۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه
آ سید علی
بر سر راه من میا
راه ترا نمیبرد
پای مزن به بخت خود
تار تو پرده میدرد
مست شوی به جرعهء
خانه به خنده میشود
ریش و عبا و پشمکت
همچو پرنده میشود
چهچهه منتشر شود
ساز تو را خبر شود
هی بزند به حقه بس
تا که غمت بدر شود
چونکه بدر شود شود
خر که از آن خبر شود
بنده پرده میشود
من به رهی روانه ام
ره شده آشیانه ام
بنده و سروری در آن
نیست یکی نشانه ام
بر ره من نه مرکبی
نیست رهی به مقصدی
راه نهی، نام نهی
گر که برش قدم نهی
قلندری نشایدم
سکندری نبایدم
نه رفتن و نه ماندنی
ز راه پس نمیروم
بنده نه و رام نهی
هیچ گرفتار نهی
در طلب روزی خود
قاتل خونخوار نهی
هر چه که از دام رهی
بر سر این راه نهی
همره و همراه نهی
هم خود و هم راه نهی
از دل و جانت ببرد
صبر و قرارت ببرد
گر بشوی غافل از آن
قافله نامت ببرد
هیچ نه و بیش نهی
صوفی و درویش نهی
زآنچه تو آنی شده ایی
هیچ به آنت نبرد
هم بروی هم نروی
تند گه آرام گهی
هم بشوی هم نشوی
پخته گهی خام گهی
بی که زمانش ببری
بار گرانش ببری
خاک زمینی بشوی
کون و مکانش ببری
بر سر راه من میا
سید علی خامنه ایی
شاه نمیشوی اگر
باز گدای ره شوی
راه ترا نمیبرد
پای مزن به بخت خود
تار تو پرده میدرد
مست شوی به جرعهء
خانه به خنده میشود
ریش و عبا و پشمکت
همچو پرنده میشود
چهچهه منتشر شود
ساز تو را خبر شود
هی بزند به حقه بس
تا که غمت بدر شود
چونکه بدر شود شود
خر که از آن خبر شود
بنده پرده میشود
من به رهی روانه ام
ره شده آشیانه ام
بنده و سروری در آن
نیست یکی نشانه ام
بر ره من نه مرکبی
نیست رهی به مقصدی
راه نهی، نام نهی
گر که برش قدم نهی
قلندری نشایدم
سکندری نبایدم
نه رفتن و نه ماندنی
ز راه پس نمیروم
بنده نه و رام نهی
هیچ گرفتار نهی
در طلب روزی خود
قاتل خونخوار نهی
هر چه که از دام رهی
بر سر این راه نهی
همره و همراه نهی
هم خود و هم راه نهی
از دل و جانت ببرد
صبر و قرارت ببرد
گر بشوی غافل از آن
قافله نامت ببرد
هیچ نه و بیش نهی
صوفی و درویش نهی
زآنچه تو آنی شده ایی
هیچ به آنت نبرد
هم بروی هم نروی
تند گه آرام گهی
هم بشوی هم نشوی
پخته گهی خام گهی
بی که زمانش ببری
بار گرانش ببری
خاک زمینی بشوی
کون و مکانش ببری
بر سر راه من میا
سید علی خامنه ایی
شاه نمیشوی اگر
باز گدای ره شوی
روزی میرسد از راه
عقربکها یک روز
همه روی عددی خواهد ماند
روزی میرسد از راه و در آن
شهر از رونق بازار تهی میگردد
کم کمک مردم دنیا همه جا خواهند رفت
کشتگاهی به بزرگی زمین
پُر از میوه و انواع گیاه
پرده خواهد گسترد
گاو و اسب و شتر و بره و بزغاله و مرغ
بچرا خواهد رفت
غربت زندگی مردم آواره بسر خواهد شد
خانه ها باز بروی همگان
کافه اتراقگه همسفران خواهد شد
شهروندی ز میان خواهد رفت
غل و زنجیر ز دست و دل مردم وا خواهد گردید
پای از بند نژاد،
و زبانها ز حریم وطن و مرز برون خواهد رفت
روزی میرسد از راه و در آن
ماشینها رختها را بدر آورده و گل را:
خواهند گفت درود
عشق معنای یکی گشتن انسا نها خواهد گردید
بچه ها در آن روز
شیر پستانک را تف خواهند کرد
رقص و آواز بدنها را
صیقل خواهد داد
و کچولیدن دیرینه آدم ،باز خواهد گردید
کوله بار همه در انباری خواهد پوسید
پای انسانها راهبر خواهد شد
و سفر واژه افتاده زپا
باز همراه سفر خواهد شد
همه در زیر درخت، سفره خواهند گسترد
آب هر چشمه حیات ابدی خواهد یافت
مردگان در آن روز
دوست دارند که یک بار دگر،
از نو زاده شوند
روزی میرسد از راه و در آن
اگه بیماری هست
به شفا بخشی داروها خواهد خندید
واژه ها در آن روز، معنی تازه به خود میگیرند
مثلا در آن روز:
همه مردم دنیا به درخت خواهند گفت.
