۱۴۰۵ فروردین ۲۷, پنجشنبه

سرنوشت فرش بهارستان بزرگتریت فرش دوره ساسانی

 

فرش بهارستان که با نامهای بهار خسرو،و بهار کسری نیز ذکر شده از بزرگترین فرش هایی بود که در زمان ساسانی بافته شده، پاره پاره کردن فرش به پیشنهاد علی امام اول شیعیان را باید ناشی از عدم وجود بینش زیبایی شناسانه و نداشتن درک هنری بیابان نشینان متجاوز بی فرهنگ از این فرش دانست.

تاریخ طبری برگ 1823
سخن از تقسیم غنایم مداین میان جنگاوران تازی که به گفته سیف شصت هزار کس بودند.
مهلب گوید: وقتی سعد در مداین فرود آمد و کس به تعقیب عجمان فرستاد، تعاقب کنندگان تا نهروان برفتند و باز گشتند و مشرکان سوی حلوان رفتند.سعد غنایم را پس از برداشت خمس میان کسان تقسیم کرد که به سوار دوازده هزار رسید،همه سوار بودند و کسی پیاده نبودو اسب یدک در مداین بسیار بود.
شعبی گوید:سعد از خمس غنایم به مردم سخت کوش چیز داد اما افراط نکرد. و نیز گوید:سعد خانه های مداین را میان کسان تقسیم کرد که در آن سکونت گرفتند، صاحب ضبط عمروبن عمرو مزنی بود و ما مور تقسیم سلمان بن ربیعه بود. فتح مداین در صفر سال شانزدهم بود.
گوید: وقتی سعد وارد مداین شد،نماز را تمام کرد و روزه گرفت و بگفت تا ایوان کسرا را نمازگاه ایام عید کنند و منبری در آن نهاد و آنجا نماز میکرد و تصویر ها همچنان بود و نماز جمعه نیز میکرد و چون عید فطر آمد گفتند:"به صحرا روید که سنت در نماز دوعید چنین بوده است"
سعد گفت: "همینجا نماز کنید"
گوید: سعد آنجا نماز کرد و گفت:"بیرون دهکده و داخل آن یکیست"
گوید: وقتی سعد در مداین فرود آمد و منزلها را تقسیم کرد،زن و فرزندان کسان را بیاورد و در خانه ها جای داد که وسایل داشت و در مداین اقامت داشتند تا از جنگ جلولا و تکریت و موصل فراغت یافتند، آنگاه سوی کوفه رفتند.
سعید گوید:سعد خمس را فراهم آورد و هر چه را که می خواست عمر از آن
برگ 1824
شگفتی کند از جامه ها وزیور و شمشیر خسرو وامثال آن، بر آن بیفزود با چیزها که دیدن آن خوشایند بود. از خمس به کسان چیز داد و پس از تقسیم میان کسان و بر داشت خمس، فرش بجا ماند که تقسیم آن میسر نبود ، به مسلمانان گفت:"موافقید که چهار خمس آن را بدلخواه واگذاریم و آنرا پیش عمر فرستیم که هر چه خواهد کند که تقسیم آن میسر نیست و پیش ما اندک می نماید و در نظر مردم مدینه جلوه می کند؟"
گفتند:" آری، برای خدا چنین کن"
برگ1825
فرشی بود شصت در شصت ، زمینه از طلا بود و زینت آن نگین ها ، و میوه آن جواهر ابریشم و برگها از ابریشم و آب طلا بود و عرب آن را " قطف" می گفتند.
گوید: و چون سعد غنایم را تقسیم کرد فرش بماند که تقسیم آن میسر نبود ، پس مسلمانان را فراهم آورد و گفت: " خداوند دستهای شما را پر کرد، تقسیم این فرش مشکل است و کس تاب خریدن آن ندارد، رای من اینست که آنرا به امیر مومنان واگذارید که هر چه خواهد کند" و چنان کردند.
گوید: و چون فرش را در مدینه پیش عمر بردند، خوابی دید و کسان را فراهم آورد و حمد و ثنای خدا کرد و در باره فرش رای خواست و قصه آنرا بگفت، بعضی ها گفتند آنرا بگیرد، بعضی دیگر به نظر او وا گذاشتند ، بعضی دیگر رای مشخص نداشتند.
علی که سکوت عمر را دید بر خاست و نزدیک او رفت و گفت: " چرا علم خود را جهل میکنی و یقین خود را به مقام شک میبری؟
از دنیا جز آن نداری که عطا کنی و از پیش برداری یا بپوشی و پاره کنی یا بخوری و نا چیز کنی"
گفت: راست گفتی و فرش را پاره پاره کرد و میان کسان تقسیم کرد. یک پاره آن به علی رسید که به بیست هزار فروخت و از پاره های دیگر بهتر نبود.
ابن اثیر جلد چهار ص 1436-37
این بهارستان ، فرشی بود به درازای شصت گز و پهنای شصت گز (3600 گز چهار گوش) برابر با یک جریب (گریب یا جریب برابر است با 10000 گز چهار گوش ) خسروان این فرش گرانبها را برای زمستان خویش نگهداری میکردند که چون گل و سبزی می رفت ، بر آن باده می نوشیدند .گویی ایشان در بوستان بسر می بردند. در آن راه هایی به سان رود بود و رشته گوهر هایی به سان جویبار ها ، زمینه آن زربفت بود و در لا بلای آن دانه های درشتی از مر وارید. کناره های آن به زمین کشت شده می مانست و پهنه ایی را فرا می نمود که آراسته به گل و گیاه و سبزی بهاری باشد. برگها ابریشمین بودند و بر شاخه های زرین جای داشتند.
گلهای آن زرین و سیمین بودند و میوه های آن گوهر و مانند آن. عربان آن را " قطف" می خواندند. چون پنج یکها بنزد عمر رسیدند ، از آنها به حاظران و غایبان از رزمندگان سخت کوش بهره ارزانی داشت و سپس پنج یک را در جا های بایسته آن گذاشت. و آنگاه گفت: در باره این فرش گرانبها مرا راهنمایی کنید. برخی گفتند: آن را برای خود بر بگیر : و بر خی گفتند: کار آن را به خودت وا می گذاریم. علی علیه السلام به وی فرمود: خدا دانش تو را نا دانی نکرده است و یقین تو را به گمان بر نگردانیده است. از این سرای تو را همان می رسد که بخشیدی و فرمان در باره آن دادی یا پوشیدی یا کهنه کردی یا خوردی و از میان بردی. اگر این بهارستان را به گونه امروزیش و اندوخته کنی، فردا کسانی نا بود نخواهند شد که چیزی را از آن خود سازند که سزاوارش نیستند. عمر گفت : راست گفتی و خوبی مرا خواستی. او آن فرش گرانبها را تکه تکه ساخت و در میان ایشان بخش کرد. علی را تکه ایی رسید که آن را بیست هزار بفروخت و این بهترین تکه اش نبود. این تصویر که ملاحظه میفرمایید ایده ایی از فرش بهارستان است

