرار گرفته در جریان حضور خاتمی در دانشگاه تهران را اختلاف بین طرفداران خاتمی و طرفداران عبدالله نوری معرفی کند. این بازی کهنه ایست که پیش تر نیز بارها از آن استفاده شده است. از جمله بازی های نوبتی با به میدان فرستادن حشمت الله طبری زدی و یا منوچهر محمدی در سالهای اصلاحات و سپس زیر نام آنها اهداف خود را پیش بردن. دو چهره ای که خود نیز قربانی دستگاه امنیتی شدند.
استقبالی که از خاتمی در دانشگاه تهران شد، با آخرین حضور خاتمی در برابر دانشجویان در آخرین 16 آذری که رئیس جمهوری بود، کاملا متفاوت بود. این تفاوت انکار ناپذیر نشان داد که سه سال و نیم حاکمیت لباس شخصی ها و رئیس جمهوری احمدی نژاد بسیاری از چشم و گوش ها را باز کرده است.
عمده ترین و تکراری ترین سئوال و شعار در سخنرانی خاتمی مسئله به میدان آمدن او در انتخابات ریاست جمهوری بود. خاتمی پاسخی صریح نداد اما به نکاتی اشاره کرد که خود نشان دهنده موانعی است که بر سر راه او و یا کسانی مانند عبدالله نوری وجود دارد. شاید این اشارات که او از خود مثال می زد، عمدتا اشاره به موقعیت عبدالله نوری بود و ضرورت توجه دفتر تحکیم وحدت به موقعیت او. خاتمی از جمله گفت:
«... باید سعی شود كسانی كه نمیتوان آنان را رد صلاحیت كرد و یا رد صلاحیت آنان هزینه سنگین دارد، و از طرفی حساسیتی که بر روی ما وجود دارد درباره آنها صدق نمیکند در صحنه شركت كنند...»
خاتمی در بخش دیگری از سخنان خود بدرستی گفت که بدون تفاهم با همه ارگان های حکومتی و بدون حمایت این ارگان ها، حتی اگر مردم هم رای داده باشند نمی توان کار کرد. این اظهار نظر صریح چیزی جز آن معنی نمی دهد که تا پشت صحنه بر سر این تفاهم و همکاری توافقی بدست نیآید، نمی تواند اعلام ورود به صحنه کند و این در شرایطی است که بحران دولتی و حکومتی همچنان رو به تشدید است و بحران اقتصادی و نارضائی مردم چنان است که چنین نشست و تفاهمی را اجتناب ناپذیر خواهد کرد.
http://mohandestabarzadi.blogfa.com/post-725.aspx
[برگشت
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387 ساعت 2:12 شماره پست: 140
در سفر های استانی ریس جمهور منتخب خامنه ایی این مرد دروغگو
که غیر از لاف و گذاف چیز دیگری در چنته ندارد یکی از همشهریان غیرتمند
هفشجانی خودش را جلوی ماشین این بوزینه سخنگو میاندازد تا بلکه به خواسته اش توجهی شود . خواسته اش همانا رفع مشکلات زندگی بوده.
از اینکه با او چه کرده اند . خبری در دست نیست .از همشهریان عزیز
خواهشمندم در این مورد اگر خبری دارند که با او چه کرده اند جزییات را
بنویسند تا هموطنان از رفتار این فریبکاران وشعار های توخالی دولت خدمتگذار ! با خبر شوند.
برگی که نمی لرزد
شاخی که نمیجنبد
بادی نه نسیمی نیست
افتاده بگرد باغ
دیوار پر از سنگی
دل هشته بزیر پا
بر سر کلاه سبزی
سیبی اگرت چیدی
زنجیری و در چنگی
گردش اگرت کردی
گویند که ولگردی
در خواب اگر باشی
گویند که مدهوشی
بیدار اگر گردی
گویند که دلبندی
ابلهه اگرت باشی
گویند تو محبوبی
پیشت همه سر آرند
رامشگر و دقوزی* بر وزن چلغوز های ریشدار آدم نما
در باغ نمییابی
شیری و نه خرگوشی
موشی تو اگر دیدی
پندار همان شیر است
شیری تو اگر دیدی
انگار همان موش است
روبه صفتی امری
رایج شده مرسوم است
از ترس علی رهزن
سلطان جهالتها
باید که شوی پنهان
یا جنگ در این میدان
بهتر که خموشی را
از بن بکنی دندان
بهتر که لبت لرزان
فریاد زنی غران
بهتر که بپا خیزی
دشمن بشود حیران.
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت 13:37 شماره پست: 142
عجوزه های رنگا رنگ
تو لونه های روی هم
روز و شبا سر میکنن
بیخبرن ز حال ز حال هم
بیشترشون خارجیین
چن تایشون میهنین
یه تیقه ایی میونشون
مثل خروس جنگیین
نوک میزنن به دیوارا
تق تق و توق توق میکنن
سر میکشن تو بالکنا
با همدیگه دو رنگیین
اگر که دو تایی باشن
میفهمی اونها چی میگنَ
وقتی میَرن تو رختخواب
میلرزه قاب دیوارا
دسشوییها صدا میده
هر کی بره هوا میده
خودت باشی یا دیگری
نمیدونی کی وا میده
یواش یواش گوزو میشی
هی پیر و غر غرو میشی
هر جا بهت فشار بیاد
ول میکنی تا باد بیاد
مجردی درد سره
گم میکنی هر چی دره
میخوایی بری آش بپَزی
با سر میری تو قابلمه
میشنوی از دور و برت
میگن یارو بی هنره
سُک میزنن به خلوتت
هی میکوبن پشت درت
وقتی که پر شدن گوشات
سر میریزن تو دهنت
هی با خودت حرف میزنی
نق میزنی به هیکلت
بعضیاشون که سگ دارن
بیرون میرن از خونه ها
میبینی اخماشون تو هم
رد میشن از دور و برت
ماتی میون آدما
اینها کیین به خود میگی
مثل من اینها را میرن
دهن دارن زبون دارن
دو چش توی صورتاشون
از بقلا دو گوش دارن
تنها تفاوتی که هست
رنگیه که به مو دارن
اما بغیر رنگ مو
تو پیشونی نشون دارن
وقتی دهن وا میکنن
یه عقرب خموش دارن
نیش میزنن با حرفاشون
عادیه این تو دنیاشون
معنی آزادی اینه
که لهه بشی تو مشتاشون
زندگی باب میلشون
پر میشه هر روز دلشون
نمیدونن چکار کنن
که حل بشه مشکلشون
نه غم دارن نه غصه ایی
نه کار دارن نه جنبشی
هی میخورن رو همدیگه
گم میکنن منزلشون
شیرینیهای رنگا رنگ
برده حواس و فکرشون
تا که تکونی بخورن
ربوده دست و دلشون
یکی لوپش گنده میشه
یکی دلش تپه میشه
میون این عجوزه ها
آدم سر افکنده میشه
اگر یکی پیدا بشه
از این و اون رها بشه
بخواد نه مثل دیگرون
با خودش آشنا بشه
عجوزه ها لج میکنن
چشماشونا کج میکنن
بهش میگن تو امملی
تا بتونن بد میکنن
بین عجوزه ها تویی
تنها تو این دنیا تویی
هر چی که باب میلته
گم شده در خاطرته
همچی که غرق خود میشی
بندهء دست خود میشی
ز هر طرف سرمیکشن
تو دیدنت صف میکشن
زل میزنن به رفتنت
چک میکنن آمدنت
کجا میری کجا میایی
ور میزنن پشت سرت
با ماشینای غار غارو
ترانه های زار زارو
مغزتا سوراخ میکنن
جا میگیرَن تو خلوتت
هر جا میری صدا میاد
عجوزه با ادا میاد
ماشینا روشن میکنه
دودی ازش سیا میاد
همچی که خوب سوراخ شدی
بندی و مبتلا شدی
مثل عجوزه ها میشی
مهرهء نخ نما میشی
عجوزه ها یه نخ دارن
سر نخشون تو دستییه
یه وقتی شادت میکنن
یه وقتی ماتت میکنن
یه وقتی بیمار میشی
میگریی و میگریونی
وقتی که خوب رام شدی
میرقصی و میرقصونی
با قرصی خوشحال میشی
میبندنت به آخوری
کا میریزن تو آخورت
دستی میشه غاشولت
ز هر چی پوکت میکنن
طبل خموشت میکنن
وقتی میخوان که قر بدنَ
به سازی کوکت میکنن
یواش یواش کوُم میکنی
هی بدنت گنده میشه
سر تو افکنده میشه
خمیر پوف کرده میشه
همچی که خوب جا افتادی
با ارزشات در افتادی
زندگییت مادی میشه
هر چی برات عادی میشه
دنیا اگه خراب بشه
فقط تو فکر آخوری
ز ناخونت خون نچکه
هر چی میخواد بشه بشه
بیدرکجاتاریخ ۲ ۰پوچ۲
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 14:43 شماره پست: 143
حیلت نماند و ریا رهی بشب نبرد
پنهان چه مانده درآستینت ای فریب خرُد
تو با هزار چهره در نقاب دوست
خنجر زدی به قلب انسان و او نمرد
کاشتی نهال اختلاف و نفاق
این حربه در تفرقه کارگر نشد
با علم و صنعت کشور گشا شدی ولی
بر خرابه ها میوهء درخت فهم مستمر نشد
از جهالتت زمین و آب و هوا
آلوده به سم و طبیعت به فرمانت دگر نشد
نوزاد زمین را در بارگاه علم
اهلی نمودی و مادر خورشید پدر نشد
با فریب علاجت ای خبیث پیر
هیچ دردی ز مریضان درگهت دوا نشد
زهرها به شیشه کردی و نسخه ها
از یک نوع و هزار کاغذت قلم نشد
عاشقان را به بند کشیدی و زندانت
خالی از عاشق دور از وطن نشد.
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 21:57 شماره پست: 144
سروده ایی از کتاب شعر :بازیگر بی نقش
آمستردام بسال ۱۹۹۵
به یاد روانشادان آقای ایرج کیوانی هفشجانی پرویز خدابخشی هفشجانی آیت الله شیرانی هفشجانی و برادرش منصور شیرانی هفشجانی آقای سعید فروزنده هفشجانی که تنها به جرم هواداری از سازمان مجاهدین در سال ۶۷ تیر باران شدند. یادهمه رهروان راه آزادی گرامی باد
شقایقها دگر بر پشته های جوی
پای روشن خورشید
در آن بیشه های دور
بر جایی نمیرویند.
آبی میرود اما
آش پشت پای ایرج و پرویز...........
یاران به خون غلتیده را بر چاله های سرد
در این ساهیان باد و بوران خوردهء اندوه
در دیگی نمیجوشند.
پیغامی نمیگویند
آبی میرود اما
در چشمان سرو بیشه های دور
شیر ما نمی غرد
فریادی نمی آید.
برگی میوزد بی شک
اندر باغ و کوهستان
اما:غنچه های بسته و نا ممکن از سرما
روی شاخه های منتظر در گرمی فردا
آیت را نمی یابند.
آنها رفته اند، زنها
ای مردان ، پیران ،ای جوانان
مثل من یا تو
دیگر بر نمیگردند
دیگر بر سریر دشت
سربازی نمی افتد
خط فاصل لبهای خشک کودکان بسته است
هرگز خاک از دیوار ، شلیکی به مغز صبح
در خورشید دیروزش نمیپاشد.
تمام روز و شب مرگ است
این جویی که از اوقات
در آیینهء بی انتهای رفتن و ماندن
شولای نگاه آبی دریاست
شبتابش نمیتابد
آبی میرود اما
از انبوه خاک ما
اندوهش نمیشوید
آن شویندگان رفتند.
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 0:41 شماره پست: 146
شماره ۱۳۲
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات
دی بدان رستهی صرافان من بر در تیم
پسری دیدم تابندهتر از در یتیم
زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه
بینظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم
با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان
کندی بر من بیچاره دل خویش رحیم
رفتم و چشمگکی کردم و شد بر سر کار
کودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم
گفتم او را ز کجایی و بگو نام تو چیست
گفت از بلخم و نامست مرا قلب کریم
گفتم: ای جان پدر آیی مهمان پدر؟
گفت: چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم
هر دو در حجره شدیم آنگه و در کرده فراز
خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سلیم
دست شادی و طرب کردن و می خوردن برد
او چنان میر و منش راست بمانند ندیم
چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران
کرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم
گفتم او را که: سه بوسه دهی ای جان پدر
گفت: خواهی شش بگشای در کیسهی سیم
ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست
کردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم
بند شلوارش بگشاده نگه کردم من
جفتهای دیدم آراسته با هر چه نعیم
سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میان
تا به ماهی برسید از بر سیمینش نسیم
شکم و نافش چون قافله پرتو و پنیر
و آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم
گنبدی از بر چون نقره برآورده سفید
کرده آن نقرهی سیمینش به الماس دو نیم
پارهای بردم از این روغن ابلیس به کار
الف خویش نهان کردم در حلقهی میم
او به زیر من چون کبک که در چنگل باز
من بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم
با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهی دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ریرا
حاشیهها
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
برچسبها
با برچسب زدن شعرها میتوانید موضوع آنها (عاشقانه، عرفانی، مدیحه، مرثیه و ...) یا ویژگیهای متمایز آنها (دوزبانه، دوقافیه، دو وزنی و ...) را برای خودتان و سایر علاقمندان مشخص کنید و به مرور به طبقهبندی بهتر اشعار کمک کنید. برای نمونه برچسبهای این شعر را ببینید.
