۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

اهل دل

میگفت دلش به هیچ خوش نیست
گفتم نکند که اهل دل نیست

خندید بتلخی و مرا گفت
در سینه ام آن که بود دل نیست

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

دل من سنگ بمان

در زمانی که شکستن هنر است
دل من سنگ بمان
تا بدانند کلاغان سیاه
ساغرت را نتوانند شکست 
دلبرت را نتوانند ربود
سازت را بگذار
زیر لب زمزمه کن

وقت آن است که آماده کنی تیر و کمان
کرکسان در راهند
رستم وار بکش زه را سخت
اگر افکنده نمودی سهراب
نوشداروی تو در چنگ من است

یدالله

نامش یدالله از خط قرمزها بود
پشت میله های اوین زندان بود

آری نگفت و پر کشید و رفت
پنجشنبه روزی که یخبندان بود
بیاد روانشاد یدالله خسروشاهی فعال جنبش کارگری که سرتا سر زندگیش را وقف مبارزه کرد 

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

هستی بی وفای من

دوره از آنم که تویی
پیش کسانم که تویی
هر چه به جانم که تویی
درد و دوایم که تویی

زخم زدی به زخم من
چشم زدی تو بخت من
هستی بی وفای من
زخم زبان من تویی

چه آمد و چه رفتنی
نه آمد و نه رفتنی
نه تیره روز روشنی
نه حرف بیش ویا کمی

نه تو همانی که بود
نه من براهی که تویی
دو تیر بی نشانه را
بر تن از آنم که تویی

به آسمانت بشوم
ابر سیاهم نشوی
گر به زمینت برسم
اشک روانم نشوی

یکدفعه مبتلا شدم
ز خود کمی جدا شدم
برهنه از تو خنده ایی
بروی عا شقان شدم

گرفته ایی به چنگه غم
نه گریه ایی نه خنده ایی
نه شادی و نه شیونی
مسخره ایی مسخره ایی


چه عاقل و چه بالغی
نه عاقل و نه بالغی
دقدقه بود و دلقکان
دقدقک زمانه ایی


بخود شوی اگر شوی
تو هم اگر چو من شوی
در این دیار گم شدن
پرندهً قفس شوی.
تاریخ 1998
 

همگی منتظرند

رفت امروز و نگویم پس از این
باز گردد به چنین
هرگزش باز نخواهم به یقین
گر چه دیروز نبودش به از این
صبح فردا برود باز چنین.

پس چه باید بکنم
در دیاری که نباشد سخنی
نفس از بهر چه باید بزنی.


همگی منتظرند:
که یکی را ز در آید و دعایی بکند
آستینها را بالا بزند
و بگوید مردم
همه در صف به نمازی بشوید
و بخوانید دعایی که در آن 
آفتابی بشود.
تاریخ 1998

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

ره گذر

لطفی به دو چشم خیشتن کرد
با ترس به اطراف نظر کرد

بویید گلی را و به خود گفت:
باید که از این دام حذر کرد 
 1998

دریای خاموش

بخار آب تاج گلی بسوی آسمان
و قطره های باران نقرکان هوایند
زمین مادر زایش
و برگهای زرد
قربانیان آرامش درختانند
 دریا،تو ساکت و آرام
نشسته و میدانی
شورشت نوازشگرخاک  است
تنها با اجساد ماهیان ساخته ایی
هیچکس را قربانی نکرده ایی
بجز قلبت را
که در تو میتپد

تاریخ 1997 با الهام از" بسوی خشکی بسوی آب" اثر رافایل آلبرتی

آه

آه از درون سینه 
آهنگ دل همیشه
گاهی شنیدن آن
سنگ است و جام شیشه

باران اگر ببارد از آسمون ستاره
خورشید اگر بریزه
با دست خود بکاره
دلی که شد یه شیشه
هر دم شکسته میشه
تاریخ 1997

۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

هیزم شکن

بسیار شود اندک از آنم
تا باز کنم قفل دهانم
آبی بزنم بدست و صورت
شکری بکنم به روزگارم

یکبار گذشته پیشترها
سالی بگرفت آفتابش
هیزم شکنی در آن هیاهو
خوابش شده بود سکه هایش 
تاریخ 1998

امید

با دهانی بسته و دستان باز
میوه میچیند امید از روزگار
باغبانان میشناسند این اسیر
گاوداران میدهندش کشک و شیر 
نیست پیمایان و خوشبینان دهر
زنده میدارند این خاموش پیر
تاریخ 1996

در سایه

در سایه خود فرو رفت
جوری که به غریقی نیاز نباشد
پیش از آنکه بر پای شود
تنها عصایی بدست داشت
که در میان سایه اش در نوسان بود
و هنگام که عصایش شکست
آموخته بود 
که در خود راه رود 
تاریخ 1992