 

صفحه 205 کتاب فتوح البلدان
کشته شدن يزدگرد بن شهريار بن کسری ابرويز بن هرمز بن انوشروان
گويند: يزدگرد از مدائن به حلوان و سپس به اصبهان گريخت و چون مسلمانان از کار ﻧﻬاوند فراغت يافتند وی از
اصبهان به اصطخر فرار کرد و عبد الله بن بديل بن ورقاء پس از فتح اصبهان در پی او شتافت لکن بر وی دست نيافت. ابو
موسی اشعری به اصطخر رسيد و عزم فتح آن کرد لکن از عهده بر نيامد. عثمان بن ابی العاصی ثقفی نيز بر اين کار
بکوشيد ولی او نيز نتوانست. عبد الله بن عامر بن کريز در سال بيست و نه به بصره آمد و تا آن زمان تمامی فارس بجز
اصطخر و جور فتح شده بود و يزدگرد بر آن شد که به طبرستان رود و آن بدين خاطر بود که به هنگام اقامت وی در اصبهان
مرزبان طبرستان به او پيشنهاد کرده بود به آن ديار رود و از نفوذ ناپذيری آن ناحيت وی را خبر داده بود. لکن سپس رأی
او ديگر شد و به کرمان گريخت. ابن عامر، مجاشع بن مسعود سلمی و هرم بن حيان عبدی را از پی او گسيل داشت.
مجاشع برفت و در بيمند کرمان فرود آمد. در آنجا مردمان به بوران دچار شدند و سپاهيانش هلاک شدند و فقط معدودی
نجات يافتند. قصری که در آنجا بود قصر مجاشع ناميده شد و مجاشع نزد ابن عامر بازگشت.
روزی يزدگرد در کرمان نشسته بود. مرزبان کرمان بر وی وارد شد و او از کبر سخنی با وی نگفت. پس مرزبان
بفرمود تا او را بيرون کنند و گفت تو شايستگی حکومت قريه يی را هم نداری، پادشاهی که جای خود دارد و اگر خداوند
در تو خيری سراغ داشت تو را به اين روز نمی انداخت. پس يزدگرد به سجستان رفت. و
۴۴۴
پادشاه آن بلاد وی را گرامی داشت و در تعظيمش همی کوشيد.
چون چند روزی گذشت يزدگرد از وی خراج طلبيد و او بر وی روی ترش کرد.
يزدگرد چون اين بديد روانه خراسان شد و هنگامی که به حدود مرو رسيد ماهويه مرزبان مرو با تعظيم و گشاد هروئی
وی را پذيره شد و نيزک طرخان (فرمانروای شهر بادغیس که تابع یبغو (لقب باستانی امرای کوشانی)به ديدار او آمد و يزدگرد با وی به مهربانی رفتار کرد و او را خلعت داد و بنواخت. نيزک
يک ماه نزد او بماند و سپس رهسپار شد و نامه يی بنوشت و دختر يزدگرد را خواستگاری کرد. يزدگرد بر سر خشم آمد و
گفت: به وی بنويسيد تو بنده يی از بندگان من بيش نيستی چه چيز بر تو جرأت داد که دختر مرا خواستگاری کنی. وی
بفرمود تا ماهويه مرزبان را به محاسبه آورند و از او حساب اموال را بخواست. ماهويه به نيزک نامه يی نوشت و او را بر
يزدگرد بشورانيد و گفت: اين کسی که شکست خورده و رانده بيامد و تو بر او منت ﻧﻬاده خواستی پادشاهيش به وی باز
گردد اکنون نامه يی آنچنانی به تو می نويسد.
پس بر کشتن وی همداستان شدند و نيزک با ترکان رهسپار شد و در جنابذ فرود آمد. ترکان با يزدگرد بجنگيدند و
هزيمت يافتند.
لکن گرد باد شن سوی وی روان شد و يارانش کشته شدند و اردويش به چپاول رفت. آنگاه به شهر مرو آمد لکن
دروازه را بر وی نگشودند. پس از اسب فرود آمد و روان شد و به خانه آسيابانی در کنار مرغاب رفت. گويند که ماهويه
چون از کار وی آگاه شد کسانی را بفرستاد و او را در خانه آسيابان بکشتند. و به قولی پنهانی آسيابان را برانگيخت و
گفت تا وی را بکشد و او يزدگرد را بکشت. سپس ماهويه گفت: شايسته نيست که قاتل پادشاه زنده بماند و بفرمود
آسيابان را کشتند. به قولی ديگر آسيابان طعامی حاضر کرد و او بخورد و شرابی پيش آورد و او بنوشيد و مست
۴۴۵
شد و چون شب فرا رسيد تاج خويش بدر آورد و بر سر ﻧﻬاد.
آسيابان بديد و در آن طمع کرد و آسياسنگ بر گرفت و بر او افکند و چون کشته شد ديهيم و جامه اش برگرفت و او را
به آب افکند. سپس ماهويه آگاه شد و آسيابان و خاندانش را بکشت و تاج و جامه بگرفت.
و نيز گويند که يزدگرد از آمدن فرستادگان ماهويه آگاه شد و بگريخت و به آب اندر شد. فرستادگان او را از آسيابان
طلبيدند و او گفت از خانه من برون رفت. پس وی را در آب بيافتند. يزدگرد گفت: مرا مکشيد. کمر بند و تاج و انگشتری
خود را به شما خواهم داد. پس او را رها کردند و او از ايشان چيزی خواست تا بدان نانی برای خوردن فراهم کند. يکی از
آنان چهار درهم به وی داد و يزدگرد خنديد و گفت: به من گفته بودند که بزودی محتاج چهار درهم خواهی شد. پس از آن
جماعتی که ماهويه به جستجوی وی فرستاد بر او هجوم بردند. يزدگرد گفت: مرا مکشيد بلکه نزد پادشاه تازيان بريد تا با
وی در باب خود و شما مصالحه کنم و شما در امان مانيد. لکن آن جماعت امتناع کرده يزدگرد را با زهی خفه کردند و سپس
جامه او برگرفته وی را درون کيسه ای کردند و جث هاش را به آب افکندند. کسانی گويند فيروز پسر يزدگرد نزد ترکان
شتافت و ايشان به وی زنی دادند و او نزد ترکان بماند

۱۴۰۴ تیر ۲۲, یکشنبه

جنگ بنی قریظه.......

پیامبر(ص)روز چهار شنبه هفت روز باقی مانده از ذیقعده، به سوی بنی قریظه حرکت فرمود و پانزده روز ایشان را محاصره کرد، و روز پنجشنبه هفتم ذیحجه سال پنجم هجرت باز گشت و ابن اومکتوم را در مدینه جانشین فرمود .پیامبر(ص) ، علی(ع) را احظار کرد و پرچم را به او تسلیم فرمود،پرچم همچنان به حال خود بود و آن را پس از بازگشت از خندق  باز نکرده بودند. پیامبر بلال را فرمود تا برای مردم اعلان کند و جار بزند : که پیامبر  دستور می فرمایند نماز عصر را در محله بنی قریظه بخوانید . پیامبر زره و مغفر بر تن فرمودند و نیزه ایی به دست گرفت و سپر برداشت و بر اسب خود سوار شد. یاران پیامبرلباس جنگ پوشیده بر اسبان سوار شدند و گرد پیامبر را گرفتند  آنان جمعا سی و شش اسب داشتند .پیامبر همراه اصحاب پیاده و سواره براه افتاد و به محل بنی قریظه رسیدند و در کنارچاه لنا در پایین سنگلاخهای بنی قریظه فرود آمدند و علی  پرچم را در پای حصار ایشان بر افراشت و خطاب به بنی قریظه فرمودند ، ای دشمنان خدا از پای حصارهای شما تکان نخواهیم خورد تا همگی از گرسنگی بمیرید ، آنگاه پیامبر تیر اندازان را پیش آورد  و تیر اندازی و سنگ اندازی پیوسته ادامه داشت تا آنکه بنی قریظه از ادامه جنگ خود داری کرد  و به پیامبر  پیشنهاد مذاکره دادند و گفتند صحبت می داریم و پیامبر پذیرفتند.