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 ساعت 0:36 شماره پست: 147
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 0:22 شماره پست: 150
خدایا بند دستم را تو وا کن
از این زندان مرا یک دم رها کن
تو ظالم بوده و دانم که زشتی
به زشتی گوشهء چشمی به ما کن
تو از آزادی من در هراسی
زشور و شادیم دل میخراشی
بزرگت کرده جهل و ترس مردم
نگهدار تو بود هر آنکه را گم
بدنبال تو آن خوشباورانند
ریا کاران و زاهد پیشگانند
شریکت گشته در خونخواری خلق
زنند شمشیر عدلت را به هر فرق
زمین خونین و گلگون گشته صحرا
سراسر آسمان میگرید هر جا
ز بمباران و تیر و ترکشانها
شکسته سازها خاموشه دنیا
صدای زجه آهنگ دل ماست
گریز از درد راه ممکن ماست
علاج ما نشد بر در زدنها
در و دیوار بود اندیشهء ما
درا بنمای رخسار کر یهت
بکُش تا میتوانی هر چه بیشت
قفس دنیا و من در بند هیچم
به میدان آ که من سر باز خو یشم
تاریخ نگارش : دوهزار و بند
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 15:7 شماره پست: 151
ناشنیده هایی از سخنرانیهای شاهنشاه آریامهر را در این لینک بشنوید
http://kaivani.multiply.com
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 22:49 شماره پست: 152
نرسیدیم وبگشتیم نبود
باز گردیم و نخواهیم رسید
نبود آنچه نخواهیم رسید
راه ما را را نرسد آن که رسید
* * *
نشنیدیم و شنیدیم نبود
حرف خوب و بد و آنی که نبود
نکشیدیم و کشیدیم نبود
بار این و آن و مایی که نبود
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 22:25 شماره پست: 153
تمرینات تای چی و چی کُن را در سایت زیر ببینید.
http://kaivani.multiply.com
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 23:6 شماره پست: 154
در سایت زیر با ایکُن آشنا شوید هر سه بخش بشکل پیوسته انجام میشود
کلیک کنید.
http://kaivani.multiply.com
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 21:19 شماره پست: 156
راز موهای سپیدم پردهء نقال نیست
پشت آن افسرده شاهی در بلاد شام نیست
یا رضای پهلوی شهزاده ایی خوشنام نیست
هیچکس گویی بجز من از خودم آگاه نیست
پشت این موی سپیدم دشتها خوابیده اند
آفتاب و ماه بر تاریکه ام تابیده اند
من یکی از مردمان سادهء آواره ام
چون شما روزی به چاه عنقلاب افتاده ام
من هنوزم در همانجا بر سر جا مانده ام
در همانجا من هنوزم بر سر یک گفته ام
تاج شاهی تا نگردد باز من درمانده ام
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 0:11 شماره پست: 158
فرا رسیدن فاجعه۲۲بهمن را به همگان تسلیت میگویم
بگذارید گذشته ام پیر شود
در من بمیردو سر به نیست شود
بسر رسیده جوانیم، هاشا
بگذارید موی سرم سپید شود
بندتان را پاره کرده ام
پیش از آنکه دیر شود
خوب شد از قافله ها مانده ام
نوش جانتان زهر و کین شود
خوش نه ،به ازین شود
اگر حرف از مّلانصردین شود
به فرنگ آمده با گوش دراز
باز گردی بر سرت شاخ تیز شود
زادگان غم ، راهیان زور
گاوی اگر، بر گردنت یوغ شود
به نو، نوا رسیده،مال داریت
پر از خشت دروغ شود
هر لقمه نانی که میخوری،خامی
پخته زبانت بر تنور شود
برای چه آمدی بر گو
کور اگر نیستی روز شود
بر بلندای اندیشه، نور
کی همنشین خفاش پستو شود
وطن در حسابهای جاریت
دریا برای تو گور شود
بدار میکشند و همچو پار
لاش شما هم بر دار بلوغ شود.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 14:59 شماره پست: 159
پيشگوئي هائي که درست درآمد
زنده ياد بختيار، اين روزهاي تلخ و سياه را پيش بيني کرد و تا پاي جان، و تا بريده شدن سرش، ايستاد و ديگران .......ادمه مطلب
http://www.asgharagha.com/
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 ساعت 0:42 شماره پست: 160
بر خود کمی شک میکنم
رو یی بر آتش میکنم
یک بار دیگر بوته ایی
منهای بودن میکنم
میسوزد آسان آتشی
دودی از آن سر میکشد
از شعله های سرکشش
تاریک و روشن میشود
پرسم چرا شب میشود
هر روز روشن میشود
پشت سرم می آید و
تا کوچه همره میشود
دنیای من میماند و
گویا، که بی من میشود
کوچیک و کوچکتر شبی
تا انتها شب میشود
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 23:57 شماره پست: 162
گویش هفشجانی(هوشگونی)
پرسیدُم هی گفَتنُم آدرس فرنگه
اینُجونُم دیر و وَرُم خاکه یه رنگه
نیتُونُم جُم بُخورُم دنده به دنده
چوجیا جار ایزَنن اُفتو بلنده
تا ایام چش وا کنم بینُم هلنده
افُتوش خیسه میاش هنی رو بنده
ایر و لایه باد ایا بارون بباره
آسمون کُپ هشته دٍریا تاسه داره
ای بهاری که ایا خیلی بزرگه
گون انارش یه منه دونش دُرشده
کش ایا قد برنج یه بند انگشت
لوبیا بار ایکنه هر کی دلیره
گون شریک زندگی دنیای پیره
هر چی داده آخرش واپس ایگیره
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 23:27 شماره پست: 163
آفتابت را ز من پنهان مکن
نور میخواهم دلم نالان مکن
خواب را از من گرفتی کم نبود
چشمهایم را دگر بر یان مکن
خاطراتم را نمیشویم دگر
کوله بارم کهنه آنرا تر مکن
خون های قرمز خشکیده را
باز هم بر دفترم جوهر مکن
خوب میدانم نمیروید گلی
در نیستانم تو فکر غم مکن
از دهان بسته ام فهمیده ام
میهنم را بیش از این قسمت مکن
آسمان، سیمرغ ای مام زمان
بر یکی خوبی و دیگر بد مکن
ظهر تابستان گرمم را مگیر
غربتم را سرد بی همدم مکن.
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 22:23 شماره پست: 164
نوروزتان
شاد بوه
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 0:29 شماره پست: 165
سرخط خبرها
امید میر صیافی وبلاگ نویس، در زندان اوین درگذشت
۱۳۸۷/۱۲/۲۸
امید رضا میر صیافی وبلاگ نویس ایرانی که از بهمن ماه در زندان به سر می برد، روز چهارشنبه در زندان اوین درگذشت. این وبلاگ نویس ۲۸ ساله، برای سپری کردن دو سال و نیم حبس خود به اتهام تبلیغ علیه نظام، توهین به آیت الله خمینی و خامنه ای ، در زندان اوین به سر می بُرد.
به خانواده دوستان و همه آزادی خواهان تسلیت میگویم
تو کنده ایی ز جا و مانده بر کنی
سراز تن با شمشیر دو دم زنی
لشگر کشیده ایی به شهر و ده
تا چهار شنبه سوری را به هم زنی
میر صیاف را به بند کشیدی و کشتی
تخاص او را بدان که پس دهی
پای بر پله های تر قه ات بالا
ناخن کشیده ایی و چشم از بشر کنی
سی سال خورده ایی کیک زرد
سپیده اش را به موی سر زنی
بدست مخالف بلند گوی محال
چشمک از ماهواره به دلال زر زنی
بر سرت اگر زنم با دو دست
خطا بود اشکی تو پس دهی
در ماشین هشت سیلندر و شیک
بنزین سوپر از سهم من زنی
دودش را تو مفت و رایگان
به طفل شیر خوار بی گنه دهی
پول نفت مردم پا برهنه را
به چکمه پوشان عرب دهی
ماهیان و دولفین مرده را
دراز کرده داروی مرحمت دهی
هشت سال جنگهای بی ثمر
تو نوید کشتار مستمر دهی
برو بفکر همان حوض کوثر باش
روزی چاه نفت و گاز را زدست دهی
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388 ساعت 0:47 شماره پست: 167
گویش هفشجانی (هوشگونی)
کَی زِ مَستُون بیده تا
هیمه تو تندیرُم بوُه
کَی توستون بیده تا
میوه تو خورجینُوم بوُه
بیست و پنج سال تمومه
مو چِشُوم رَگ نیزَنه
سیل فاییز ایکُنوم تا
یه چی دسگیرُم بوُه
ا ای برگا که ایریزن نیگُوم
مو نیخام برگی تو فاییزُم بوُه
ا درخدا که ایخشگن نیگوُم
نیخواهوم سوُخدَنه دسگیرُم بوُه
ایخام هر جایی که هِسدُم بیبینوُم
یه رانَم شادی تو پیسینوُم بوُه
او زَمونی که چِشام رفَدِنه خوُ
ایخواهوم سازی جا فات خونوم بوُه
نیدُنوم که بشنٍوُم یا نشنِوُم
ا شِنیدَن ایخواهوم گوشوم بوُه
او زَمونی که آ بهمن ایخونه
ایخواهوم مضراب و سنتورَم بوُه
یه جایی که دیَر بوُه ا ملا ها
برا آدم دیدن آلمونوم بوُه
دیفارا نالَنه نالون نَکنن
ایخواهوم ناله ها درمونوم بوُه
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 ساعت 0:30 شماره پست: 169
شانه هایم پُل دستان من است
و سرم رهگذری که از آن میگذرد
پُل دستان من از روی دو پا میگذرد
زیر پایم ز خیابان شما میگذرد
از خیابان شما گشت سپا میگذرد
نان روزانه اش از دخل شما میگذرد
دشمن شیر زن و مرد ره است
دوست، از پیش شما میگذرد
هر که سیر است در این لشگر غیب
از خزر بی سر و سا میگذرد
وقت آن است که آسان گذرد
هر که از پیش شما میگذرد
پاچه اش گیر به جایی نکند
اگر از پیش خدا میگذرد
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 0:17 شماره پست: 173
شلوار پاچه هفدی
پیرهن زرد چینی
پوتینهای قدیمی
رفیقای صمیمی
مُد بازی بینمون بود
چشما تا نوک بینی
هی،چی بگم جوُنی
نیستی منا ببینی
نمیدونی کی هستم
برات میگم بدونی
یه آدم پیاده
میگذره هر که دیدی
گم شده گاهی وقتا
افتاده رو زمینی
راشا میون گرفتن
بودی خودت که دیدی
یادته هفشجون بود
تقی زدن به توقی
خمینی را اوردن
جارش زدن تو بوغی
تو یکه خورده بودی
خودتا به من سپردی
میخواستمت بجنگی
نشستی قصه خوندی
جوُن بودی یادت نیست
چریک شدی فدایی
گفتی فدا نگردی
پیکارا* پیشه کردی سازمان پیکار
هیچ کدومش نموندی
بودی همون که بودی
دوری زدیم تو دنیا
پیش منم نموندی
خیلی چیزا عوض شد
کش اومده غریبی
توی دلم نشسته
حسرت های یتیمی
زود خودما شناختم
یعنی تا نوک بینی
بر سبب تصادف
خورده رهم به پیری
دوستامونا گرفتن
بردنشون اسیری
چن تایی زنده موندن
نیستی بازم ببینی
یکیشا دیدم امروز
رد میشد از مسیری
اون که تو دیده بودی
مونده ازش نسیمی
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 ساعت 19:1 شماره پست: 174
دست دشمن به شکار من و تست
بده دستی که روای من و تست
نشکند تَرکه اگر دسته شود
گر شکستیم به پای من و تست
* * *
پا بر این دنیا زدن بس مشکل است
در زدن بودم یکی پایم گرفت
آن دگر در گل فرو جانم گرفت
دست دنیا بود دنیایم گرفت
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 16:46 شماره پست: 176
من هم غروب میکنم
در شب که میروم
با چند ستاره
گفتگو میکنم
در میان ستارگان
ترا جستجو میکنم
گاه که میبینمت، هنوز
اندکی سکوت میکنم
سالهاست که بی تو
خاک را زیر و رو میکنم
یافتَمی نشد: عاشق
جسته ها را مرور میکنم
امسال هم بجای تو
شمعهای افروخته را فوت میکنم
روبروی کاج پیر
به صدای پرندگان گوش میکنم
آنها میپرند و من
پرواز را فراموش میکنم
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:3 شماره پست: 177
دادستان محترم دادگاه کیفری بین المللی لاهه
از آنجا که بر اساس قانون اساسی رژیم اسلامی حاکم بر ایران، علی خامنه ای رهبر این رژیم به عنوان "ولایت مطلقه فقیه" اختیارات نامحدود دارد و احکام او لازم الاجراست، هیچ نیرویی توان مقابله با خواست او را در این کشور ندارد. بر این پایه، علی خامنه ای به عنوان یک رهبر خودکامه، بی اعتنا به جان و مال و ناموس مردم ایران، دیوانه وار بر این کشور فرمان می راند و به یاری ایادی سرکوبگر خود روز به روز بر شمار شکنجه دیدگان و کشته شدگان این سرزمین می افزاید. او دیکتاتوری است که با سیاست های نادرست و سرکوب هر صدای مخالف خود، کشور ما را در آستانه ویرانی کامل قرار داده است.
این خفقان و سرکوب های وحشیانه موجب شده که فریاد گروههای معترض اعم از کارگران، معلمان، دانشجویان، نویسندگان و وبلاگ نویسان راه به جایی نبرد و هر روز بر شمار شکنجه شدگان و اعدامیان در زندان ها که تنها به دلیل اختلاف عقیده و مخالفت با مشی و عملکرد مسئولان این رژیم بازداشت شده و در زندان به سر می برند، افزوده گردد.
از این رو ما امضا کنندگان زیر، با توجه به حکمی که آن دادگاه محترم در باره "عمر البشیر" رهبر جنایتکار سودان صادر کرده است، خواهان رسیدگی به جنایات علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی و صدور حکم مقتضی برای وی هستیم.
Sincerely,
The Undersigned
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 19:12 شماره پست: 179
هر که میبیند به خاری بنگرد
بر خودش با چشم زاری بنگرد
ننگ نیست آیا برای نان شب
دخت ایرانی به تازی بنگرد.
برای اطلات بیشتر کلیک کنید
حراج دختران ایران؛ وقتی همه خوابیم
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 0:38 شماره پست: 180
از هر چه سر نبسته سیرم
بین همه سر بسته اسیرم
ترانه های ناخوانده
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 22:53 شماره پست: 181
روز آمد و رفت و ماه و سالی
گردیده بگرد خود جهانی
در چله و هنگام بهاری
سبز است درخت زندگانی
بر پای زمینیش تنومند
صد ریشه تنیده در صحاری
بالای سرَش دو مرغ عاشق
آیند برای تخم گذاری
من منتظرم تو هم بیایی
بر کاج نشسته خوش کلاغی
بالی نه پری نه در تکانی
آورده نه میبرد پیامی
یک بار همین کلاغ میگفت
شاکی شده از دست قناری
میگشت پی وکیل قابل
منقار گشود پیش قاضی
امن است سرای پادشاهی
در شهر بود هر آنچه خواهی
بی کوه بزن به قاف و لافی
با چشمه بگو سخن ز پاکی
سیمرغ نبود هر چه دیدم
بسیار شنیدم از اهالی
رستم نشنیده ام بگویند
سهراب بُود در این حوالی
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 12:2 شماره پست: 182
در برم رو ییده گندم
در خیالم باغ گل
می شکوفد در سیاهی
لاله های راه سرخ.
