۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

سخن سکوت

به فرمان آور انسان دستهایت
سپس آبی بزن بر روی خوابت
و گر ممکن بگردد با دو چشمت
نگاهی کن به اطراف جهانت
نگو با من چه گویم یا نگویم
مگر نشنیده ایی از آسمانت
تو عیسَی گشته ایی با من چه کارت
چه میخواهی بدانی از خدایت
سکوتم من میان ناله هایت
نمی فهمد کسی بی من صدایت
به هر جای جهان گسترده هستم
تو هستی صید و من گردیده دامت

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

بالای سی بودم؟

تنها یه مرد مو فری
افتاده از بی نفسی
پهن و پلا رو صندلی
غر میزنه به هر کسی
زُل میزنه به من میگه
جونی هم خوب چیزیه
تا که آدم زانو داره
تو دلش آرزو داره
من دیگه چیزی نمیخوام
هر چی میخواستم خریدم
خورده و بر تن پوشیدم
جونی هم خوب چیزیه
با دخترا میرقصیدم
تو رختخواب میغلتیدم
یه وقتایی با یه سیگار
گرونترش با یه نهار
بالاترش با یه شراب
عشقامو کردم مثه آب
یه موقعی خسته شدم
تا اومدم بخود بیام
خر شدم و نفهمیدم
همسالیام رفته بودن
مونده بودم چیکار کنم
هیچی بهم حال نمیداد
هر کی بهم را نمیداد
یه کم موام ریخته بودن
چین و چروک صورتم
مردما ترسونده بودن
حساب سالها شده بود
شکنجه پیشم میدونی
بالای سی بودم دیگه
باید منم تو زندگی
میفتادم تا وا برم
میون مردم سرکی
جا بگیرم تو جمعشون
تنهایی سختم شده بود
آفت بختم شده بود
هیشکی بهم پا نمیداد
مثل جزامیا بودم
نه آمدی نه رفتنی
تنها بخور تنها بخواب
تنها برو تنها بیا
خودم بودم شریک خود
شادی که نه ، بهت بگم
همش باید شریک بودم
سرتا سرش غم شده بود
رفتم و گفتم ای با با
عشقی که نیست تو زندگی
زن باشه فرقی نداره
جون باشه-پیر باشه
خوشکل و زشتش نمیگم
مالیه جونم میدونی
دنبال ارزونی بودم
آکله ها زیاد بودن
منم میخواستم یکیه
که تر و خشکم بکنه
دنبال خود نشون بدم
منم تو مرغام آقایون
خوب دیگه قسمته رفیق
چکار کنم بَختکمه
اونم میگشته مثل من
یکی فقط پیدا بشه
اسمی فقط شوهر باشه
هر چی بهش میدم ببین
میگم که آخریش باشه
یه روز میخوام خفش کنم
بشکنه دست بی نمک
فکر میکنه نمیدونم
یواشکی زیر آب میره
ای با با کاش که خر بودم
کرم درخت از خودشه
آره میگه نمیدونی
یه شکلات بهش بدی
میرقصه بات تو مهمونی
وعدهً ازدواج بدی
میخوابه بات هر کی بودی
من که هراسون نبودم
بخوام یکی قبله باشه
به در آویزون نبودم
که اون بخواد پله باشه
درسته وضعم داغونه
نونم تو لونه زنبوره
درسته سگ دو میزنم
پاهام تو هر خیابونه
جونه تو حرفام سنده
از تو دهن میان بیرون
وقتی دهن وا میکنی
دشمن تن میاد بیرون
قانونا مال شیتونه
دیوا تو خواب پشت اونه
کی شده دیوی بتونه
آدما را نََبلعونه
یار میدونی اهل دله
مشکل ما آب و گله
بارون اگه زیاد بشه
زندگیا آب میبره
ای با با بختم خوابیده
بریم جلو تا باد بیاد
اینم که دودش نمیاد
تنباکوات نم کشیده