بنی قریظه نباش بن قیس را برای مذاکره از حصار فرو فرستادند او ساعتی با پیامبر گفتگو کرد و ضمن آن گفت : ما به همانگونه که بنی نضیر تسلیم شدند تسلیم می شویم ، اموال و اسلحه ما از شما باشد، و خونهای ما محفوظه بماند و ما همراه زن و کودکان از شهر شما می رویم ، و از اموال ما به اندازه بار شتری غیر از اسلحه ،از آن خودمان باشد.پیامبر نپذیرفت. بنی قریظه گفتند: ما همان بار شتر را هم نمیخواهیم ، اجازه بدهید که خون ما محفوظ بماند و زن و بچه مان را به خودمان وا گذارید.

پیامبر فرمودند : به هیچ وجه موافقت نمیکنم ، مگر اینکه تسلیم فرمان من شوید ، بنی قریظه گفتند ما هرگز از تورات و آیین یهودی خود دست بر دار نیستیم، و تسلیم نخواهیم شد که جزیه و خراج به گردن بگیریم ، کشته شدن بهتر از این است.

پیامبر حکم بنی قریظه به سعد ابن معاذ سپرد،و ایشان فرمودند حکم من در بنی قریظه آن است که هر چه مردانند جمله بکشند و زنان و فرزندان ایشان میان مسلمانان تقسیم شود. چون وی این سخن بگفت ،پیامبر گفت "ای سعد حکمی که تو در بنی قریظه بکردی چنان است که حکم در بالای هفت آسمان بکرده اند"

گویند: فردای آن روز پیامبر (ص) صبح به بازار رفتند، و دستور دادند گودالهای گور۔ مانندی در فاصله خانه ابوجهم عدوی تا احجار الزيت کندند. اصحاب پیامبر (ص) به کندن مشغول شدند، و آن حضرت با بزرگان اصحاب نشسته بودند. و مردان بنی قریظه را دسته دسته می آوردند، و گردن آنها را می زدند.

. یهودیان در حضور پیامبر (ص) دسته دسته کشته می شدند، و على (ع) و زبیر عهده دار کشتن آنها بودند. حیی بن اخطب (در یهود هیچکس از وی مهتر نبود و دشمنی عظیم تر از وی نبود پیامبر را و از همه لشکر انگیزتر) را در حالی که دستهایش به گردنش بسته بود، و جامه ای سرخ برای کشته شدن پوشیده بود، آوردند. او جامه خود را با انگشت از چند جای دریده بود، تا پس از مرگ کسی آن را در نیاورد.

چون او آمد، پیامبر (ص) فرمودند: ای دشمن خدا آیا خدا ما را از تو بی نیاز نساخت؟ گفت: یا محمد ، "هیچ پنداشت نمیکنم که با تو خصمی نکرده ام و آنچه جهد و جد بود به جای آوردم و در عداوت تو هیچ فرو نگذاشته ام و من از آن نمیترسم که تو مرا بکشی -- که اسرائیل همه به این راه رفته اند  و هیچ یکی به مرگ خود نمرده اند"پس  دستور داده شد تا گردنش را زدند. سپس غزال بن سموئیل را آوردند. پیامبر (ص) فرمودند: خدا ما را بر تو پیروز نساخت؟ گفت: اری. و رسول خدا (ص) دستور داد تا گردنش را زدند. آنگاه نباش بن قیس را آوردند، او سعی کرده بود که با کسی که او را می آورد درگیر شود، و او هم با مشت به بینی نباش کوبیده و آن را خونی ساخته بود. پیامبر (ص) به مأموری که او را آورده بود اعتراض فرمودند و گفتند: چرا نسبت به او چنین کردی؟

مگر شمشیر کافی نبود؟ گفت: ای رسول خدا، او با من

درگیر شد و می خواست بگریزد. نباش گفت: ای ابوالقاسم سوگند به تورات دروغ می گوید، اگر مرا آزاد هم می ساخت من از آمدن به جایی که همه قومم کشته شدند تأخیر نمی کردم، تا من هم مانند یکی از ایشان باشم.