دستهایم را بگیر
خون گرمم مال توست
داس را باید گرفت
باغ را باید ستود
روزهای ما
درون غنچه های کوچک است
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 ساعت 22:52 شماره پست: 183
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 0:5 شماره پست: 184
از در و دیوار چاهستانتان
میپرد خفاش غارستانتان
پیش از آن کو لاشتان بر دارتان
میشوید آویز از کردارتان
بوده ام مشکوک اندر کارتان
دیده ام وارانهء گفتارتان
خرس دانا بوده پیش پایتان
ننگ دارد کوه از پرتابتان
شرم دارد خاک از پنهانتان
بیم دارد آب از گندابتان
بوی بد می آید از پندارتان
خون مردم میچکد از بامتان
خورده ام شلاق استبدادتان
میدهم دشنام بر اربابتان
تف به ریش و پیشهء ناپاکتان
پشت باید کرد بر اسلامتان
باز شد آن بسته مشتَ نازتان
تخته خواهد شد دَر دکانتان
بر ملا تا میشود قرآنتان
مرگ باید گفت بر الله تان.
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 2:19 شماره پست: 185
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
رنگ آبی میشود فردا زمین
روز یکرنگی شود این سرزمین
رقص و شادی میکند پیر و جوان
می گساری میکند هر کس عیان
میتوانی گفت روز مردم است
خوش به حال مردم روشن روان.
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 14:38 شماره پست: 186
استمداد از جامعه جهانی به مقصود متوقف ساختن جنایات جمهوری اسلامی ایران و تعقیب عاملین آن Sign The Petition
ما ایرانیان درون و برون مرزی بدینوسیله از کلیه مراجع انسانی، سیاسی و قانونی جهان درخواست داریم تصمیمی عاجلانه و اضطراری جهت توقف سرکوبهای خشن نظام جمهوری اسلامی علیه شهروندان ایران اتخاذ نمایند.
امروز جهانیان از طریق هزاران فیلم، عکس و خبر نظاره گر ضرب و شتم، شکنجه وکشتارخیابانی مردم ایران توسط نظام جمهوری اسلامی ایران هستند.
این نظام میلیونها ایرانی را که جهت ابتدایی ترین حقوق انسانی خود به تظاهرات صلح آمیز خیابانی پرداخته اند، قلع و قمع می کند. این اعمال نه تنها ناقض نص صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می باشند که اقدامی جنایتکارانه علیه بشریت نیز هستند.
نظام جمهوری اسلامی ایران به زعامت سید علی خامنه ای در راستای اهداف جنایتکارانه خود حتی از قتل و آزار زنان باردار، زنان سالمند، کودکان خردسال، زخمیان و معلولین هم ابایی ندارد. پوشیده نیست که همین رژیم جنایتکار به منظور حصول اهداف یاد شده به قطع جمیع ارتباطات بین ایران و جهان آزاد پرداخته تا ابعاد جنایات و سیاهکاریهای آن از چشم جهانیان پوشیده بماند.
ما امضا کنندگان این نوشته از مجامع یاد شده جهانی تقاضا داریم که در این مقطع حساس و خطرناک از تاریخ ایران جهت توقف جنایات و تعقیب قانونی عاملین این جنایات هولناک اقدامی عاجل به عمل آورند.
CLICK HERE TO SIGN THE PETITION
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 3:41 شماره پست: 187
روز است و یا که شب نگویید
با من دگر از سحر نگویید
پرواز کنید از لب بام
گوشم پره از وطن نگویید.
دانم که چه می شود در آنجا
حرف از لب بسته کم نگویید
هر خانه به خانه کوی و برزن
پرواز وبه هر بهانه گویید
بر هر سر شاخه با درختان
در دام ویا بزیر باران
با عابر کوه و چشمه گویید
فریاد زهر شکنجه گویید
زخم است دهانم
خون از دل زارم
من خواب نبودم
مشغول دعایم
دستم ببریدند
من پای ندارم
چندین و به صد بار
بر چوبهء دارم
هر لحظه به دردی
در سوز و گدازم
تیر است نفسها
بر جان ملالم
سی سال بکشتند
هر روز نداها
همواره شنیدم
افغان شما ها...
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 1:3 شماره پست: 188
تنها شدم کمی
تنهای من کجاست
پیدا اگر شود
پنهان من کجاست
کی میشود چطور
دانای من کجاست
در خان چندمم
همراه من کجاست
اسبم رمیده است
صحرای من کجاست
کو غار کوه من
اسرار من کجاست
من هم پیامبرم
پیقام من کجاست
آن را به کی دهم
گمراه من کجاست
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 17:36 شماره پست: 189
آن خیابان بود اما کوچه اش
سر به روی نقشه ایران نبود
یا اگر هم بود آخر کوچه ایی
در میان دود و مه پیدا نبود
از کسی چیزی نمیپرسم دگر
چونکه پرسیدن مرام ما نبود
دیده شد بر پیکر صد ساله ایی
روی زخمش دستمال ما نبود
گفتم آزادی بیاموزم شبی
یادم آمد خانه ام ایران نبود
در آمستردام بودم هموطن
بهر آزادی کسی زندان نبود
این کبوترها که از بامی به بام
میپرند آسوده بام ما نبود
آنکه میبوسد لبی را در بهار
من ندیدم در بهار ما نبود
عشق بازی را نمیگویم، نگو
آن که از اول به نام ما نبود
میشکافن سینه با سرب مذاب
تیر سربی اختراع ما نبود
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 15:26 شماره پست: 190
نداشت آن که دست نداشت
هر که داشت درنگ نداشت
گشود و بسته شد به خشم
هر آن که پای لنگ نداشت
چه فکری به میانه بوده است
دیوار بین ما که درز نداشت
آنقدر موی تو پنهان بود
که یک تار کوچک سبز نداشت
چه حرمتی به شأن انسان شد
ظلم کهریزک را بشر نداشت
شکست آن که به گردنش
طوق اطاعت سر خر نداشت
خشکانده شد چشمه های حیات
درخت خشکیده سیب تر نداشت
میوه اش همین بوده تلخَ تلخ
عایشه هم نه سال بیشتر نداشت
کژی گشته راست وراستی کژ
تعزیرشان را بخت النصر نداشت
پرسیدم از رهیده ایی میگفت
خوش به حال آنکه مقعد نداشت
دیده اند بر ما چه رفته است
آنکه ندیده چشم تر نداشت
سهراب را اسیر و کشتند به زجر
اختر زند دلیر سپر نداشت
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 0:44 شماره پست: 191
قرآن شما روانه برگشت
جای خودش از مغانه برگشت
بیهوده مگو ز عدل و دادش
از دارَ بپا نهاده برگشت
سی سال برایتان سپر شد
با هالهء پاره پاره برگشت
در آن خس و خاشاک به کاهی
چون خاک و خُل شبانه برگشت
خونی که بریخت بر خیابان
با سیلَ به رودخانه برگشت
از تیر شما به پیکر ما
لبخند و بلب ترانه برگشت
بر سر بزنید و اشک ریزید
گویی ز شما زمانه برگشت
روی در و دیوار بخوانید
آزادی ما دو باره برگشت
من باخبرم شتر سواران
سیمرغ به آشیانه برگشت
قرآن شما بما نچسبد
پیش عربش حواله برگشت.
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 15:40 شماره پست: 192
بارون نزن به شیشه
خورشید میاد که رد شه
منم میرم خیابون
پا میزنم دوچرخه
ابرا ببر به مشرق
تا پیش ملا خم شه
نوبت شیر فروشه
پشت درای بسته
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 19:8 شماره پست: 193
شهامت بود اگر کشتن بدانید
به سنگم مینوشتن خودکشی کرد
همان روزی که نان پخته را خورد
بخامی در تنورش سر کشی کرد
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 12:55 شماره پست: 194
هر چه کم بود بجایش هر شب
گفته ام روز دگر می آید
سالها رفت و نیامد روزی
باز گویم که دگر می آید
روزی میرسد از راه و در آن
روز آزادی زن می آید
روز آزادی مردان اسیر
رسته از تیغ دو دم می آید
کُند شد تیغهً الله ز خون
تیرشان البته کم می آید
روی دیوار سیاه از شرم است
خشت روزی به سخن می آید
میشود آینه ایران بزرگ
باز آیین کهن می آید
مهر افزون بشود با شادی
روشنایی به وطن می آید
مرد آزاد ندارد باکی
زن آزاده به ره می آید
آن که سر داد نکو خواهد بود
نامش هر روز به لب می آید
من فراموش نکردم یاران
یار من هم ز سفر می آید
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 3:35 شماره پست: 196
جایی که زمین است چنین است
آواره ءآن پشت به زین است
باد است سوار از پس برگی
ابرش بسر سبزه غمین است
جایسِت که جنگل شده میدان
شیرش به قفس گوشه نشین است
باغش همهء سال خزان است
دشدش همهَ از خار وزین است
دلبندی من دهکده ام بود
میگفت ! یکی مثل اوین است
شهری شده اما چه بگویم
بیچاره در آن شهر نشین است
میگفت در آن کشتن خوبان
نزدیکتر از شک به یقین است
گفتی اگرت نفت کجا رفت
گویند ترا منکر دین است
بیکاری و فردا چه کنم ها
لو خور خورهء شام وپسین است
بسیار جوانانه دلیری که در این شهر
دلبندیشان شیشه کراک یا هرویین است
دلبند چه باشم دگر ای چرخ
بنگر که سراپای تو کین است
از فلسفه ات یافته ام من
پایان تو آغازترین است
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 2:14 شماره پست: 198
هلا٫ ای سنگ تیپا خوردۀ راه
تو جایی میخوری بر سینه ما
صدایت میرسد از خاک ایران
مسلمان میزند با حکم اللهآ
نمیدانی تو از آنسوی دنیا
فرو باریده ایی از آسمانها
اگر بودی تو سنگ میهن ما
دلت را میشکستن با سر ما
تو سنگ راه باش و ریگ صحرا
هم اینجا باش و هم در میهن ما
به هر شکلی که میخواهی رها شو
نه از دستان خون آلود ملاآ
چه گویم با که گویم این بیابان
پر از سنگ است و میگوید اهورا
بزن بر اهرمن تا میتوانی
بگیر از این گدایان حق خود را
بهارت رفته اما در خزانها
بدست آری زمستانهای خوش را
زمستانی که پایانش به نوروز
ببینی میشکوفد باغ گل را
ببینی هر طرف رودی روان است
بشویی از سیاهی رخت خود را
بزیر ساییه بید کهنسال
بجویی بار دیگر بخت خود را
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 2:16 شماره پست: 199
رنگ آبی مانده باقی غم مخور
میرسد روز رهایی سر مخور
گر که میخواهی به آزادی رسی
میوه های تلخ بار خر مخور
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 2:48 شماره پست: 201
" مهرگان فرخنده"
از کوچه بگویم به چه رنگ است
سیب است و گلابی آویز درخت است
از تاک همان خوشهء انگور
انگار که نقاشی دست است
گیلاس سرش تکیه به دیوار
مشغول تکانیدن برگ است
هر بار که من میگذرم باز
میپرسه فلان ساعتَ چند است
کاج است در آنسوتَرکش بید
دستش همه جا کاج دراز است
پیغام رسانش نه قناری
بالای سرش جای کلاغ است
این بید که همساییه کاج است
بیزار از آن نوکَ کلاغ است
مجنون که گفته اند همین است
در خلوت کوچه فکر باغ است
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 15:16 شماره پست: 202
مینا حرف از رنج کشیده میزند
جایزه اش را به شیرین میدهند
چه دنیای سفله پروری
هر چه را هر کی به هر کی میدهند
ایشان پایمالی حقوق ما را
ارتبات به سقط َ جنین میدهند
جایزه اش عبا و عمامه بود
آن را به خادم دین میدهند
کی تو حرف از ندا زدی خانم
اسلامتان را که تعلیم میدهند
آزادی برای شما هم خوب است
مردم برایش شهید میدهند
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 18:44 شماره پست: 203
هزاران دست دارد این هیولا
به چاهت نفت دارد این هیولا
خورد با مغز پخته بشکه بشکه
به گازت چشم دارد این هیو لا
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 0:39 شماره پست: 205
اگر بید کُهن را کَنده باشن
بجایش من صنوبر مینشانم
بخواب آرام ای آرام جانم
ترا در زیر سایش مینشانم
بدستت میدهم پیمانه از نو
غمت را ترک مرکب مینشانم
خودت میمانی و کوه جهان بین
گیاهش را به گفتن مینشانم
به سَنگش باز میگویم تو هستی
بر آن تخت سمَمبَر مینشانم
هم آنجایی که تنها مینشستی
به سیل دشت و دامن مینشانم
نمیدانم چه میخواهی بگویی
به گوشم پنبه در سر مینشانم
چو لب خاموش گشتی از هیا هو
سکوتی هست در بر مینشانم
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 22:37 شماره پست: 207
اعلامیه مشترک حزب توده و سازمان فدائیان خلق ایران(اکثریت)
وبلاگ شاهین شهر:
سند تاريخی خیانت کاران و وطن فروشان،برای بزرگ دیدن بر روی آن کلیک کنید.