بهترین دوست من؟ حالت خوش
و همه میدانند که نباید فرمود
انسان را حقی هست فزونتر ز حقوق یه کلاغ
انسان اشرف موجودی نیست
ارتباتات زبانها آن روز
دفتر سینه احساسات است
روزی میرسد از راه و در آن
نغمه بلبل را و صدای دو کبوتر را خواهیم شنید
چشمهامان یک روز
رو بسوی دلمان روشنک خواهد شد
طعم خوشبختی را
ساده خواهیم چشید
روزی میرسد از راه و در آن
بنده از رنج شکم بارگی دزد و ددان
طغیان خواهد کرد
زاهد و شیخ و آخوند ،از خیالات بشر
ریشه کن خواهد شد
بی که خونی ز سر انگشتی
بر زمینی بچکد
روزی میرسد از راه و در آن
انقلابی ز درون
انسانها را یک بار دگر
انسان خواهد کرد.
نگارش بسال ۱۹۹۵
همه روی عددی خواهد ماند
روزی میرسد از راه و در آن
شهر از رونق بازار تهی میگردد
کم کمک مردم دنیا همه جا خواهند رفت
کشتگاهی به بزرگی زمین
پُر از میوه و انواع گیاه
پرده خواهد گسترد
گاو و اسب و شتر و بره و بزغاله و مرغ
بچرا خواهد رفت
غربت زندگی مردم آواره بسر خواهد شد
خانه ها باز بروی همگان
کافه اتراقگه همسفران خواهد شد
شهروندی ز میان خواهد رفت
غل و زنجیر ز دست و دل مردم وا خواهد گردید
پای از بند نژاد،
و زبانها ز حریم وطن و مرز برون خواهد رفت
روزی میرسد از راه و در آن
ماشینها رختها را بدر آورده و گل را:
خواهند گفت درود
عشق معنای یکی گشتن انسا نها خواهد گردید
بچه ها در آن روز
شیر پستانک را تف خواهند کرد
رقص و آواز بدنها را
صیقل خواهد داد
و کچولیدن دیرینه آدم ،باز خواهد گردید
کوله بار همه در انباری خواهد پوسید
پای انسانها راهبر خواهد شد
و سفر واژه افتاده زپا
باز همراه سفر خواهد شد
همه در زیر درخت، سفره خواهند گسترد
آب هر چشمه حیات ابدی خواهد یافت
مردگان در آن روز
دوست دارند که یک بار دگر،
از نو زاده شوند
روزی میرسد از راه و در آن
اگه بیماری هست
به شفا بخشی داروها خواهد خندید
واژه ها در آن روز، معنی تازه به خود میگیرند
مثلا در آن روز:
همه مردم دنیا به درخت خواهند گفت.
بهترین دوست من؟ حالت خوش
و همه میدانند که نباید فرمود
انسان را حقی هست فزونتر ز حقوق یه کلاغ
انسان اشرف موجودی نیست
ارتباتات زبانها آن روز
دفتر سینه احساسات است
روزی میرسد از راه و در آن
نغمه بلبل را و صدای دو کبوتر را خواهیم شنید
چشمهامان یک روز
رو بسوی دلمان روشنک خواهد شد
طعم خوشبختی را
ساده خواهیم چشید
روزی میرسد از راه و در آن
بنده از رنج شکم بارگی دزد و ددان
طغیان خواهد کرد
زاهد و شیخ و آخوند ،از خیالات بشر
ریشه کن خواهد شد
بی که خونی ز سر انگشتی
بر زمینی بچکد
روزی میرسد از راه و در آن
انقلابی ز درون
انسانها را یک بار دگر
انسان خواهد کرد.