پیامبر (ص) فرمودند: با اسیران خوشرفتاری کنید، و به آنها آب بدهید و سیر ایشان کنید تا خنك شوند، و بعد بقیه را بکشید. گرمای آفتاب و سوزندگی شمشیر را بر آنها جمع کنید و آن روز آفتابی و گرم بود. به اسیران آب و طعام دادند، و چون سیراب شدند و خنك گردیدند، به قتل بقیه دستور داده شد.


کعب بن اسد را در حالی که دستهایش به گردنش بسته بود، به حضور پیامبر (ص) آوردند. او مرد زیبارویی بود، پیامبر (ص) فرمودند: کعب بن اسد است؟ کعب گفت: آری ای ابوالقاسم. پیامبر به او فرمودند: چرا از نصیحت ابن خراش بهره نبردید در صورتی که او مرا تصدیق می کرد، مگر به شما دستور نداده بود که از من پیروی کنید و اگر مرا دیدید سلام او را به من برسانید؟ گفت: چرا. سوگند به تورات ای ابوالقاسم، اگر نه این بود که یهود مرا سرزنش می کردند که از ترس شمشیر بوده است، حتما از تو پیروی می کردم. ولی چه کنم که من بر دین یهودیانم. پیامبر (ص) دستور داد او را جلو بردند. و گردنش را زدند.عتبة بن جبیره، از حصین بن عبدالرحمن بن عمرو بن سعد بن معاذ نقل می کرد که چون پیامبر (ص) در کسته شدن حیی بن اخطب، و نباس بن قیس، و غزال بن سموئیل و کعب بن اسد حضور داشتند، برخاستند و به سعد بن معاذ فرمودند: دستور بده بقیه را هم بکشند. و سعد آنها را گروه گروه می آورد و دستور قتل آنها را می داد.

گویند. زنی از بنی نضیر که نام نباته بود، همسری مردی از بنی قریظه را داشت و هر دو یکدیگر را دوست می داشتند. چون محاصره شدید سد، آن زن پیش شوهر خود گریست و گفت: تو از من جدا خواهی شد. مرد گفت: اری سوگند به تورات

چنین است که می بینی، به هر حال تو زن هستی، این سنگ بزرگ را به مسلمانان پرتاب کن، چه از این پس نمی توانیم کسی ازآنها را بکشیم، تو زن هستی و اگر هم محمد بر ما چیره شود زنها را نخواهد کشت. او دلش نمی خواست که زنش اسیر شود، و می خواست که او را در مقابل این کار بکشند. این زن در حصار زبیر بن باطا بود، و با خود آن سنگ بزرگ را به بالای دژ برد. بسیاری از اوقات مسلمانان در سایه آن دژ می نشستند. نباته سنگ را رها کرد و همینکه مردم او را دیدند از پای دیوار جستند، ولی سنگ به خلادبن سوید خورد و سرش را به شدت مجروح کرد و خلاد مرد. از آن به بعد مسلمانان دیگر پای حصار نمی نشستند.

روزی که پیامبر (ص) دستور دادند که بنی قریظه کشته شوند، نباته پیش عایشه همسر پیامبر (ص) آمد و در حالی که از صمیم دل می خندید گفت: عجب، همه سران و گزیدگان بنی قریظه کشته می شوند. در همین موقع شنیده شد که نباته را صدا می زنند. نباته گفت: مرا صدا می کنند. عایشه از او پرسید: چکارت دارند؟ گفت: همسرم مرا بکشتن داد. نباته زنی شیرین گفتار بود. عایشه به او گفت: چگونه شوهرت تو را به کشتن داد؟ گفت: من در حصار زبیر بن باطا بودم، شوهرم دستور داد سنگی بر سر یکی از اصحاب محمد زدم، و او از آن ضر به مرد، و اکنون به قصاص او کشته می شوم. و پیامبر (ص) دستور فرمود که آن زن را به قصاص خلادبن سوید کشتند.

عایشه گوید: خوش نفسی نباته، و فراوانی خنده های او را فراموش نمی کنم. او با آنکه می دانست کشته می شود قهقهه می زد. و همو می گوید: بنی قریظه را در سراسر آن روز می کشتند و شب در کنار مشعلهای افروخته به کشتارشان ادامه دادند.

ابراهیم بن ثمامه، از قول مسور بن رفاعه، از محمد بن کعب قرظی برایم نقل کرد که می گفت: بنی قریظه را تا هنگام غروب سرخی روز می کشتند، و سپس لاشه ها را در خندقها انداخته و رویش خاك ریختند. در مورد پسران نوجوان که در بلوغ ایشان شك می کردند، زیر شکمش را نگاه می کردند، اگر موی رسته بود کشته می شد، و اگر موی نرسته بود، جزو زنان و بچه های اسیر شمرده می شد.