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 20:47 شماره پست: 208
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 22:52 شماره پست: 209
ای باد بیا پنبهء گوشم در کن
سیلاب آمد دو چشم من را ترَ کن
اینجا که منم کسی نمیگیرد گوش
من میگیرم ز ناله هایت کرَ کن
فریاد بزن اگر که دیدی خوابم
کابوس مرا ببر برون از سر کن
دیشب دیدم ستاره ام بیدار است
میگفت بیا ببینمت باور کن
نزدیک سحر به آسمان کوبیدم
گفتم شب را بروز یا شبتر کن
وقتی پدرم بود نمیفهمیدم
میگفت نوشته های خوب از برَ کن
بر آب نوشته بود روزی دریا
هنگام غروبها لبت را ترَ کن
یک چیز دگر نوشته ناخوانا بود
ابری شده باد،سالها باور کن
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 1:11 شماره پست: 210
کارمان روزانه کشتن است
تفنگی هم بدست برادر است
خوش به حال آنکه گیاهخوار شد
مفید برای ابنای بشر است
آسوده گردد گاو و گوسفند و بزُ
قصاب هم به فکر کاری دگر است
بلا ها همه از چاله بر خیزد
در چاه پر از لاشه بی سر است
از مَکر ابلیس مادر ضحاکیان
هم فاحشه هم یار شوهر است
از وَجنات فکر ما ناشی شد
که حق حیات نا برابر است
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 ساعت 17:29 شماره پست: 211
اگر "مایک"بودم در این روزگار
منم میشدم آدمی سازگار
یکی میشدم با زمین و زمان
برای زنم میشدم هم زبان
بسر میشد ایام از نوُ به نوُ
برَ- صندلی یا برَ-مُبل نوُ
نشستن بدینگونه ام خوب بود
غم و رنج غربت ازم دور بود
در این شهر بود آشنایی شفیق
در آن یک دگر مهربانی رفیق
نگاهم به دنیا دگرگونه بود
دَرَ خانه ام کفش چوبینه بود
به اندیشه ام جای ایران نبود
پسر خاله ام اهل تهران نبود
نه در هفشجانم کسی نفلهَ بود
نه در اصفهان اختری خفته بود
نمیشد کس وکار من ناپدید
چرا میشدم از خدا نا امید
مایکل"اگر بودمی نام من
نمیرفت از دست ایران من
نمیشد لگد کوب درگاه من
نمیسوخت سامان اجداد من
ال اسکندرم را گجُستک نبود
برایم که اسلام بختک نبود
چرا میشنیدم؟" خدا یار من
صدایی نمی آمد از بام من
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 ساعت 22:40 شماره پست: 212
گویش هفشجانی(هوشگونی)
پیسینا همچی که اُفتو ایشینه
دیگه سیلش نیکُنوم تو در خونه
نیگُوم باز ایزَنه یا نیزَنه
او سُبایی که ایخواستُم نیزَنه
خیلی وخده خونه ایون نَداره
بال پرواز برشتوک نَداره
یه اتاقی بیده دَیروم ا بتُون
پَنجرَش شیشهء رنگی نَداره
روبروم هر جا بیدُم یه دری بید
بیرونش اُوشا وکَلون نَداره
پشت در پله ها بید و اُفتادن
رد شدنهام دیگه تعجیل نَداره
گا بگایی که بیرون تو ایکُنوم
هی تو فکرُم که چه سَکو نَداره
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 ساعت 23:24 شماره پست: 213
دل به دریا نزنم بی قایق
هر که زد رفت دلش دریا شد
من به دنبال صدف میگردم
شاید آن گوهر جان پیدا شد
نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 19:19 شماره پست: 216
در و دیوار میپرسد کجایی
سکوت خانه میپیچد به پایی
بدر می آورم رخت سفر را
برای گفت و گویی صرف چایی
چقد کوتاه است این زندگانی
نفس میگیرد هنگام جدایی
ندیدم در میان خانه گردی
شبی هرگز به روی من بخندی
نمیریزد از این لبهای سنگی
نه یاد و خاطر از مهمان قبلی
چه دستی بود خواب پنجه اش کو
نه خطی خورده بر جایی نه رنگی
نمیدانم به خوابش نیمه شبها
شنید آیا صدای مست و منگی
بگو چیزی تو هم انگار لالی
مگر ترسی ز صا حبخانه داری
چه رنگی داشت مویش زرد یا سرخ
نژادش بود آیا آریایی
مسلمانی مگر دیوار سنگی
نگفتم جیب مردم را بگردی
ز رو یایش بگو چیز قشنگی
نه از کوس کوس و هارینگ* هلندی
در این دنیا بدنبال که میگشت
بگو دیدی تو آن گمگشته جایی
سر کوهی که روزی چشم بودی
ندیدی یار شیرینش به راهی
همان یاری که مشک آب میبرد
هنوز هم میبرد با سوز و آهی
تو میدانی، تو ای دیوار سنگی
تو مردم را زهم بیگانه کردی
گرفتی هر که را در تنگ آغوش
خودت را در دل بی خانه کردی
تو آنها را در این سرد زمستان
رها در کنج هر ویرانه کردی
به زندان کرده ایی ایرانیان را
تو ملا را بسر عمامه کردی
به دستش داده ایی کاخ کیان را
کیان را در جهان آواره کردی
چه گویم با تو ای دیوار سنگی
تو آب چشمه را در شیشه کردی
نمیگویی نگو میداند هر کس
چها بر گربه همسایه کردی
شیوع آنفولانزاهای خوکی
شپش را هم تو اندر پاچه کردی
چرا آن غازها را نفله کردی
چه چیزی را توآخر قبله کردی
چرا در کون ایرانی منُاره
تو اینجا کون خود را پاره کردی
*هارینگ- یه نوع ماهی
کوس کوس - یه نوع غذا
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 22:52 شماره پست: 217
نوبل موبلی هم به من دهید
اصل نباشد اگر بدل دهید
به من نه! به مش حسن دهید
یا نه! به آن که اهل عمل دهید
به آن دهید که دلش سبزتر است
برای شکستن هیزُم، تبر دهید
اگر لاف و گزافه هنر است
به ملای نشسته بر منبر دهید
هیچکس نگفته دوغ من ترش است
به ماست فروشان مفتخر دهید
ریش و قیچی دست شماست
به خامنه ای جلاد خبر دهید
برای روز عروسیش خوب است
به آن هم گردن بند زر دهید
ممه هایش دگر رسیده است
چادری از برای گذر دهید
این آکلهَ* عقیم مانده را
ببرید و جایی شوهر دهید
به آدم! نگفتم دهیدش نیست
یافت اگر شود به خر دهید
آکله* - زشت
بیاد لرُدس
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 0:31 شماره پست: 220
زاد روز خورشید شاد باد.
می مینوشم بیاد تو
شب یلدا نشسته جای تو
سیاهی چشمت جاودانه است
ماند، یادگار دیر پای تو
خورشید هر چه گذشت و رفت
ندیده جایی سایه های تو
ماه هنوز هم میتابد
هم بجای من و هم بجای تو
فراموش نکرده ام لرُدیس
قاه قاه خنده های تو
عشق بود و امید و نوید
میدیدم هر روز در نگاه تو
میخندم به هر سه و خاموش
پوزخند هم میزنم بجای تو
نمیدانم بیدار یا خفته ایی
هست یا نیست چراغی برای تو
لرُدیس غربت من تو بوده ایی
گرچه مسیحا نبوده ام برای تو
همینم که هست هوشنگم
میسوزم آتشم برای تو
برخیز و به گولی بگو کجا
خبری نیست ابله برای تو
نه حوری بهشتی و نه حوض کوثری
همین رود و چشمه خودمان برای تو
گفتمت بمان و ببین لرُدیس
گل میریزد زمین به پای تو
منم میشدم خدای عالمی و
مسیحی میساختم برای تو
خورشیدم را سپیده میکاشت
روی کوه ودشت برای تو
کار من سوختن است ببین
دود سر کشیده از بنای تو
میگویی نه از خاک بپرس
گرم میشود دست و پای تو
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 1:50 شماره پست: 221
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
کسی نیاسوده در پناه تو
بی پناه بود هر که در سرای تو
کُشتی و میکُشی هر کس را
نبوده دربان وچاقوکش بنای تو
ریخته ای در آتش خشک و تر
دامن آتش بگیرد روزی عبای تو
با طبیعت چه کرده ایی بنگر
مار در آمد از شانه های تو
جنگل بیابان شد و آهو رمید
طالاب خوشکیداز ترس سپاه تو
به هر جا که رفته ایی ملا
آنجا گشته است خلای تو
ریدی به ایران و تر زدی
گه میخورند عمله های تو
زمین و آب و هوا و درخت
آفت گرفت از بسملای تو
به کجا میروی بگو
جایی نمانده دگر برای تو
به آدم نمک بزن بخور
چه فرقی میکند برای تو
تو همان اشرف مخلوقاتی
که الله میشود خدای تو
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 13:37 شماره پست: 222
نمیسوزد دلم به حال تو
به حال خودم میسوزد نه برای تو
جنگ بود و جنگ و جنگ
دیروز و امروز و هم فردای تو
ریخت بر پایت زرد و خشک
باد میبرد برگهای تو
جنگل بیابان شد و آهو رمید
پوست پلنگ شد قبای تو
دریا که میداد ماهی سال
شد زباله دان اشتهای تو
به مریخ میروی چه کنی
آنجا هم میشود خَلای تو
ریدی به دنیا و تر زدی
پس از تو زنند بچه های تو
زمین و آب و هوا و درخت
آفت گرفت از بَلای تو
به کجا رسیده ایی بگو
جایی نمانده دگر برای تو
به آدم نمک بزن بُخور
چه فرقی میکند برای تو
جویدن است کار دهان ما
مزه ایی ندارد دگر غذای تو
به ضحاک
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388 ساعت 1:13 شماره پست: 223
کفن پوشم نکن ای مار بر دوش
که من ایرانیم با کاوه هم دوش
بدان ای ابلهَ نادان بز دل
ز قلبم خون رستم میزند جوش
بَدا بر حالت آن روزی که بندم
قطاری بر کمر برنو سَر دوش
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388 ساعت 0:38 شماره پست: 224
دشمن ایرانیان هم خانه است
روس و چینی با کسی همسایه نیست
آنکه چلواری به سر پیچیده است
خانه اش در مکه عماره نیست
جنگ بین مردم ایران زمین
با مسلمانان بی عمامه نیست
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388 ساعت 12:30 شماره پست: 228
بروم سوی درختان زمین
تا پریشانی دنیا بپرد از سر من
پرَ دهد بال و پرم مرغ هوا
ندهد، لک لک لک هی سرمن
به نظر میرسد از هر طرفی
خاک میریزد روی سر من
یک نفر میگذرد از بالا
میکشد ریشهء موی سر من
از بقل هر دو طرف دیوار است
شده دیوار دو گوش کر من
موش از پای دلم میگذرد
میخورد بالش زیر سر من
بروم سوی درختان زمین
که مبادا برسدبر سر من
بخورد مغز مرا موش و رود
فضله یی ریزد پشت سر من
بروم سوی درختان زمین
کس نمی آید پشت سر من
جنبش را کرایه میدهند
نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388 ساعت 3:15 شماره پست: 229
جنبش را هم کرایه میدهند
به خودی هم بیگانه میدهند
سبزش میکنند و گاهی سرخ
در اقساط -ماهیانه میدهند
بجای پرچم گلگون خفتگان
بدستش بیرق امامزاده میدهند
عجب مدار اگر به روز واقعه
اسب تروای قراضه میدهند
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ساعت 2:29 شماره پست: 230
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
کارمان به کجا رسیده است
که لاک پشت هم به ما رسیده است
چه پست مدرنی ،دور ما سنگ است
آنهم پرتابش به ما رسیده است
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ساعت 0:49 شماره پست: 232
روزها را بسته بندی میکنند
بسته ها را بار بندی میکنند
موسم دوشیدن پروانه است
کوچه را آزین بندی میکنند
از بنی آدم ندیدم پیکری
مردمان را دسته بندی میکنند
بوسه نتواند گذشت از دستها
تیشه را آیین -بندی میکنند
کشتی فرسوده را با بندیان
روی خشکی نعل بندی میکنند
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388 ساعت 1:52 شماره پست: 233
مرا گر بُود حق در این آشیان
نخواهم دگر باره باشم در آن
به ماهش بگویم نتابد چنین
به ابرش بگویم نگرید چنان
به گلها بگویم شکفتن چرا
به دریا بگویم نهفتن چرا
به کوهش روم سر بدشتش خدا
به دنیا بگویم که بودن چرا
صدا آید از هر کسی ،چون ندا
بگویند جان داده او بهر ما
درختان بگویند چرا ریشه را
فرو برده در چاک اندیشه ها
بگوید پرنده چه میخواند او
شوم شاد از درک آواز او
دهم گوش تا بشنوم عابری
بخواهد شود چون من افتاده ایی
بگویم بدر آورد رخت را
شود لخت و عورش چو من بخت را
قناعت کند پیشه بارش هوا
سپارد رهی بشکند نظم را
بگوید که نام و نَسب ننگ باد
تعلق به مویی مرا بند باد
که تا بُگسلد رشته های نیاز
به سیبی سپارد رهی پر فراز
دنا
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 ساعت 1:21 شماره پست: 234
دنا* ای باد و باران خورده پیر
ز بالای تو من کی دیده ام زیر
به دامانت یکی افتاده باشد
بنالد پای او باشد به زنجیر
اگر بود آن زمانها عاشقی بود
تو میدادی به عاشقها دل شیر
جهان زشت زیبا مینمودی
ز بالای تو میشد دید نخجیر
چه شد آهو، نمیخواند چکاوک
گل اشکت نمیروید به شبگیر
نمیریزی چرا بر شانه هایت
چهل گیسوی خورشید جهانگیر
دنا برف زمستان آب گردید
کمان ماه را برخیز و بر گیر
به زه کن استخوان عاشقی را
بزن بر قلب اهریمن یکی تیر
عوض** را یاد آور ای جهان بین
بگو با مردم در بند دلگیر
نشد تسلیم پیش خان ظالم
مگر وقتی که ماهی*** را زدن تیر
دنا- قله کوه جهانبین هفشجان
عوض خان-شیر مردی که در مقابل قشون زورگوی یکی از خانهای بختیاری تا پای جان مبارزه کرد و کشته شد
ماهی خاتون- شیر زنی که پا به پای شوهرش عوض خان تفنگ به دست گرفت و زمانی که شوهرش در تیر رس
گلوله های دشمن قرار میگیرد شجاعانه سینه سپر میکند و آماج گلوله قرار میگیرد و جان میسپارد
یادشان گرامی
رنگ آبی
نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389 ساعت 2:18 شماره پست: 235
بهاران خجسته باد
رنگ آبی میشود فردا زمین
روز یکرنگی شود این سرزمین
رقص و شادی میکند پیر و جوان
می گساری میکند هر کس عیان
میتوانی گفت روز مردم است
خوش به حال مردم روشن روان
در زیر باران
نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389 ساعت 23:39 شماره پست: 236
در زیر باران میشود
دنبال دنیا را گرفت
چون قطره آبی میشود
افتاد و دریا را گرفت
در زیر باران میشود
چتری بسر آسان گرفت
آرام رفت از کوچه ایی
راه بیابان را گرفت
هم میشود بر شیخکی
چسبید و پالان را گرفت
در زیر سقف مسجدی
کونی به سر بالا گرفت
هم میشود با احمدی
تفویضه از بالا گرفت
افتاد پای منقلی
وافور بریانا گرفت
با جانیان هم میشود
راه خیابان را گرفت
همراه شد با جنتی
راه نفسها را گرفت
در زیر باران میشود
در جای گرمی جا گرفت
دکتر مهندس بود و بس
ماهانه ایی بالا گرفت
اندر لذایذ میشود
راه امامان را گرفت
با عقد و صیغه میتوان
چندین زن رعنا گرفت
در زیر باران میشود
چتری بسر تنها گرفت
من میروم بی درد سر
تا اندکی باران گرفت
روزی میرسد از راه
نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389 ساعت 22:29 شماره پست: 237
عقربکها یک روز
همه روی عددی خواهد ماند
روزی میرسد از راه و در آن
شهر از رونق بازار تهی میگردد
کم کمک مردم دنیا همه جا خواهند رفت
کشتگاهی به بزرگی زمین
پُر از میوه و انواع گیاه
پرده خواهد گسترد
گاو و اسب و شتر و بره و بزغاله و مرغ
بچرا خواهد رفت
غربت زندگی مردم آواره بسر خواهد شد
خانه ها باز بروی همگان
کافه اتراقگه همسفران خواهد شد
شهروندی ز میان خواهد رفت
غل و زنجیر ز دست و دل مردم وا خواهد گردید
پای از بند نژاد،
و زبانها ز حریم وطن و مرز برون خواهد رفت
روزی میرسد از راه و در آن
ماشینها رختها را بدر آورده و گل را:
خواهند گفت درود
عشق معنای یکی گشتن انسا نها خواهد گردید
بچه ها در آن روز
شیر پستانک را تف خواهند کرد
رقص و آواز بدنها را
صیقل خواهد داد
و کچولیدن دیرینه آدم ،باز خواهد گردید
کوله بار همه در انباری خواهد پوسید
پای انسانها راهبر خواهد شد
و سفر واژه افتاده زپا
باز همراه سفر خواهد شد
همه در زیر درخت، سفره خواهند گسترد
آب هر چشمه حیات ابدی خواهد یافت
مردگان در آن روز
دوست دارند که یک بار دگر،
از نو زاده شوند
روزی میرسد از راه و در آن
اگه بیماری هست
به شفا بخشی داروها خواهد خندید
واژه ها در آن روز، معنی تازه به خود میگیرند
مثلا در آن روز:
همه مردم دنیا به درخت خواهند گفت.