نگارش بسال ۱۹۹۵
در زیر باران
در زیر باران میشود
دنبال دنیا را گرفت
چون قطره آبی میشود
افتاد و دریا را گرفت
در زیر باران میشود
چتری بسر آسان گرفت
آرام رفت از کوچه ایی
راه بیابان را گرفت
هم میشود بر شیخکی
چسبید و پالان را گرفت
در زیر سقف مسجدی
کونی به سر بالا گرفت
هم میشود با احمدی
تفویضه از بالا گرفت
افتاد پای منقلی
وافور بریانا گرفت
با جانیان هم میشود
راه خیابان را گرفت
همراه شد با جنتی
راه نفسها را گرفت
در زیر باران میشود
در جای گرمی جا گرفت
دکتر مهندس بود و بس
ماهانه ایی بالا گرفت
اندر لذایذ میشود
راه امامان را گرفت
با عقد و صیغه میتوان
چندین زن رعنا گرفت
در زیر باران میشود
چتری بسر تنها گرفت
من میروم بی درد سر
تا اندکی باران گرفت
دنبال دنیا را گرفت
چون قطره آبی میشود
افتاد و دریا را گرفت
در زیر باران میشود
چتری بسر آسان گرفت
آرام رفت از کوچه ایی
راه بیابان را گرفت
هم میشود بر شیخکی
چسبید و پالان را گرفت
در زیر سقف مسجدی
کونی به سر بالا گرفت
هم میشود با احمدی
تفویضه از بالا گرفت
افتاد پای منقلی
وافور بریانا گرفت
با جانیان هم میشود
راه خیابان را گرفت
همراه شد با جنتی
راه نفسها را گرفت
در زیر باران میشود
در جای گرمی جا گرفت
دکتر مهندس بود و بس
ماهانه ایی بالا گرفت
اندر لذایذ میشود
راه امامان را گرفت
با عقد و صیغه میتوان
چندین زن رعنا گرفت
در زیر باران میشود
چتری بسر تنها گرفت
من میروم بی درد سر
تا اندکی باران گرفت
رهی پر فراز
مرا گر بُود حق در این آشیان
نخواهم دگر باره باشم در آن
به ماهش بگویم نتابد چنین
به ابرش بگویم نگرید چنان
به گلها بگویم شکفتن چرا
به دریا بگویم نهفتن چرا
به کوهش روم سر بدشتش خدا
به دنیا بگویم که بودن چرا
صدا آید از هر کسی ،چون ندا
بگویند جان داده او بهر ما
درختان بگویند چرا ریشه را
فرو برده در چاک اندیشه ها
بگوید پرنده چه میخواند او
شوم شاد از درک آواز او
دهم گوش تا بشنوم عابری
بخواهد شود چون من افتاده ایی
بگویم بدر آورد رخت را
شود لخت و عورش چو من بخت را
قناعت کند پیشه بارش هوا
سپارد رهی بشکند نظم را
بگوید که نام و نَسب ننگ باد
تعلق به مویی مرا بند باد
که تا بُگسلد رشته های نیاز
به سیبی سپارد رهی پر فراز
عوض خان
دنا* ای باد و باران خورده پیر
ز بالای تو من کی دیده ام زیر
به دامانت یکی افتاده باشد
بنالد پای او باشد به زنجیر
اگر بود آن زمانها عاشقی بود
تو میدادی به عاشقها دل شیر
جهان زشت زیبا مینمودی
ز بالای تو میشد دید نخجیر
چه شد آهو، نمیخواند چکاوک
گل اشکت نمیروید به شبگیر
نمیریزی چرا بر شانه هایت
چهل گیسوی خورشید جهانگیر
دنا برف زمستان آب گردید
کمان ماه را برخیز و بر گیر
به زه کن استخوان عاشقی را
بزن بر قلب اهریمن یکی تیر
عوض** را یاد آور ای جهان بین
بگو با مردم در بند دلگیر
نشد تسلیم پیش خان ظالم
مگر وقتی که ماهی*** را زدن تیر
نا- قله کوه جهانبین هفشجان
پهلوان عوض خان -شیر مردی از هفشجان که در مقابل قشون زورگووغارتگر یکی از خانها(یوسف خان،امیر مجاهد کوچکترین برادر سرداراسعد در زمان مظفرالدینشاه قاجار) تا پای جان مبارزه کرد و شهید شد
ماهی خاتون- شیر زنی که پا به پای شوهرش عوض خان تفنگ به دست گرفت و زمانی که شوهرش در تیر رس
گلوله های دشمن قرار میگیرد شجاعانه سینه سپر میکند و آماج گلوله قرار میگیرد و جان میسپارد
یادشان گرامی
ز بالای تو من کی دیده ام زیر
به دامانت یکی افتاده باشد
بنالد پای او باشد به زنجیر
اگر بود آن زمانها عاشقی بود
تو میدادی به عاشقها دل شیر
جهان زشت زیبا مینمودی
ز بالای تو میشد دید نخجیر
چه شد آهو، نمیخواند چکاوک
گل اشکت نمیروید به شبگیر
نمیریزی چرا بر شانه هایت
چهل گیسوی خورشید جهانگیر
دنا برف زمستان آب گردید
کمان ماه را برخیز و بر گیر
به زه کن استخوان عاشقی را
بزن بر قلب اهریمن یکی تیر
عوض** را یاد آور ای جهان بین
بگو با مردم در بند دلگیر
نشد تسلیم پیش خان ظالم
مگر وقتی که ماهی*** را زدن تیر
نا- قله کوه جهانبین هفشجان
پهلوان عوض خان -شیر مردی از هفشجان که در مقابل قشون زورگووغارتگر یکی از خانها(یوسف خان،امیر مجاهد کوچکترین برادر سرداراسعد در زمان مظفرالدینشاه قاجار) تا پای جان مبارزه کرد و شهید شد
ماهی خاتون- شیر زنی که پا به پای شوهرش عوض خان تفنگ به دست گرفت و زمانی که شوهرش در تیر رس
گلوله های دشمن قرار میگیرد شجاعانه سینه سپر میکند و آماج گلوله قرار میگیرد و جان میسپارد
یادشان گرامی
جنبش را کرایه میدهند
جنبش را هم کرایه میدهند
به خودی هم بیگانه میدهند
سبزش میکنند و گاهی سرخ
در اقساط -ماهیانه میدهند
بجای پرچم گلگون خفتگان
بدستش بیرق امامزاده میدهند
عجب مدار اگر به روز واقعه
اسب تروای قراضه میدهند
اشتراک در:
پستها (Atom)