عبدالرحمن بن عبدالعزيز، از قول عبدالله بن ابی بکر بن حزم برایم نقل کرد که: عدد یهودیانی که کشته شدند ششصد نفر بودند، غیر از عمرو بن سعد که طناب او پیدا شد و خودش نبود. واقدی می گوید: آنچه ثابت است بیرون آمدن عمرو بن سعدی از حصار است.

موسی بن عبيده از محمد بن منکدر نقل می کند: شمار ایشان میان ششصد و هفتصد نفر است. و ابن عباس رحمه الله می گوید: شمار ایشان هفتصد و پنجاه نفر بوده است.

و ابن هشام در کتاب "سیرت رسول الله" ص 375 میگوید شمار ایشان 900 نفر بوده است 

و چنان بود که پیمبر از زنان اسیر قوم بنی قریظه ریحانه دختر عمر وبن جنانه را که از طایفه بنی عمر و بن قریظه بود را برای خویشتن بر گزیده بود 

منابع:

مغازی تاریخ جنگهای پیامبر جلد 2-واقدی

سیرت رسول الله - ابن هشام

تاریخ طبری جلد سوم

۱۴۰۴ تیر ۲۱, شنبه


 

شرکت داشتن حسن و حسین دو پسرعلی ابن ابی طالب در فتوحات و کشتارمردم گرگان و طبرستان