بهترین دوست من؟ حالت خوش
و همه میدانند که نباید فرمود
انسان را حقی هست فزونتر ز حقوق یه کلاغ
انسان اشرف موجودی نیست
ارتباتات زبانها آن روز
دفتر سینه احساسات است
روزی میرسد از راه و در آن
نغمه بلبل را و صدای دو کبوتر را خواهیم شنید
چشمهامان یک روز
رو بسوی دلمان روشنک خواهد شد
طعم خوشبختی را
ساده خواهیم چشید
روزی میرسد از راه و در آن
بنده از رنج شکم بارگی دزد و ددان
طغیان خواهد کرد
زاهد و شیخ و آخوند ،از خیالات بشر
ریشه کن خواهد شد
بی که خونی ز سر انگشتی
بر زمینی بچکد
روزی میرسد از راه و در آن
انقلابی ز درون
انسانها را یک بار دگر
انسان خواهد کرد.
نگارش بسال ۱۹۹۵
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 ساعت 0:43 شماره پست: 238
از منبر ملای پرَ از حرف
نامد نه بهاری ز سر رف
ننوشته کتابک محمد
کرنا و دهل زبانیه دف
آمد از کوه و دشت و صحرا
واپس زده با دست خودش برف
نوروزش را گرفته در چنگ
بر من نگرد با رخی ژرف
میگوید در فکر چه هستی
هر آنچه بیامد بسرت رف
آغاز بکن بهار با می
برزن جامت به جام عارف
یادت نرود میان مستی
اقدس بشود شریک اشرف
آ سید علی
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ساعت 23:43 شماره پست: 239
بر سر راه من میا
راه ترا نمیبرد
پای مزن به بخت خود
تار تو پرده میدرد
مست شوی به جرعهء
خانه به خنده میشود
ریش و عبا و پشمکت
همچو پرنده میشود
چهچهه منتشر شود
ساز تو را خبر شود
هی بزند به حقه بس
تا که غمت بدر شود
چونکه بدر شود شود
خر که از آن خبر شود
بنده پرده میشود
من به رهی روانه ام
ره شده آشیانه ام
بنده و سروری در آن
نیست یکی نشانه ام
بر ره من نه مرکبی
نیست رهی به مقصدی
راه نهی، نام نهی
گر که برش قدم نهی
قلندری نشایدم
سکندری نبایدم
نه رفتن و نه ماندنی
ز راه پس نمیروم
بنده نه و رام نهی
هیچ گرفتار نهی
در طلب روزی خود
قاتل خونخوار نهی
هر چه که از دام رهی
بر سر این راه نهی
همره و همراه نهی
هم خود و هم راه نهی
از دل و جانت ببرد
صبر و قرارت ببرد
گر بشوی غافل از آن
قافله نامت ببرد
هیچ نه و بیش نهی
صوفی و درویش نهی
زآنچه تو آنی شده ایی
هیچ به آنت نبرد
هم بروی هم نروی
تند گه آرام گهی
هم بشوی هم نشوی
پخته گهی خام گهی
بی که زمانش ببری
بار گرانش ببری
خاک زمینی بشوی
کون و مکانش ببری
بر سر راه من میا
سید علی خامنه ایی
شاه نمیشوی اگر
باز گدای ره شوی
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 ساعت 22:43 شماره پست: 240
کتاب فوائد گیاهخواری-نوشته صادق
http://www.adabestanekave.com/book/favaed_giyahkhari.pdf
اسناد خیانت اکثریت
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389 ساعت 11:34 شماره پست: 241
اسناد خیانت اکثریت
اسناد تکاندهنده ای از سوابق سازمان فدائیان اکثریت - سرکوب زندان جنایت: توهم خیانت یا کارگزاری سرمایه داری
متن پ د اف را اینجا ببینید: قسمت یکم / قسمت دوم / قسمت سوم / قسمت چهارم / قسمت پنجم/ قسمت ششم / قسمت هفتم اسناد / قسمت هشتم / قسمت نهم / خودکشی های سیاسی/
باز
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 ساعت 22:12 شماره پست: 242
باز- ما اندر هوا پر میکشید
در قفس کردند و گفتندش عقاب
هر چه پَر پرَ زد که هستم؛باز ،باز
انچولکها مینوشتندش عقاب
او هنوز هم باز باقی مانده است
سالها در انفرادی مانده است
خواب کوه و دشت میبیند هنوز
در شگفت از این جدایی مانده است
زیر چشم تیز بینش خاک نیست
مثل بازی در هوا چالاک نیست
میپرد پرَ بسته پشت میله ها
از شکست بال و پر-ش باک نیست
خوب میداند که روزی میرسد
از سیاهی های شب بیتاب نیست
ماه باشد یا نباشد روز و شب!
چشم خورشیدش پی مهتاب نیست
آهی هست
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 ساعت 23:44 شماره پست: 243
کوزه را میشکنم آبی هست
چشمه گاهی به سر راهی هست
ببرم با خودم این خامه چرا
چامه بر هر سر بازاری هست
چاک پیراهن اگر پاره شود
دو سه گز سادهء چلواری هست
چه نیاز است به این خاطره ها
زیر پایم همه جا خاری هست
آنچه را باید با خود ببرم
گوش و چشمان گرفتاری هست
مش حسن ها پی من میگردن
درد دلهای فراوانی هست
مرحمی بود اگر میبردم
همه داغی به دل و آهی هست
خس و خاشاک
نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 ساعت 23:11 شماره پست: 244
وقت آن است که دستان شما
در هم حلقه بهار است امروز
گو که من رای ندادم به کسی
تا بپرسم ز چرایم امروز
از زمستان گذری میکردم
سرو میگفت کجایم امروز
آنطرف کاج سری جنبانید
بید خندیده به راهم امروز
هر چه را مینگرم میگوید
من هم بر سر کارم امروز
پیش از آنکه به دارم بکشند
سوی میخانه روانم امروز
مست میخواهم بینم همه را
تا ببینند بپایم امروز
ماه خرداد دگر باره رسید
خس وخا شاک رهایم امروز
دریای خون آلود
نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389 ساعت 0:5 شماره پست: 246
منم دریای خون آلوده نفتی
پرُم از ماهیان مرده زخمی
سراسر آبهایم تیره و تار
گرفته موجم از بی ریشه زنگار
نمیبینم شبی،روزی اگر هست
بروی ساحلی نوری اگر هست
یکی بنشسته شاید بر سر خوان
بگوید از کسی کو میکَند جان
ببیند، بسته پاهایم به سنگی
ندارد موجم آهنگ قشنگی
صدای ناله آید از گلویم
نمیدانم به ماهیها چه گویم
هزاران گونه بر باد فنا رفت
بدست آدم فرمانروا رفت
ز دست آدمی خون میچکد خون
زند بر کوه و جنگل هم شبیخون
خدا را کشته از اندیشه پاک است
برایش ماهیان هم چون خوراک است
هر روزم
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 ساعت 13:14 شماره پست: 247
هر روزم مچاله کاغذیست
که یک بار مدیر مدرسه
به سطلم انداخت
ز آن پس از سرزمینی نوشتم
که درخت سایه اش را به دنبال کشید
و میوه هایش در آن سوی آبها رسید
سنگین اگر میشوم
از نم نم باران است
کلاهی بسر گذاشته ام
که عمری سر پناه من است
روزهای آفتابی عینکی به چشم میزنم
و در خیابان دست سایه ام را میگیرم
که گم نشویم
ته مانده بشقاب
منتظر دستی است
که آرامشم را بهم میزند
و از چروکهای پیشانیم
آب رودخانه ها جاریست
گاهی گیجگاهم چسبناک است
پشت شیشه های ترک خورده
چشمم گیر میکند
و بر نمیکند از چشمی
آنگاه نهیب کسی، تکانم میدهد
و کندر بین دندانم، شل میشود
این دهان کیست؟
که باز میشود
با انکه هزار تا خورده ام
باز به تبسمی، هنوز هم شاد میشوم
نگارش: 1994 آمستردام
بزن نی زن
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 ساعت 13:19 شماره پست: 248
بزن نی زن که چوپانی ور افتد
صدای هی هیش از دامن افتد
بزن تا کوه و صحرا و در و دشت
بدست لاله ها و سوسن افتد
پشت میله ها
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ساعت 20:22 شماره پست: 249
آشنایم این سکوت است
مهربانم این سیاهی
خاطرات کهنه ام را
پاک میکند جدایی
گرَد شانه ام بدستی
میکشم بروی هستی
بدلم نمانده آهی
به سرم نمانده شوری
نه جوانم و نه پیرم
بین این هر دو اسیرم
اگرم کسی بپرسد
گویمش، بگو چه دیدم؟
آمدم خسته رسیدم
بندهای پا بریدم
پشت میله ها بجز، شب
چیز دیگری ندیدم
یاد آتش
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ساعت 19:34 شماره پست: 250
به آنان که در انفجارخط لوله گاز سرخس -مشهد سوختند.
در شرایطی که جکومت ملایان ازفراهم نمودن امنیت یک لوله گاز ناتوان هست چطور میتواند دم از ایران هسته ایی بزند در این انفجار از همشهریان صنعتگر و فنی ما تا به این حال سیزده نفر جان سپرده اند و در یک گفتگوی تلفنی خبر از تعداد بیشتری بگوش میرسید هیچکدام از رسانه های حکومتی آمار درستی از زخمی و کشته شدگان نمیدهند.
یاد و خاطره کارگران زحمتکش هفشجانی و دیگرجان باختگان گرامی باد
به هنگام زمستانها و سرما
در آن وقتی که میسوزد دل ما
مگویید این سخن را دود گشتیم
ز آتش مانده یادی در دل ما
سیزده تن
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389 ساعت 0:17 شماره پست: 251
سیزده تن سوختند از شهر ما
آن عرب آهی کشید از دود ما
وای اگر دستی بسوزد از عرب
بسته گردد زخم او با پود ما.