یه وقتایی ته میکشم
اخما ما در هم میکشم
شیرجه میرم تو خاطرم
خوبیاشا سر میکشم
تنهایی هم دنیاییه
بات همه جا همراهیه
بَهاش اگه کنار بیای
بچهً با وفاییه
دونیا همش دو رنگیه
رابطه هاش کلنگیه
تنها اگر نگا کنی
دستا تو هم بسختیه
چشماتو حیرون میکنن
با ابرو جارو میکنن
پلک تو را به هر طرف
این خانوما فوت میکنن
اگر با این بخوان باشن
با اون میگن تو نوبتی
یواشکی بهت میگن
ببین منا تو مهمونی
مردایی توی میدونن
تو میدونا فراونن
شلاقا توی دستشون
چوپونای بیابونن
یه وقتایی جمعی بودن
زندگی اشتراکی بود
چیزی اگه کم می اومد
قانونه جیره بندی بود
اون اولا عشیره بود
عشیره پر ز حیله بود
به هر طرف کشیدنش
قبیله کرم پیله بود
قبیله هم دریده شد
به قوم و سر زمین و حزب
تو خانواده هم آدم
رها تو هر چی کینه شد
مردا تو فکر ثروتن
زنها تو صف به نو بتن
تنها تفاوتی که هست
مردا زیاد تو قدرتن
زن اگه قدرت بگیره
بازی را از سر میگیره
جا مردا را پر میکنه
شلاقا دستش میگیره
تنهایی آدم خودشه
تنها میاد تنها میره
کسی بهاش کار نداره
راحت از این دنیا میره
اگر با دیگرون باشی
وصله به این و اون باشی
دنیا را خوب نمیبینی
گاهی پر از قشنگیه
صب تا به شب این آدما
دروغ میگن به همدیگه
هیچکدوم هم نمیدونن
تو حرفاشون کی چی میگه
یکی نشسته بینشون
میجنبونه ظاهرشون
اون میدونه که چی بگن
نوشته اون تو نسُخشون
تمام حرفشون اینه
تلاش جمعشون اینه
که جر بدن ز همدیگه
قصهً این همانیه
اینم دیگه بسته شده
راهیه که رفته شده
نشون میده قیافه ها
چقد از اون خسته شده
مغازه ها خالی میشه
تو کوچه ها بازی میشه
میشکنه قاب شیشه ها
پلیسه آفتابی میشه
میگم رفیق سیگار داری
تنباکوات نم کشیده
بریز با با رو میز دیگه
که باز نگم سیگار بده
میخوام که زندگی کنم
احساس عاشقی کنم
خوش باشم این دو روزه را
تا میشه سر کشی کنم
گفته بودم یگانگی
گم بشوم تو سادگی
سی ساله آلوده شدم
پر شدم از دو گانگی
منم یه جور دو رنگیم
بچهً این زرنگیم
به هر طرف بادش بیاد
کج میشه ساز زنگیم
بزن بریم عرق خوری
آینه چشم رنگیه
رفیق نگا کن میبینی
دنیای من چه رنگیه؟
در گذشته نوشته شده

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

سکوتم را

سکوتم را بدست باد دادم
لبم را تشنه قدری آب دادم
نشستم مدتی سنگی تکان خورد
نگاهم را برویش تاب دادم

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

ماه کجا رفته ایی

ماه کجا رفته ایی
مانده شبت پیش من

رخ بنما بی وفا
خسته شد آغوش من

چاله خاموش را

چالهً خاموش را باد میزنم
دیرک چادر را چراغ میزنم
نان سفت و خشکیده را
در چشمه به آب میزنم
گوش میدهم به ساز
چشمم را به خواب میزنم

شب میخوابم و فردا
دوباره به راه میزنم
در سینه قلبم را
به شتاب میزنم
میخوانم بلند و شاد
به اسبم لگام میزنم
اسب میرود به پیش
من چهه چهه مدام میزنم