بجزتاریخ بلاذری همچنین تاریخ طبری جلد 5 صفحه 2116ابن اثیر جلد 4صفحه1637و روضة الصفا که ازشرکت حسن و حسین ... نام برده اند
برای اطلاعات بیشتر به قسمت کامنتها مراجعه شود.
فتوح البلدان ، بلاذری برگهای 216- 217
فتح جرجان و طبرستان و نواحی آن:
گويند: عثمان بن عفان سعيد بن عاصی بن سعيد بن عاصی بن اميه را در سال بيست و نه بر کوفه ولايت داد و
مرزبان طوس به او و به عبد الله بن عامر بن کريز بن ربيعة بن حبيب بن عبد شمس والی بصره نامه نوشت و ايشان را به
خراسان دعوت کرد که هر يک غالب و پيروز شود خراسان را به تصرف او دهد.
ابن عامر به قصد آن ديار رهسپار شد و سعيد نيز برفت ولی ابن عامر بر او پيشی گرفت و سعيد به غزای طبرستان
رفت. گويند که حسن و حسين دو پسر علی بن ابی طالب عليهم السلام در اين جنگ با وی همراه بودند. به قولی سعيد بی
آنکه از کسی فرمانی دريافت کند، از کوفه به قصد جنگ طبرستان رفت و الله اعلم. سعيد طميسه و نامنه را که قريه يی
است بگشود و با پادشاه جرجان به دويست
۴۶۹
هزار و به قولی سيصد هزار بغليه وافيه( ۱) صلح کرد. وی اين رقم را به جنگجويان مسلمان ادا می کرد. سعيد دره طبرستان و
رويان و دنباوند را بگشود و اهل جبال مالی به وی بدادند. مسلمانان همواره با طبرستان و نواحی آن به جنگ اشتغال
داشتند. گاهی به طيب خاطر خراج ادا می کردند و گاهی پس از جنگيدن به اين کار تن در می دادند.
معاوية بن ابی سفيان مصقلة بن هبيرة بن شبل از طايفه بنو ثعلبة بن شيبان بن ثعلبة بن عکابه را بر طبرستان ولايت
داد. همه مردم طبرستان حرب( ۲) بودند. معاويه ده هزار تن و به قولی بيست هزار تن را همراه وی کرد. دشمن بر او خدعه
کرد و چنين وانمود که از وی همی ترسد و مصقله با همراهانش به درون بلاد کشيده شدند و چون به تنگه ها رسيدند دشمنان
راه بر ايشان گرفته از فراز کوهستان تخته سنگها بر سرشان بيفکندند چنانکه آن سپاه همگی هلاک شدند و مصقله نيز
کشته شد. مردمان اين داستان را مثل کردند چنانکه گويند: وقتی مصقله از طبرستان باز گردد.
سپس عبيد الله بن زياد بن ابی سفيان، محمد بن اشعث بن قيس کندی را بر طبرستان ولايت داد و او با ايشان صلح
کرد و پيمانی ببست.
__________________________________________________
۱) اعراب درهم نقره ايران عهد ساسانی را بغلی می ناميدند. و صفت وافيه را در مورد آن به کار می بردند که به معنی کامل و بی نقص )
است. درهم عهد ساسانی از زمان اردشير يکم تا پايان سلطنت يزدگرد سوم همواره از لحاظ وزن و عيار ثابت بوده است. تقريبا دو
هزار سکه به جای مانده از آن دوران را توزين کرده اند که همه وزن واحدی معادل ۹۰۶ ر ۳ گرام داشت هاند. اين نوع سکه ها در دوران
اسلامی نيز مدﺗﻬا ميان مسلمانان رواج داشت.
۲) يعنی همه مردم طبرستان حربی بودند و با تازيان سر جنگ داشتند. )
سپس او را مهلت دادند تا به درون رود. پس تنگه ها را بسته پسرش ابو بکر را بکشتند و سر خودش را شکستند.
لکن سپس نجات يافت.
از آن پس مسلمانان با آن ثغر نبرد می کردند، ولی از رفتن به درون خاک دشمن حذر داشتند.
عباس بن هشام کلبی از پدر خويش و او از ابو مخنف و ديگران روايت کرد که چون سليمان بن عبد الملک بن مروان
بر سر کار آمد يزيد بن مهلب بن ابی صفره را بر عراق ولايت داد و او به سبب حوادثی که بر اثر نافرمانی قتيبة بن مسلم و