نام 12 تن از همشهریان هفشجانی که در انفجار لوله گاز سرخس جان سپردند
به اضافه نام خودم
1- مهندس شهرام عالیپور
2- حسن کیوانی
3- عباس الله بخشی
4- محمد (سلمان) شیخی
5- فردین کیوانی
6- حمید کاظمی
7- عقیل کیوانی
8-نصرت الله عسگری
9-سعید امینی
10- مسلم صادقی
11-سید صادق کنعانی
12-محمد خاستار
13-هوشنگ
یادشان گرامی و روانشان شاد
خاک سر
نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389 ساعت 0:19 شماره پست: 254
نبوده خاک سر چرا
همیشه در به در چرا
نبوده جز به زندگی
سراسرش سفر چرا
ندیده هر چه میروم
نشان شهر من چرا
نه شیر روی پرچمش
نه آب چشمه زن چرا *
نمیخورم نه غصه ایی
نه دل به سوی غم چرا
به خود نمیزنم تَشر
رسیده تا به لب چرا
* چشمه زن =در هفشجان بر دامنه کوه جهانبین چشمه زنه نامیده میشود و چشمه زنه یکی از جاهای دیدنی هفشجان بود که دارای باغ و بیشه وهوایی خوش و آب گوارا ،اخیرا گویا خرابش کرده اند و در عکسهایی که دیدم دیگر از آن چشمه زنه که روزی بهشت ما بود خبری نیست درخت و باغ را از ریشه در آورده اند ولی هنوز چشمه زنه بر دامان کوه جهانبین هفشجان فوران میزند و از نفس نیفتاده
انفجار فاجعه بار
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ساعت 16:4 شماره پست: 255
تاریخ خبر: یکشنبه 23 آبان 1389 - کدخبر: 74330
انفجار فاجعه بار، در مسیر لوله گاز سرخس- ترکمنستان
گزارش دریافتی از پالایشگاه خان گیران خراسان:من کارمند پالایشگاه خان گیران خراسان رضوی هستم. این گزارش را در رابطه با انفجار خط انتقال گاز برای شما ارسال می کنم تا منتشر کرده و ضمن آگاه ساختن مردم، با سانسور اخبار و رویدادهای کشور مقابله کنم.بیش از یک ماه از وقوع این سانحه سپری شده است ولی به علت اهمیت و گستردگی فاجعه همچنان روی آن سرپوش گذاشته اند و آنها که جلوی انتشار اخبار آن را گرفته اند بانیان این جنایت اند. در واقع لجام گسیختگی و عدم نظارت بر واگذاری پروژه ها به سپاه و نیروهای حامی دولت عامل اصلی چنین فجایعی می باشد.انتقال گاز از خانگیران به مشهد و از مشهد به شمال کشور، توسط دو لوله قطور 36 اینچی صورت می گیرد. این لوله ها به صورت موازی و با فاصله 15 متری ، گاز مورد نیاز نیروگاه های توس مشهد – کارخانه قند شیروان- و نیروگاه نکا و چندین مرکز بزرگ صنعتی دیگر را در این مسیر تامین می کند.محل انفجار، منطقه ای بین مشهد و سرخس،"مزدوران" می باشد و علت آنهم ایجاد خط جدید 40 اینچی برای انتقال گاز به ترکمنستان بوده است.این خط می بایستی از زیر دو خط 36 اینچی عبور داده می شد و برای اجرای این پروژه از ماشین بزرگی شبیه جرثقیل به نام "سای بن" استفاده می شود.در اجرای چنین پروژه هایی می بایستی وقتی کار به نزدیک خطوط تلاقی می رسد، شیر فلکه های خط با هماهنگی مسؤولان ذیربط بسته و پس از اتمام و طی مراحل تست نهایی، مجددا بازگشایی گردد. پیمانکار پروژه که جهاد "نصر" تحت امر قرارگاه "خاتم الانبیاء" می باشد، این بار هم بدون کوچکترین فکر و احساس مسؤولیت، درحالی که گاز در دوخط ذکر شده جریان داشته است، اقدام به خاک برداری و لوله کشی توسط "سای بن" می نماید که در حین حرکت سای بن، زمین نشست می کند و ماشین عظیم الجثه روی لوله 36 اینچی سقوط کرده و باعث تخریب لوله و نشت گاز و سپس انفجار می گردد. شدت و قدرت انفجار به حدی بود که انسانها و ماشین هایی را که تا فاصله 800 متری از محل انفجار بودند، بطور کامل سوختند.درنتیجه این انفجار، جز تخریب تجهیزات و ادوات موجود در محل، 20 نفر منفجر شدند که فقط بخشی از استخوان های آنها بدست آمد. تا امروز نه آماری از تعداد نابود شده ها اعلام شده و نه در این فاجعه کسی مورد سوال و بازخواست قرار گرفته است و تاسف آور اینکه زمانی که یک هیأت برای بررسی به منطقه اعزام شده بود- که در بین آنها نمایندگان پیمانکار هم (سپاه) حضور داشتند – یکی با رذالت تمام زیر لبی به دیگری می گفت: خوب است که شدت انفجار همه را گمنام کرده است...
ارسال شهریار ایازی
دورهء ما
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389 ساعت 17:31 شماره پست: 256
کارمان به کجا کشیده است
که لاک پشت هم به ما رسیده است
دورهء ما دورهء سنگ است
به سرش میزنیم و بروی سینه است
پیش دریا
نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389 ساعت 1:26 شماره پست: 258
هوای کوه داری پیش دریا
به مشکت دوغ داری پیش دریا
نهی پا بر سر موجش ز ساحل
به دستت بوق داری پیش دریا!
باش بهوش
نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389 ساعت 0:49 شماره پست: 259
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
وطنت را به دو عالم مفروش
بر تنت چفیه بیگانه مپوش
دام ره بوده جهان از دو طرف
هموطن دانه مشو باش بهوش
اشو زرتشت
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389 ساعت 23:49 شماره پست: 260
بزرگان جهان درباره ی اشو زرتشت چه می گویند؟
از همان روزگاران کهن که جهانیان با گاتها و پیام خردمندانه آن آِشنا شدند، همواره آنرا ستوده اند! کمتر جایی مشاهده شده است که کسی توانسته باشد حتی انتقادی به کلام گاتها و زرتشت داشته باشد. با هم نگاههای بزرگان جهان را مرور می کنیم:
ویلی دورانت: دین زرتشت، دینی با فروشکوه بود ...که همچون دیگر دینها که سرشار از درونمایه خونریزی و بتپرستی و خرافهگرایی بودند، روی خوشی با این ناشایستها نداشت و پاک و پاکیزه بود. زردشت این دستور طلایی را داده است که آنچه را برخود نمیپسندی، بردیگران روا مدار. خویشکاری هرکسی سه سویه است: 1- با دشمن چنان رفتار کن که دوست گردد. 2- بدجنس را به راستی و درستی رهبری و راهنمایی کن و نادان را به دانایی.3- و سومین بخش آن است که بزرگترین برتری، پارسایی و پرهیزکاری است و پس از آن راستگویی وراست کرداری.
سرپرسی سایکس: از دید من بسیار دشوار است که بتوان کسی را یافت که بتواند آموزشهایی بالاتر از آموزشهای زرتشت برای مردم پیداکند. سروده های این مرد بزرگ بی گمان جاویدند و هیچگاه گرد سالها برچهرهاش نخواهد نشست که آنرا پنهان دارد.
ارزش سرودههای زرتشت در پاکدلی گوینده و راستی بنیادینی است که اوسخت باور داشته است.
نیچه: زردشت بزرگترین پیامبر هوشمند و تیزهوشی است که پایههای گسترده اندیشه سازنده و مردمیش تاکنون برای باختر استوارترین ستون زندگی بوده است. اندیشه زردشت آموزشهای بزرگی برای نیک زندگی کردن، نیک در پیوند بودن، نیکرفتار داشتن ونیک سخن گفتن و بالاتر از همه، چگونه ارج و ارزش نهی به دیگران است. او هیچگاه در هیچ سخنش از به کاربردن پیدرپی «راستی و درستی» خودداری نکرده وپیوسته همه مردم را بدین سو خوانده است.
در سخن زردشت، شکوهی یافت میشود که در کمتر سخنی میتوان یافت.
هرتسفیلد: پشتکار و کوششهای خستگیناپذیر، از فروزههای درخشان ایرانیان میباشد که برپایه راستی و درستی استوار شده است که همه آنها پرتوی از آیین شکوهمند و پرفروغ زردشت است.
وتین آمریکایی: زردشت از همه نگرها ستودنی است. سه سخن رسا و روان و شکوهمند او: پندار نیک –گفتار نیک- کردار نیک، پایه و بنیاد همه دینها ست و هیچ خردمندی نتوانسته است چیزی بر آن بیفزاید.
هرتل: از لا به لای گاتها به خوبی روشن میشود که یک مرد تیزهوش و هوشمند، پرتلاش، نیکخواه، خیراندیش، مهربان، مهرورز، مهرجو، پاکدل، نیککنش، سخن میگوید که با خرد راست است و با دیگران نیز از روی راستی سخن میگوید.
زردشت به هواداری از راستی و درستی و فروزههای نیک سر برافراشت و آسودگی و آسایش را برای مردم آرزو کرد. منش او در پایه بلندی و برفراز دانایی ساخته شده و دور از هرگونه سستی و زبونی که بیشتر مردم به آن دچارند، استوار گشته است. او از خونریزی و آزار، زبونی و خواری، بردگی و پستی و از آیین اهریمنان سخت رویگردان بود و با آنها پیکار میکرد.
پروفسور میه: فروزههای ایرانیان باستان ستایش آمیزند. ولی باید دانست که انگیزه آنها ، آموزشهای نیک خواهانه و مردمی زردشت میباشد.
زردشت از منشی والا برخوردار بود که توانست بر دل مردم رخنه نماید وآنها را به سوی خود و آفریدگار مهربان و نیک خواهش بکشاند.
ولتر: زردشت پیوند خود را با اهورا مزدا بیشتر برپایه دوستی استوار کرده بود. او از خدای خود یاری و پشتیبانی می خواست، آنگونه که دوستی از دوست خود میخواهد. او در فروتنی به اهورامزدا، پاکدل و یکرنگ بود.
جکسون: بودا و کنفوسیوس و سقراط که جویندگان نور و فروغ و روشنایی بودند. از پایههایی بلند و سرکشیده برخوردار بودند، ولی باید پذیرفت که زردشت از همه آنها بالاتر و والاتر وارزشمندتر بود. او بی گمان یکی از آموزگاران بزرگ خاوربه شمار میآید.
پروفسور شدرخاور شناس سرشناس و بلندآوازه آلمانی: دوهزارسال است که میان آفریدگار و آفریده یک شکاف بزرگ و ژرفی در مغز ما باختریان یافت میشود که هیچگاه نتوانستهاند آنرا از میان بردارند. آفریدگاری پاک، اشویی شکوهمند و والا و این سو، آدمی بیچاره، زبون، پست، خوار، گناهکار و نیازمند مهر و آمرزش که آفریده نام دارد . تنها گاهی بودهاند خردمندانی که کوشیدهاند به گونهای این شکاف را که امید پرکردنش را هرگز نداشتند، بجهند. کوشش این گروه از اندیشمندان به بینشمندی پایان یافته است. در بینشمندی تلا ش میشود تنش میان آفریده و آفریدگار از میان برداشته شود.
شکوهمندی آیین زردشت در این است که هیچگاه چنین شکافی در آن یافت نمی شود و دربرخورد او با اهورامزدا نمیتوان جای تهی دید. گفتار زردشت از یک والایی شگفت انگیز و ستایش آمیز بینشمندی برخوردار است. او جدایی میان آفریدگار و آفریده را چنان از میان برداشته است که در همان زمان که آدمی با اهورامزدا به سخن می نشیند و برای او شکوهی میپندارد که میتواند او را از خدایش دور نماید، بسیار به او نزدیک است. زیرا سخن گفتن با او بمانند گفتگوی دو دوست است که هردو با هم سخن را رهبری میکنند. بنابراین وارون اندیشه ما باختر نشینان، میان آفریدگار و آفریده در آیین زرتشت، هیچگونه شکافی به چشم نمیخورد.
در آیین زرتشت خدا دور از آدمی و برون از نیروی او و توانایی آگاهی او و دور از جهان هستی نیست. آفریده به سادگی اورا در ژرفنای زندگی روزانه خود مییابد و میبیند.
هوشمندی و هوشیاری و دانایی و فرزانگی زرتشت آن است که از آفریدگار، چیزی شگفت آمیز نساخته است تا آدمی اورا از خرد دور ببیند و دسترسی به اورا با آه و ناله و زاری و لابه و یا با ستایشهای زبونانه و نیایشهای پستی آمیز و همراه خواری و سرسپردگی دریابد. همین کار خود شکوه والایی و خردمندی زردشت را نشان میدهد.
پروفسور میلز: پیام و سخن زرتشت از ارزشی شکوهمند و والا و دلنشین برخوردار است. خود او دارای آنچنان منشی نیرومند و نهادی توانا ورفتاری استوار بود که توانست سخنانی تا این اندازه شیوا و گیرا و مردمی برزبان روان سازد و به دنباله آن شاه توانایی چون گشتاسب را به خود فریفته نماید.
بارتولومه: نوآوری زرتشت که بسیار ستایش آمیز میباشد، در آن است که به جای خدایان بیشماری که(در ایران آن زمان) یافت میشد و دربرابر بتپرستی بتپرستان (در نزد برخی ملت های غیر ایرانی ) ، یک آفریننده دانا یا اهورامزدا را جانشین کرد و از او خوبی و خوشی مردمان را درخواست نمود.
مارتین هوگ خاورشناس آلمانی: آیین زرتشت، کیش یکتا پرستی است که هیچ دینی دیگر از دیدگاه پاکی و آراستگی و مهر و راستی به پایه آن نمی رسد. این دین به راستی نابترین و پاکترین دینهاست.
هومباخ: درگاتها این سرودهی باشکوه زردشت، یک آفریدگار یافت میشود که اهورامزدای نیک خواه و خیراندیش است. آموزش های او برترین آموزشهای نیک و برجسته درراه یک زندگی پاک و آراسته و درست و شایسته است که بازدههای درخشان آن نیک آشکار میباشد.
اورا میتوان یک استاد مهر و پاکدلی خواند که جز درراه راستی و درستی گام ننهاد و از اهورامزدا جز خوشبختی مردمان روی زمین را نخواست.
گوته: دانشمند بلند آوازه آلمانی، سخت فریفته گفتار و سرودههای زرتشت بود و اورا مردی بسیار بزرگ و نوشتههایش را شکوهمند بازنمود کرده است. گوته، زرتشت را خردمندی به شمار میآورد که جهان خرد کمتر همانند اورا به خود دیده است. او در همه جا از کسی نام میبرد که هماره دراندیشه خوشبختی و آسایش مردم بوده است و جز راستی و پاکدلی سخن نگفته است.
نیبرگ: زردشت بی گمان بالاتر و برتر ازیک پیمبر بوده که چنین سخنان شکوهمند و برجستهای را برزبان روان کرده و با خردمندی وبینش گسترده، آموزش مهرورزی وبرادری و دوستی داده وبرنهاد راستی ودرستی تکیه نموده و آنهارا راهنمای مردمان نموده است.
میله فرانسوی: زرتشت هم در راه پالایش اندیشه آدمی و هم سازندگی جهانی که در آن زیست میکند،گام برداشت . او هم با قربانی کردن چهارپایان به پیکار برخاست و آنرا کاری ناشایست و ناپسند به شمار آورد وبا توانگران و گروه سرمایه دار جنگید و در راه آزادی نیروها و آدمیان تلاش کرد.
او بزرگتر از آن است که بتوان درباره اش به گفتگو نشست.
رودلف: با آنکه زرتشت از گروه توانگران و برجستگان بوده ولی با این رو هیچگاه از هواداری تنگدستان و مردمان نیازمند و هم چنین کشاورزان و رمهداران دست نکشید و پشتیبان سرسخت آنان بود. سخن او دلنشین و سرشار از راه و روش مردمی است.
