۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

بید کهن

اگر بید کُهن را کَنده باشن

بجایش من صنوبر مینشانم


بخواب آرام ای آرام جانم

ترا در زیر سایش مینشانم

بدستت میدهم پیمانه از نو

غمت را ترک مرکب مینشانم

خودت میمانی و کوه جهان بین

گیاهش را به گفتن مینشانم

به سَنگش باز میگویم تو هستی

بر آن تخت سمَنبَر مینشانم

هم آنجایی که تنها مینشستی

به سیل دشت و دامن مینشانم

نمیدانم چه میخواهی بگویی

به گوشم پنبه در سر مینشانم

چو لب خاموش گشتی از هیا هو

سکوتی هست در بر مینشانم

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

هلا ای سنگ


از کوچه بگویم به چه رنگ است
سیب است و گلابی آویز درخت است
از تاک همان خوشهء انگور
انگار که نقاشی دست است
گیلاس سرش تکیه به دیوار
مشغول تکانیدن برگ است
هر بار که من میگذرم باز
میپرسه فلان ساعتَ چند است
کاج است در آنسوتَرکش بید
دستش همه جا کاج دراز است
پیغام رسانش نه قناری
بالای سرش جای کلاغ است
این بید که همساییه کاج است
بیزار از آن نوکَ کلاغ است
مجنون که گفته اند همین است
در خلوت کوچه فکر باغ است

سه شنبه 7 مهر1388


رنگ آبی مانده باقی غم مخور
میرسد روز رهایی سر مخور

گر که میخواهی به آزادی رسی
میوه های تلخ بار خر مخور

چهارشنبه 1 مهر1388


هلا٫ ای سنگ تیپا خوردۀ راه
تو جایی میخوری بر سینه ما
صدایت میرسد از خاک ایران
مسلمان میزند با حکم الله ا
نمیدانی تو از آنسوی دنیا
فرو باریده ایی از آسمانها
اگر بودی تو سنگ میهن ما
دلت را میشکستن با سر ما
تو سنگ راه باش و ریگ صحرا
هم اینجا باش و هم در میهن ما
به هر شکلی که میخواهی رها شو
نه از دستان خون آلود ملاآ
چه گویم با که گویم این بیابان
پر از سنگ است و میگوید اهورا
بزن بر اهرمن تا میتوانی
بگیر از این گدایان حق خود را
بهارت رفته اما در خزانها
بدست آری زمستانهای خوش را
زمستانی که پایانش به نوروز
ببینی میشکوفد باغ گل را
ببینی هر طرف رودی روان است
بشویی از سیاهی رخت خود را
بزیر ساییه بید کهنسال
بجویی بار دیگر بخت خود را

جایی که زمین است

جایی که زمین است چنین است
آوارهء آن پشت به زین است
باد است سوار از پس برگی
ابرش بسر سبزه غمین است
جایسِت که جنگل شده میدان
شیرش به قفس گوشه نشین است
باغش همهء سال خزان است
دشدش همهَ از خار وزین است
دلبندی من دهکده ام بود
میگفت ! یکی مثل اوین است
شهری شده اما چه بگویم
بیچاره در آن شهر نشین است
میگفت در آن کشتن خوبان
نزدیکتر از شک به یقین است
گفتی اگرت نفت کجا رفت
گویند ترا منکر دین است
بیکاری و فردا چه کنم ها
لو خورخورهء شام و پسین است
بسیار جوانانه دلیری که در این شهر
دلبندیشان شیشه کراک یا هرویین است
دلبند چه باشم دگر ای چرخ
بنگر که سراپای تو کین است
از فلسفه ات یافته ام من
پایان تو آغازترین است

پنجشنبه 12 شهریور1388


هر چه کم بود بجایش هر شب
گفته ام روز دگر می آید

سالها رفت و نیامد روزی
باز گویم که دگر می آید

روزی میرسد از راه و در آن
روز آزادی زن می آید

روز آزادی مردان اسیر
رسته از تیغ دو دم می آید

کُند شد تیغهً الله ز خون
تیرشان البته کم می آید

روی دیوار سیاه از شرم است
خشت روزی به سخن می آید

میشود آینه ایران بزرگ
باز آیین کهن می آید

مهر افزون بشود با شادی
روشنایی به وطن می آید

مرد آزاد ندارد باکی
زن آزاده به ره می آید

آن که سر داد نکو خواهد بود
نامش هر روز به لب می آید

من فراموش نکردم یاران
یار من هم ز سفر می آید


سه شنبه 10 شهریور1388

شهامت بود اگر کشتن بدانید
به سنگم مینوشتن خودکشی کرد

همان روزی که نان پخته را خورد
بخامی در تنورش سر کشی کرد

سه شنبه 10 شهریور1388


بارون نزن به شیشه
خورشید میاد که رد شه
منم میرم خیابون
پا میزنم دوچرخه
ابرا ببر به مشرق
تا پیش ملا خم شه
نوبت شیر فروشه
پشت درای بسته