مخالفت وی با سليمان و کشته شدنش به دست وکيع بن ابی سود تميمی رخ داده بود عازم خراسان شد. در راه خراسان به
صول ترکی برخورد و نامه يی به سليمان نوشت و از او اذن خواست که با صول نبرد کند. سليمان اجازت داد و يزيد به
غزای جيلان و ساريه رفت و سپس به دهستان آمد که صول در آنجا بود. با سپاهی انبوه از مردم کوفه و بصره و شام و
خراسان وی را در محاصره گرفت. اهل دهستان برون آمده نبرد می کردند و يزيد بر ايشان استوار ايستاد و ما يحتاج را از
آنان ببريد. صول کس نزد يزيد فرستاد و طلب صلح کرد به اين شرط که خود وی و مال و خاندانش در امان باشند و شهر و
مردمش و آنچه را در آن است به وی سپارد. يزيد آن را بپذيرفت و به همين قرار با وی صلح کرد. صول به عهد خود وفا کرد
و يزيد چهارده هزار تن از ترکان را بکشت و کسی را به جانشينی خود بر آن بلد بگمارد. ابو عبيده معمر بن مثنی گويد که
صول کشته شد لکن خبر نخست استوارتر است.
هشام بن کلبی گويد که يزيد به جرجان آمد و اهل بلد خراجی را که با سعيد بن عاصی بر اساس آن مصالحه کرده
بودند عرضه داشتند و يزيد بپذيرفت. سپس اهل جرجان سر از فرمان برداشتند و غدر پيشه کردند. يزيد جهم بن زحر
جعفی را سوی ايشان فرستاد
۴۷۱
و او جرجان را بگشود. گويد که به قولی يزيد به مرو رفت و زمستان را در آنجا گذرانيد و سپس با صد و بيست هزار تن از
مردم شام و جزيره و کوفه و بصره و خراسان به غزای جرجان رفت.
علی بن محمد مدائنی با من حکايت کرد که يزيد بن مهلب زمستان را در خراسان گذرانيد و سپس به نبرد جرجان
رفت. شهر ديواری از آجر داشت و مردم از دست ترکان در آنجا حصار گرفته بودند.
يکی از دو کناره شهر به دريا می خورد. سپس ترکان بر اين بلد غلبه کردند و شاه خود را صول ناميدند. يزيد گفت:
خداوند قتيبه را شرمنده سازد. اينان را که درون بلاد عرب اند رها کرد و اراده جنگ چين را داشت، و يا شايد گفت: به
جنگ چين رفت. يزيد مخلد بن يزيد را بر خراسان گمارد.
گويد: چون يزيد به جرجان رفت صول را بيافت که در بحيره منزل کرده است. شش ماه وی را در محاصره گرفت و
بارها با او بجنگيد. صول طلب صلح کرد بر اين قرار که خود و اموال و سيصد تن از خاندانش در امان باشند و بحيره را با
آنچه در آن است به وی سپارد. يزيد با او صلح کرد و به طبرستان رفت و عبد الله بن معمر يشکری را با چهار هزار تن بر
دهستان و بياسان عامليت داد و پسرش خالد بن يزيد و برادرش ابو عيينة بن مهلب را سوی اسپهبد گسيل داشت.
اسپهبد آن دو را شکست داد و متواری ساخت تا به لشکرگاه يزيد رسيدند و اسپهبد به مرزبان- و به قولی مروزبان-
نوشت که ما ياران يزيد را بکشتيم. تو نيز تازيانی را که نزديک تو هستند بکش. مرزبان عبد الله بن معمر يشکری و
همراهانش را که غافل در منازلشان بودند بکشت. خبر به يزيد رسيد و حيان مولای مصقله را که از اسيران ديلم بود
بفرستاد و او به اسپهبد گفت: من مردی از شمايم که نزدتان آمد هام هر چند دينمان از يک ديگر جدا است.
۴۷۲
بيم آن دارم که از سوی امير المؤمنين و سپاه خراسان نيرويی بر تو تازد که توان مقابله و يارای پايداری در برابرش را
نداشته باشی.
من درباره تو نظر يزيد را جويا شد هام و او را آماده صلح ديد هام.
۲۱۸
با او مصالحه کن. حيان همچنان نيرنگ می کرد تا آنکه اسپهبد با يزيد به هفتصد هزار درهم و چهار صد بار زعفران
مصالحه کرد.
اسپهبد گفت: ده به وزن شش( ۱). گفت: نی، به وزن هفت( ۲). اسپهبد اباء کرد و حيان گفت: من تفاوت دو وزن را