توماس هاید: این نویسنده بزرگ انگلیسی درباره زرتشت می گوید: که در آن منش او را سخت میستاید و اورا اندیشمندی بزرگ به شمار میآورد. او مینویسد که خداوند زرتشت را برای مردم ایران برگزید، زیرا ایرانیان از یک آگاهی بزرگی درباره خداوند برخوردار بودند. این مردم با خرد، سزاوار مرد خردمندی چون زردشت بودند.
مولتون: پیام زرتشت، چیزی جز آوای برادری، برابری و مردمی و آزادی نبود. او یک آموزگار ارزندهای بود که جز به آموزش مردمی نمی اندیشید. این فرزانگی و خرد به آشکارایی در همه سروده های ارزشمند او به چشم میخورد.
زردشت میکوشید آدمیان را به راه راست رهبری نماید و راه راست جویان را به شنیدن پیام بزرگش آشنا و دلبسته نماید و نشان دهد که پیروی از آن زندگی جاوید را فراهم میآورد.
زرتشت چون دیگران راه و روش و رسم آیین افسونگری و جادوگری وبیهودهگویی برای فریب مردم را نداشت وخودرا پیشوای دینی نمیدانست که با جهان ناشناخته در پیوند است . همه آوا و پیام او، آوای مردمی و آزادی و راستی بود که دردیگر آیینها چندان به چشم نمیخورد.
التهیم: سرودههایی به این ژرفنایی واستادی و با روانی بیهمانند دراین دوران تنها از کسانی برمیآید که نیک پرورش یافته باشند و از خانوادة نژادهای باشند که از آموزش و پرورش نیک برخوردار باشند. سرودهای زرتشت از یک مایه بنیادین بینشمندی و ادبی کم مانند بهرهور است که با دوران هند و اروپایی پیوندی ناگسستنی دارند. بی پروا میتوان گفت که درونمایه گاتها از یک گفتار جهان برین برخوردار است که به اندیشه این مرد بزرگ رخنه کرده و درآن جای گرفته است. زرتشت اندیشمندی یکتا و بیهمتا و درشناسایی و روشننگری بسیار برجسته و والا بود. از این رو پیشوای بی چون وچرای کسانی شد که با ژرفبینی و ژرف نگری به جهان نگریستند و پایهگزار بینشمندی شدند.
ولتر: این نویسنده سرشناس و بلند آوازه فرانسوی درنیمه سده هیجدهم به ستایش زرتشت پرداخت و نوشت که او مردی والا و آزاده بود که سدهها پیش از میلاد مسیح (آغاز سال میلادی) به ساختن اندیشهها و سازگار کردن مردم با هم و استوار نمودن پیوندهای مردمی دست زد. او اندیشمندی راستگو، راستکردار و پاکدل بودکه جز به نیکی و خوشبختی مردمان نمیاندیشید و جز به راه راست رهبری نمیکرد. او هیچگاه برای سودجویی گام برنمیداشت و هماره از یزدان خود راه خوشبختی و پاکی و نیکخواهی را برای مردمان و برای گمراهان درخواست میکرد. ژرف بینی و روشننگری او از لابه لای همه سرودههایش بخوبی آشکار شد. او مردی بسیار بزرگ بود باید گفت بسیار بزرگتر از آنچه که شاید ما بیندیشیم.
لومل: اندیشه زرتشت از یک فلسفه والای نیک کنشی و نیک سرشتی برخوردار است تا دینی. گاتها از آنچنان ژرفی اندیشهای توانا و از هنر ستایشآمیز شیوایی و روانی و رسایی سخن برخوردارند که نمیتوان با هیچ چیز دیگر همانند و برابر کرد و به سنجیدن پرداخت. زرتشت از یک پرورش بنیادین نیککنشی بهره ور بود که در سرودههای دلنشین به خوبی به چشم میخورد. از این رو اورا بالاتر و والاتر از همه دیگران نشان میدهد.
زردشت یکتاپرستی فرازمند و بلند پایه بودکه ارزش فراوان به رمه و گله میگذاشت و از ته دل آنها را دوست میداشت. از این رو هیچگاه نمیخواست که آنها را برای خدایی که نیاز ندارد قربانی کنند. او با سرسختی با آیین قربانی کردن، دشمنی میورزید و نبرد میکرد.
مزدا درسخن زردشت در چم دانا میباشد ومزداپرستی درچم ستایش دانایی و خرد است. او درست کردن خدارا به گونه آدمیان در اندیشه ها از میان برداشت. درسخن او شکوه آفریدگار هماره با ژرفترین شیوه آشکار است. او هیچگاه با آه و ناله و زاری و لابه با اهورا مزدا به سخن ننشسته است و خود را خوار و پست و بیچاره نشان نداده است. درآیین زردشت، پاکی و پارسایی وباور برای خودنمایی و فریب نیست. هرکس باید منش و کردار نیک و شایسته داشته باشد و آنها را نشان دهد. هرکس باید درخود دگرگونی بنیادین پدیدآورد تا روان پاک و کردار نیک خودرا بتواند پیشکش اهورامزدا نماید.
دکتر اشپیگل : زرتشت و دوران او،از مهمترین دوران های رشد و تکامل آدمی بشمار می آید.
بر گرفته از آدرس زیر:
http://www.facebook.com/#!/photo.php?fbid=10150114908176929&set=a.132677171928.122020.96996706928
از چشمای باز
نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389 ساعت 2:0 شماره پست: 262
دیگه از چشمای باز،هیچی نگو
نگو رفتم، بگو رفتن را دیدم
بگو یک بار توی چشما خندیدم
بگو آروم سر شب بود خوابیدم
بگو فرداش دیگه هیچی ندیدم
بیخودی از این و اون میپرسیدم
دیگه بسته شد لبام نخندیدم
دویدم تا پیر شدم ، نفهمیدم
سر پیری بگو بر دل رسیدم
افتادم یه گوشه ایی هراسیدم
یهو خاطرم اومد که چش دارم
دیدم اون میبینه من نجنبیدم
دست سردم را گرفتم تو هوا
فهمیدم خسته میشه جون نداره
کشیدم رو صورتم گوشت نداره
زیر پوستش استخون تو نداره
بگو این دستا چرا نمیدیدم
بگو،اوه،اوه،شکمم چه ریختیه
مثه خیکی روی پام آویزونه
چی درش مونده چقد پُف،پُفیه
بگو شاخ رو سرم مال کیه
سایش افتاده رو من گاو کیه
بگو شاخت نزنه تو نون داری
بگو چشمت میبینه زبون داری
بگو فردا میتونی بیرون بری
زیر آفتاب بَشینی ز رو بری
بگو سرتا سر عمرا دویدی
د بگو چیزی اگر تو فهمیدی
در گذشته نوشته شده تاریخش یادم نیست
نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389 ساعت 12:51 شماره پست: 263
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
دانلود کتاب “کاروان اسلام” نوشته “صادق هدایت” بکوشش و ویرایش “بهرام چوبینه”
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389 ساعت 23:10 شماره پست: 264
کتابهای رایگان فارسی-خبرنامه
قصه های هزار و يکشب- پالایش و ویرایش زنده یاد حمید عاملیجلد اول
/ جلد دوم / جلد سوم / جلد چهارم / جلد
پنجم /
ازشیرزنان جنگ آور ایران باستان چه می دانیم ؟
نوشته شده در ساعت 1:43 شماره پست: 265
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است
ازشیرزنان جنگ آور ایران باستان چه می دانیم ؟
از آنجا که بزرگترین کتابخانه های ملی و تاریخی و علمی ایران (گندی شاپور -کسروی) توسط تازیان (اعراب) به آتش کشیده شد و هزاران کتاب ایرانی به گفته مورخ و جامع شناس بزرگ عرب (ابن خلدون) نابود شد و به دریا ریخته شدند و بسیاری از بزرگان این سرزمین گمنام ماندند و اثری از آنان یافت ن...شد ولی با همه فراز و نشیب های یورش اسکندر گجستک و یورش تازی بدوی ( عرب بدوی ) ؛ هنوز نام شیرزنان بزرگی از سرزمین مقدس ایران برای ما به جای مانده است که گوشه ای از نام و جنگاوریهایشان را در اینجا از نظر خواهید گذراند.
ماندانا
ماندان یا ماندانا در لغت به معنی شاه بوی عنبر سیاه، دختر آژی دهاک آخرین پادشاه ماد که همسر کمبوجیه پدر کوروش شد و از این وصلت کوروش متولد گردید. او در تربیت و نیز انتقال قدرت به کوروش سهم بسیار موثری داشت. ماندان اولین مدرسه جمعی که در آن برگزیدگانی از پسران بودند بنیان مینهد که خود شخصا به دانش آموزان این مدرسه درس حقوق و قانون را می آموخت و به کوروش می آموخت که باید پایه و اساس ظلم و بیدادی را ویران نماید و در هر حال یار و همیار زیردستان باشد. در این مدرسه فنون سوارکاری و تیراندازی و نبرد نیز آموزش داده میشد.
شیــــرین
شاهزاده ارمنی و برادر زاده و جانشین مهین بانو فرمانروای ارمنستان و زنی خردمند که همسر وفادار خسروپرویز بود. در آن زمان ارمنستان یكی از شهرهای كوچك ایران و شاه ارمنستان زیر نظر شاهنشاه ایران بود. خسروپرویز و شیرین حماسه ای از خود ساختند كه همیشه در تاریخ ماندگار ماند. شیرین از خسرو چهار فرزند به نام های نستور، شهریار، فرود و مردانشه بدنیا آورد كه هر چهار فرزند وی در زندان كشته شدند.
داستان عشق او و خسرو پرویز و دلدادگی او و فرهاد در ادبیات ایران مشهور است. پس از این كه خسرو پرویز بدست افسری جوان به نام مهرهرمز (که پدرش مرزبان نیم روز "بابل و عراق" بوده و دو سال پیش از این واقعه، به دست خسروپرویز مجازات شده بود) کشته میشود، به پسرش شیرویه گفت كه من به عنوان ملكه ایران باید بهترین مراسم سوگواری را برای پدرت خسرو پرویز بجا آورم و در حالی كه زیباترین لباس و آرایش را داشت با متانت به همراه موبدان و بزرگان به تشیع جنازه خسرو پرویز پرداخت. پس از انجام مراسم از حاضران خواست كه او را برای آخرین وداع با جنازه همسرش تنها بگذارند در آن هنگام با خنجری در كنار جسد همسرش، خود را كشت.
دغدویـــه
دغدویه یا دوغدو مادر زرتشت است که اصلا از شهر ری بوده است. وی در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است.
کاساندان
کاساندان یا کاساندانه تنها همسر کوروش بزرگ، شهبانوی ایران (ملکه جهان) دختر فرناسپه از شاهدختان و دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند. کاساندان ملکه ۲۸ کشور آسیائی بوده و همواره در کنار همسرش کوروش بزرگ پادشاهی میکرده و پس از او نخستین فرد قدرتمند و سیاستمدار دربار هخامنشیان بشمار می آمده است. او ۵ فرزند با نام های کمبوجیه، بردیا، آتوسا، رکسانه و ارتیستونه داشت. هر یك از فرزندان کاساندان و كوروش بزرگ به نحوی در تاریخ هخامنشیان دارای نقش تعیین كننده بوده اند و از نشانه ها چنین بر می اید كه آنها از تربیتی خاص برخوردار بودند.
به نقل از هرودوت: کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پیش از میلاد فوت کرد و هنگام مرگ وی در بابل ۶ روز همه به سوگواری همگانی فراخوان شدند. کاساندان قبل از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید. مقبره شهبانو کاساندانه در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ میباشد.
آتوســا
آتوسا در لغت به معنای خوش اندام است. همچنین به معنای قدرت و توانمندی نیز میباشد. آتوسـا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پیش از میلاد مسیح) شهبانوی ایران یكی از برجستهترین زنان در تاریخ ایران قدیم است. وی دختر کورش کبیر و کاساندان، خواهر کمبوجیه، و همسر دو پادشاه هخامنشی، کمبوجیه و داریوش یکم، و مادر خشایار شاه بود.
آتوسـا بانویی زیبا بود وهم شاعر و هم ادیب بود و به نوجوانان پارسی درس ادبیات پارسی میداد. به خاطر خرد و اندیشه نیکویش داریوش با ایشان در مسائل مملکتی و سرنوشت ساز مشورت میکرد و نیز به ایشان اعتماد کامل داشت. اگر داریوش به منطقه ای لشگر میکشید شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل میشد و رئیس و مافوق همه در راس شورای سلطنت شهربانو آتوسا بود.
هرودوت در مورد زندگی سیاسی وی میگوید: آتوسا از قدرت فوقالعادهای برخوردار بود و علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. وی همواره یاور فکری داریوش بزرگ بوده و چندین نبرد بزرگ را شخصا فرماندهی کرده و یا با نقشه های جنگی او انجام گرفته است. از زمان مرگ او هیچ اطلاعی در دست نیست. تنها میدانیم تا زمانی که خشایار از جنگ یونان بر میگردد زنده بودهاست. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش کبیر در نقش رستم میباشد.
گفته میشود که "هما" در اساطیر ایران، بر مبنای یادمانهایی از "آتوسا شهبانوی پارسی" و رویدادهای دوران داریوش و خشایارشاه، همسر و پسرش شکل گرفته باشد. "هما" در افسانه های مردمی مرغ فرخنده ایست كه گاه از آن با نام "مرغ سعادت" نیز یاد می شود و در این باورها همان مرغی است كه اگر سایه او بر كسی افتد او را سعادتمند و اگر بر تارك كسی نشیند او را به شهریاری رساند و شاید واژه "همایون و همایونی" با این نام پیوند دارد.
یوتاب
یوتاب در لغت به معنی درخشنده و بیمانند است. از یوتاب به عنوان یکی از سردارن زن ایرانی نام برده اند. یوتاب خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است . او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسیر دیگری به ایران هجوم آورد. از یوتاب به عنوان شاه آتروپاتان (آذربایجان) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 پس از میلاد نیز یاد شده است. آریو برزن و یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاویدان از خود بر جای گذاشتند.
آرتمیـــــس
آرتمیـس یا آرتمیـز در لغت به معنی راست گفتار بزرگ است. او نخستین و تنها بانوی دریاسالار جهان است. تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.
