۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

بر خرابهء چشمم
پیر کوچه میگردد
زیر لب چه می گوید
او چه دیده می چیند.

از سپیدی مویش
او همیشه نالان بود
در جوانیش میگفت
نامش آسیابان بود.

آرزویش آسایش
دانه های گندم شد
آنقدر تقلا کرد
تا اسیر مردم شد.

یک روز نمی چرخید
آسیابش آجر شد
سنگ او نمی غلطید
نرمتر زگندم شد.