بر عهده می گيرم و چنان کرد. حيان از اشراف و بزرگان موالی بود و کنيه ابو معمر داشت.
مدائنی گويد: چون خبر عهد شکنی و غدر مردم جرجان به يزيد رسيد بار ديگر به عزم آن ديار روان شد و هنگامی
که آمدن وی را به مرزبان آگاهی دادند به وجاه رفت و در آنجا حصار گرفت. دور آن موضع بيشه زارهای انبوهی بود. يزيد
هفت ماه بر آن مقام بايستاد و کاری از پيش نبرد. بارها با وی نبرد کردند و او منجنيق بر حصار نصب کرد. سپس مردی
مسلمانان را به قلعه جرجانيان رهنمون شد( ۳) و گفت: نردبانی استوار بايسته است. يزيد
__________________________________________________
۲) يعنی از آن نوع درهمهائی که هر ده عددش شش يا هفت مثقال باشد. ،۱)
آن قلعه يی بود به غايت بلند ... و بمرتبه استوار ... و يک راه بيش نداشت. مدت هفت ماه ...» : ۳) در تاريخ روضة الصفا آمده است )
يزيد بر در حصار نشسته هر چند ... سعی و کوشش نمود پيکر ظفر در آينه مراد جلوه گر نديد تا روزی مردی ... هياج نام به پيرامون
حصار می گشت و سگی با خود داشت و آن سگ نخجيری را بر کمر کوهی روان ديد که قلعه بر فراز آن کوه بود. سگ از پی نخجير
شتافت و او از عقب سگ روان شد. راهی به غايت تنگ و درخت انبوه بود ... می رفت تا به موضعی رسيد از کوه که بر حصار مشرف
بود. پس به لشکرگاه آمد و يزيد را گفت اگر من راهی نمايم به موضعی که بر قلعه مشرف باشد چه انعام فرمائی. يزيد گفت هر چه تو
خواهی ...
۴۷۳
فرماندهی را به جهم بن زحر جعفی سپرد و به وی گفت: اگر زندگی را ببازی مرگ را هرگز نخواهی توانست که ببازی.
يزيد بفرمود تا هيزم آتش زدند و آن رعبی در ايشان ايجاد کرد و جمعی برون آمده باز مراجعت کردند. در همان حال جهم
به قلعه رسيد و جماعتی که به نگهبانی دروازه ايستاده بودند با وی به نبرد پرداختند. جهم آنان را از دروازه بپراکند.
دشمنان تا لختی پس از عصر همچنان بی خبر بودند تا آنکه آواز تکبير را از پشت سر شنيدند. قلعه گشوده شد و اهل آن
.( تسليم حکم يزيد شدند. جهم آنان را به وادی جرجان کشانيد و شروع به کشتن ايشان کرد تا خون در آن وادی روان شد( ۱
وی مدينه جرجان را بنا کرد. سپس يزيد به خراسان رفت و هدايائی در آنجا به وی رسيد. سپس پسر خود مخلد را بر
خراسان گمارد و نزد سليمان بازگشت. پسرش نامه يی به وی نوشت و خبر داد که بيست و پنج هزار هزار درهم نزد او
موجود است. اين
__________________________________________________
( ()] هياج از ميان سپاه سيصد کس برگزيد و روان شد ... يزيد فرمود تا آتش در معسکر افروختند و مردم حصار از اين معنی به غايت
متوهم شدند. روز ديگر علی الصباح لشکريان يزيد روی به کوه ﻧﻬادند و اهل قلعه مجموع از حصار بيرون آمده متشمر جنگ و پيکار
گشتند و هياج با دليران اسلام همه شب مسافت پيموده روز ديگر نيز از رفتن نياسودند و وقت نماز پيشين به موضع معهود رسيدند و
تکبير گفتند و آواز تکبير ايشان مسموع مخالفان گشته فرياد الامان برآوردند (ملاحظه شود: ميرخواند، تاريخ روضة الصفا، جلد سوم،
ذکر رفتن يزيد بن مهلب به خراسان و فتح جرجان و طبرستان).
قاتلان اسيران را بر کنار جويی که به آسيابی می رفت بنابر فرموده يزيد برده مانند گوسپند ذبح کردند و از آرد آن آسيا طعامی ...» (۱)
مير خواند، روضة الصفا، جلد سوم). ) « مرتب کرده، پيش يزيد آوردند تا بخورد و چهار هزار کس ديگر را از آﻧﻬا بياويختند