آرتمیس Artemis نخستین زن دریانورد ایرانی است كه درحدود 2480 سال پیش فرمان دریاسالاری خود را از سوی خشایارشاه هخامنشی دریافت کرد. در سال ۴۸۴ پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایارشا هخامنشی صادر شد. آرتمیس فرماندار سرزمین کاربه با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد. در این نبرد نیروی زمینی ایران از ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشکیل شده بود. نیروی دریایی ایران دارای ۱۲۰۰ کشتی جنگی و ۳۰۰ کشتی ترابری بود.
همچنین آرتمیس در سال 480 پیش از میلاد در جنگ سالامین Salamine كه بین نیروی دریایی ایران و یونان درگرفت شركت داشت و دلاوری های بسیاری از خود نشان داد و با ستایش دوست و آشنا روبرو شد. او در یكی از دشوارترین شرایط در جنگ سالامین، با دلیری و بیباكی كم مانند توانست بخشی از نیروی دریایی ایران را از خطر نابودی نجات دهد و به همین دلیل به افتخار دریافت فرمان دریاسالاری از سوی خشایارشاه رسید. او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت. در سالهای دهه شصت میلادی (دهه چهل خورشیدی) نیروی دریایی ایران، برای نخستین بار ناو شكن بزرگی را به نام یك زن نام گذاری كرد و او "آرتمیس" بود. ناو شكن آرتمیس در دوران خدمت "دریاسالار فرج الله رسایی" به آب انداخته شد و سالها بر روی آبهای خلیج همیشه فارس پاسدار سواحل ایران بود.
گردآفـــرید
گردآفرید یا گُردآفرین یكی از پهلوانان سرزمین ایران که تاریخ از او به عنوان دختر كژدهم یاد میــكند. در داستان رستم و سهراب گردآفرید با لباسی مردانه با سهراب رزم کرد و به دست او گرفتار شد ولی توانست خود را با تدبیر از دست سهراب برهاند. فردوسی بزرگ از او به عـــنوان زنی جنگو و دلاور سرزمین پاكان یاد میكند.
در شاهنامهٔ فردوسی نیز چنین آمدهاست:
زنی بود بر سان گرد سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
سیندخت
همسر خردمند مهرآب کابلی و مادر رودابه و مادربزرگ رستم که در همسری زال و رودابه و جلب موافقت مهرآب پدر رودابه به این وصلت نقش مهمی داشت و نیز در موقع تولد رستم از مادر، سیندخت یار و مددکار دخترش رودابه بود. کوتاه سخن اینکه سیندخت یکی از خردمندترین چهره های شاهنامه است.
رودابه
دختر مهرآب کابلی و همسر زال و مادر رستم که به روایت شاهنامه دلباختگی زال به او یکی از زیباترین صحنه های شاهنامه است. رودابه در موقع تولد رستم اولین سزارین را انجام داد. بنابراین، چنین زایمان ها را باید "رستمی" گفت نه سزارین. زیرا سزار قرن ها پس از تولد رستم به دنیا آمده است.
تهمینه
دختر زیباروی پادشاه سمنگان که شبی همسر رستم بود. ثمره آن تولد سهراب است که داستان زندگی و مرگ دردناکش به دست پدر در شاهنامه فردوسی به تفصیل آمده است. تهمینه برای آنکه تمام وقت خود را صرف پرورش سهراب کند، با وجود جوانی و زیبایی ازدواج نکرد.
بانو گُشنــسب و زربانوی دلیـــر
بانو گشسب (مخفف گشنسپ) به معنی "بانوی دارنده اسب نر" است که در جنگاوری هیچ کس یارای مقاومت با او را نداشت. بانو گُشنــسب دختر رستم و همسر "گیو" که نام وی در برزو نامه و بهمن نامه بسیار آمده است. یکی از مشهور ترین حکایت های او نبرد سگانه فرامرز، رستم و بانو گشنسب است که در هنگام کشتی پهلوانان را به خاک می افکند، دلیری این بانوی ایرانی مشهور است. او منظومه ای نیز بنام خود دارد که هم اکنون نسخه ای از آن در کتابخانه ملی پارسی و در کتابخانه ملی بریتانیا موجود است.
شهین سراج، پژوهشگر ادب و تاریخ : اگر بخواهیم ارزش پهلوانی دختر رستم را باز بکنیم ارزش حماسی و نقش حماسی این دختر از جایی شروع میشود که بهمن اسفندیار به کینهتوزی خون اسفندیار به سیستان حمله میکند و زال را در قفس میاندازد و با فرامرز، پسر رستم جنگ میکند و عاقبت او را بر دار میزند. تنها کسی که در خاندان رستم در برابر بهمن حقیقتاً یک مقامت نظامی نشان میدهد و از آن باورهای رستم دفاع میکند به نظر من بانو گشنسب است. او است که این نبرد را ادامه میدهد و مانند پدرش که همیشه حامی پادشاهان ایران بوده ولی هیچوقت سر فرود نیاورد. زربانو سردار جنگجوی ایرانی و دختر رستم و خواهر بانو گشنسب. او در سوارکاری زبده بوده است و در نبردها دلاوریهای بسیار از خود نشان داده است. تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال، آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرد.
آذرناهیــــد
ملكه ملكه های امپراتوری ایران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور یكم بنیانگزار ساسله ساسانی. نام این ملكه بزرگ و اقتدارات دولتی او در قلمرو ایــــران در كتیبه های كعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستایـش كرده است.
هلاله - همای چهر آزاد
پادشاه زن ایرانی كه به گفته كتاب دینی و تاریخی (391 یشتا 274+1 یشتا 2) در زمان كیانیان بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست. از او به عنوان هفتـــمین پادشاه كیانی یاد شده است كه نامش را "همای چهر آزاد" و "همای وهمون" نیز گفته اند. او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود. نوشتارها زیادی درباره رفتار و کردار او یادشده که او در مدت سی سال پادشاهیش هرگز خطائی نکرده و مردمان در زمان او همواره در آسایش و سلامت زندگی میکرده اند.
آریاتــس
یكی از سرداران مبارز و دلیر هخامنشیان در سالهای پیش از میلاد. مورخــین یونانی در چندین جا نامی از وی به میان اورده اند.
پریــــن - بانوی دانشمند ایرانی
او دختر کی قباد بود كه در سال 924 قبل از مــیلاد هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای آیندگان از گوشه و كنار ممالك اریایی گرداوری نمود و یكبار كامل آن را نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه تبت گردیده است.
آرتادخــت
وزیر خزانه داری و امور مالی دولت ایران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشكانی. به گفته كتاب اشكانیان اثر دیاكونوف روســــی خاور شناس بزرگ او مالیات ها را سامان بخشید و در اداره امور مالی كوچكتـــــرین خطایی مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوری پارتیان را رونق بخشید. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.
فــرخ رو
نام او به عنوان نخستین بانوی وزیر در تاریـــــخ ایران ثبت شده است. وی از طبقه عام كشوری به مقام وزیری امپراتوری ایران رسید.
فرانّـــک
همسر آبتین و مادر فریدون که در رهاندن و زنده ماندن فریدون از دست دژخیمان ضحاک رنجها برد و در به قدرت رسیدنش نقش اساسی داشت.
پــوراندخت و آزرمیــدخت
پوراندخت شاهنشاه ایران در زمان ساسانی بود و زنی بود كه بر بیش از 10 كشور آسیایی پادشاهی میكرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود. پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرویز است که زنی با کفایت و خردمند بود ولی متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگهای طولانی ایران و روم در زمان خسرو پرویز و نفوذ دین مزدک و نارضایی مردم از وضع موجود و در یکی از دشوارترین شرایط تاریخی ایران حکومت کشور را چند ماهی در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسید.
ملکه آزرمی دخت، آزرم، آزرمی، (۶۳۰م یا ۶۳۱م) (به معنی دختر پیر نشدنی) شاهنشاه زن ایرانی و سی و دومین شاهنشاه ساسانی، دختر خسروپرویز پسر هرمز پسر انوشیروان ملقبهٔ به عادله كه پس از خواهر خویش پوراندخت لشكریان او را در تیسفون بپادشاهی برداشتند. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخهرمز که یکى از مدعیان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالی که آزرمىدخت علناً وعدهى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را دید (بنا به فرهنگ معین چون "آزرمیدخت نمیتوانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخهرمزد، به خونخواهى پدرش لشکر به پایتخت کشید و پس از سرنگونی آزرمىدخت، ملکهٔ ساسانی را نابینا کرد. آزرمی دخت چهار ماه پادشاهی کرد. از کیفیت وفات این ملکه اطلاعی در دست نیست.
پاره ای از اشعار حکیم فردوسی در باره ی پوران دخت و آزرم دخت:
یکی دختری بود پوران بنام چو زن شاه شد کارها گشت خام
بزرگان برو گوهر افشاندند بران تخت شاهیش بنشاندند
چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی راکه درویش باشد ز گنج توانگر کنم تانماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بدخواه را بر آیین شاهان کنم گاه را
یکی دخت دیگر بد آزرم نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت کیان برنشست گرفت این جهان جهان رابه دست
نخستین چنین گفت کای بخردان جهان گشته و کار کرده ردان
همه کار بر داد و آیین کنیم کزین پس همه خشت بالین کنیم
ر آنکس که باشد مرا دوستدار چنانم مر او را چو پروردگار
کس کو ز پیمان من بگذرد بپیچید ز آیین و راه خرد
منیــــژه
دختر افراسیاب که بیژن سردار معروف ایرانی دلباخته او گردید و به بند اسارت افراسیاب افتاد و به دستور افراسیاب او را به چاهی که به همین نام معروف است انداختند تا سرانجام رستم که خود را به صورت بازرگانی درآورده بود توانست او را نجات بخشد.
کتایـــون
دختر قیصر روم همسر گشتاسب شاه و مادر اسفندیار و یکی از اولین کسانی که کیش زرتشت را پذیرفت. موقعی که اسفندیار به دستور گشتاسب می خواست به جنگ رستم برود کتایون به سختی با رفتن او مخالف بود و او بخردانه پند داد ولی اسفندیار نپذیرفت و در جنگ با رستم کور و سپس کشته شد و کتایون با غم و دردی جانکاه به سوگ فرزند نشست.
همــــــا
دختر اسفندیار و خواهر بهمن و ملکه نامداری از سلسله کیانیان.
نگان
که در لغت به معنی کامروا و پیروزمند است. وی از سرداران ساسانی بود که با تازیان دلاورانه جنگید. دلاوریهای شکوهمندانه او در جنگهای چریکی با سپاه تازیان زبان زد ایرانیان بود و تازیان بهنگام حمله های او از مقابلش پا بفرار میگزاردند.
آپارنیک
همسر رستم فرخزاد که همچون یک شیر زن، به همراه او تا آخرین قطرهُ خون با تازیان متجاوز دلیرانه جنگید.
سورا
در لغت به معنی گلگون رخ٬ که دختر اردوان پنجم بود و سمت سپهبدی داشت و دست راست پدر بود و در جنگها دلاورانه همراه پدر می جنگید.
کُردیـــه
خواهر خردمند بهرام چوبین (در دوره ساسانیان). بهرام چوبین كه یكی از اهالی شهر خفر جهرم و از كردان بوده و خواهر بهرام به نام " كردیه" همسر اردشیر بابكان بوده است. کُردیـــه پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادرش در جنگ تن به تن با "تور" فرمانده نیروی خاقان چین٬ او را شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.
سوسن
ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم بود که بنا بدرخواست او یزدگرد شهر "جی" را که بعده ها به نام یهودیه شهرت گرفت، بنا کرد و در آن مکان دین یهود (یهودیان) را سکنا داد. محله یهودی نشین همدان را هم همین ملکه بنا نمود. در لنجان نزدیکی اصفهان، یک مرکز دیگری موجود می باشد که از آثار همین ملکه می باشد که با نام جدیدی بنام پیربکران نامگزاری شده است.
یربکران شهر کوچکی در مرکز ایران (سی کیلومتری غرب اصفهان) است. مقدسترین عبادتگاه یهودیان در این شهر است. پرفسور هرتسل باستان شناس سرشناس آلمانی در یادداشتهای خود در کتابی به نام تاریخ باستان شناسی ایران میگوید "در منطقهی فلاورجان اصفهان اثر دیگری از ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم یافتم که به اسم پیربکران خوانده میشود. "سارا (سَرَح) بت آشر" (یعنی سارا دختر آشر) نوهی حضرت یعقوب است. کسی که برای نخستین بار خبر زنده بودن حضرت یوسف را به یعقوب میدهد، و یعقوب نیز به پاس این خبر خوش او را به داشتن عمر جاودان دعا میکند. سارا در محلی که اکنون به سارا خاتون معروف است، غیب میشود و عمر جاودانه پیدا میکند.
نام تنی چند از سرداران و جنگاوران زن که از زمان مادها هخامنشیان٬ اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند:
ورزا
در لغت به معنی نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.
هومی یاستِر
که از سرداران و بزرگان سپاه هخامنشی بود.
وهومسه
در لغت به معنی والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ از سرداران هخامنشی.
هومی یاستِر
در لغت به معنی دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.
پریساتیس
در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.
آمسترس
در لغت به معنی هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.
سی سی کام
در لغت به معنی کامروا٬ مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر تسلیم نشد و همچنان جنگ را دنبال نمود.
استاتیرا
دختر داریوش سوم و از سرداران هخامنشی نیز بود.
آرتونیس
در زمان داریوش کبیر فرمانده ای شجاع بود نام شوهرش آرتاباز بود که یکی از سپهبدان داریوش شاه بود.
داناک
در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.
مهرمس
در لغت به معنی مهر بزرگ٬ خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی.
آذرنوش
در لغت به معنی پرفروغ آتشین٬ از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.
آسپاسیا
همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.
آرتونیس
در لغت به معنی راست و درست٬ دختر آ«ارته بازآ» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.
آپاما
در لغت به معنی گیرا٬ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد، دختر آ«سپیتمنآ» که خودش از سرداران زمان هخامنشیان بود.
داناک
در لغت به معنی باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.
میترادخت
در لغت به معنی دختر مهر٬ دختر خورشید٬ از سرداران اشکانی.
نوشین
سردار نامی ساسانی در زمان انوشیراوان دادگر
و همچنین از سرداران و جنگجویان و بزرگان سپاه ساسانی می توان از مهر یار٬ برزین دخت(دخت آتش)٬
ماه آذر٬ ابردخت٬ گلبویه نام برد
Lees verder