۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۱, جمعه

آدما رفته٬ و رفتن
پیر شدن یا که شکستن
می خام هر جایی که هستن
بدونن که زنده هستم.

یاد هر کدوم می افتم
می بینم رفته ز دستم
جایشون نه حتا نامی
نه یه آشنا به چشمم.

قلب من ساده و صافه
آدماش گلهای خاکه
آسمون بجای مردم
توی اون یه گوشه خوابه.

شبا من ستاره ها را
میکشم پا یین تو خونه
هر کدوم ازم می پرسه
حال آسمون چطوره.

میگم ٬ هی خوبه خماره
حال اون یه کم خرابه
روز یکشنبه تو غربت
مثه جمعه هاش سرابه

تو گلوش دوده غباره
رو لباش حرف بهاره
روی گونه های خیسش
اشگایی در انتظاره.

دل اون گرفته تنگه
آدماش رنگ و وارنگه
میگه آبی مونده اما
همه با زور سورنگه.

دریاشم تو چنگه باده
موجا بین راش هلاکه
ماهیای مونده بر جا
زنده اما نیمه جانه.

چی بگم از دل تنگش
ناله٬ نالانه ز دردش
آدما شش روز هفته
سر کار میرن به جنگش .