یکشنبه 1 شهریور1388

قرآن شما روانه برگشت
جای خودش از مغانه برگشت
بیهوده مگو ز عدل و دادش
از ظلم بجا نهاده برگشت
سی سال برایتان سپر شد
با هالهء پاره پاره برگشت
در آن خس و خاشاک به کاهی
چون خاک و خُل شبانه برگشت
خونی که بریخت بر خیابان
با سیلَ به رودخانه برگشت
از تیر شما به پیکر ما
لبخند و بلب ترانه برگشت
بر سر بزنید و اشک ریزید
گویی ز شما زمانه برگشت
روی در و دیوار بخوانید
آزادی ما دو باره برگشت
من باخبرم شتر سواران
سیمرغ به آشیانه برگشت
قرآن شما بما نچسبد
پیش عربش حواله برگشت

نداشت آن که دست نداشت

نداشت آن که دست نداشت
هر که داشت درنگ نداشت
گشود و بسته شد به خشم
هر آن که پای لنگ نداشت
چه فکری به میانه بوده است
دیوار بین ما که درز نداشت
آنقدر موی تو پنهان بود
که یک تار کوچک سبز نداشت
چه حرمتی به شأن انسان شد
ظلم کهریزک را بشر نداشت
شکست آن که به گردنش
طوق اطاعت سر خر نداشت
خشکانده شد چشمه های حیات
درخت خشکیده سیب تر نداشت
میوه اش همین بوده تلخَ تلخ
عایشه هم نه سال بیشتر نداشت
کژی گشته راست وراستی کژ
تعزیرشان را بخت النصر نداشت
پرسیدم از رهیده ایی میگفت
خوش به حال آنکه مقعد نداشت
دیده اند بر ما چه رفته است
آنکه ندیده چشم تر نداشت
سهراب را اسیر و کشتند به زجر
اختر زند دلیر سپر نداشت

یکشنبه 18 مرداد1388

آن خیابان بود اما کوچه اش
سر به روی نقشه ایران نبود
یا اگر هم بود آخر کوچه ایی
در میان دود و مه پیدا نبود
از کسی چیزی نمیپرسم دگر
چونکه پرسیدن مرام ما نبود
دیده شد بر پیکر صد ساله ایی
روی زخمش دستمال ما نبود
گفتم آزادی بیاموزم شبی
یادم آمد خانه ام ایران نبود
در آمستردام بودم هموطن
بهر آزادی کسی زندان نبود
این کبوترها که از بامی به بام
میپرند آسوده بام ما نبود
آنکه میبوسد لبی را در بهار
من ندیدم در بهار ما نبود
عشق بازی را نمیگویم، نگو
آن که از اول به نام ما نبود
میشکافن سینه با سرب مذاب
تیر سربی اختراع ما نبود


پنجشنبه 1 مرداد1388

تنها شدم کمی
تنهای من کجاست
پیدا اگر شود
پنهان من کجاست
کی میشود چطور
دانای من کجاست
در خان چندمم
همراه من کجاست
اسبم رمیده است
صحرای من کجاست
کو غار کوه من
اسرار من کجاست
من هم پیامبرم
پیقام من کجاست
آن را به کی دهم
گمُراه من کجاست

روز است و یا که شب

روز است و یا که شب نگویید
با من دگر از سحر نگویید
پرواز کنید از لب بام
گوشم پره از وطن نگویید.
دانم که چه می شود در آنجا
حرف از لب بسته کم نگویید
هر خانه به خانه کوی و برزن
پرواز وبه هر بهانه گویید
بر هر سر شاخه با درختان
در دام ویا بزیر باران
با عابر کوه و چشمه گویید
فریاد زهر شکنجه گویید
زخم است دهانم
خون از دل زارم
من خواب نبودم
مشغول دعایم
دستم ببریدند
من پای ندارم
چندین و به صد بار
بر چوبهء دارم
هر لحظه به دردی
در سوز و گدازم
تیر است نفسها
بر جان ملالم
سی سال بکشتند
هر روز نداها
همواره شنیدم
افغان شما ها...



نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:41 قبل از ظهر

بر کاج نشسته خوش کلاغی

روز آمد و رفت و ماه و سالی
گردیده بگرد خود جهانی
در چله و هنگام بهاری
سبز است درخت زندگانی
بر پای زمینیش تنومند
صد ریشه تنیده در صحاری
بالای سرَش دو مرغ عاشق
آیند برای تخم گذاری
من منتظرم تو هم بیایی
بر کاج نشسته خوش کلاغی
بالی نه پری نه در تکانی
آورده نه میبرد پیامی
یک بار همین کلاغ میگفت
شاکی شده از دست قناری
میگشت پی وکیل قابل
منقار گشود پیش قاضی
امن است سرای پادشاهی
در شهر بود هر آنچه خواهی
بی کوه بزن به قاف و لافی
با چشمه بگو سخن ز پاکی
سیمرغ نبود هر چه دیدم
بسیار شنیدم از اهالی
رستم نشنیده ام بگویند
سهراب بُود در این حوالی

شلوار پاچه هفدی

از هر چه سر نبسته سیرم
بین همه سر بسته اسیرم

دوشنبه 21 اردیبهشت1388
هر که میبیند به خاری بنگرد
بر خودش با چشم زاری بنگرد

ننگ نیست آیا برای نان شب
دخت ایرانی به تازی بنگرد

برای اطلات بیشتر کلیک کنید
حراج دختران ایران؛ وقتی همه خوابیم


چهارشنبه 16 اردیبهشت1388

دادستان محترم دادگاه کیفری بین المللی لاهه از آنجا که بر اساس قانون اساسی رژیم اسلامی حاکم بر ایران، علی خامنه ای رهبر این رژیم به عنوان "ولایت مطلقه فقیه" اختیارات نامحدود دارد و احکام او لازم الاجراست، هیچ نیرویی توان مقابله با خواست او را در این کشور ندارد. بر این پایه، علی خامنه ای به عنوان یک رهبر خودکامه، بی اعتنا به جان و مال و ناموس مردم ایران، دیوانه وار بر این کشور فرمان می راند و به یاری ایادی سرکوبگر خود روز به روز بر شمار شکنجه دیدگان و کشته شدگان این سرزمین می افزاید. او دیکتاتوری است که با سیاست های نادرست و سرکوب هر صدای مخالف خود، کشور ما را در آستانه ویرانی کامل قرار داده است. این خفقان و سرکوب های وحشیانه موجب شده که فریاد گروههای معترض اعم از کارگران، معلمان، دانشجویان، نویسندگان و وبلاگ نویسان راه به جایی نبرد و هر روز بر شمار شکنجه شدگان و اعدامیان در زندان ها که تنها به دلیل اختلاف عقیده و مخالفت با مشی و عملکرد مسئولان این رژیم بازداشت شده و در زندان به سر می برند، افزوده گردد. از این رو ما امضا کنندگان زیر، با توجه به حکمی که آن دادگاه محترم در باره "عمر البشیر" رهبر جنایتکار سودان صادر کرده است، خواهان رسیدگی به جنایات علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی و صدور حکم مقتضی برای وی هستیم.
Sincerely,
The Undersigned

یکشنبه 13 اردیبهشت1388

من هم غروب میکنم
در شب که میروم
با چند ستاره
گفتگو میکنم
در میان ستارگان
ترا جستجو میکنم
گاه که میبینمت، هنوز
اندکی سکوت میکنم
سالهاست که بی تو
خاک را زیر و رو میکنم
یافتَمی نشد: عاشق
جسته ها را مرور میکنم
امسال هم بجای تو
شمعهای افروخته را فوت میکنم
روبروی کاج پیر
به صدای پرندگان گوش میکنم
آنها میپرند و من
پرواز را فراموش میکنم


یکشنبه 6 اردیبهشت1388

دست دشمن به شکار من و تست
بده دستی که روای من و تست

نشکند تَرکه اگر دسته شود
گر شکستیم به پای من و تست
* * *
پا بر این دنیا زدن بس مشکل است
در زدن بودم یکی پایم گرفت

آن دگر در گل فرو جانم گرفت
دست دنیا بود دنیایم گرفت


سه شنبه 1 اردیبهشت1388

شلوار پاچه هفدی
پیرهن زرد چینی
پوتینهای قدیمی
رفیقای صمیمی
مُد بازی بینمون بود
چشما تا نوک بینی
هی،چی بگم جوُنی
نیستی منا ببینی
نمیدونی کی هستم
برات میگم بدونی
یه آدم پیاده
میگذره هر که دیدی
گم شده گاهی وقتا
افتاده رو زمینی
راشا میون گرفتن
بودی خودت که دیدی
یادته هفشجون بود
تقی زدن به توقی
خمینی را اوردن
جارش زدن تو بوغی
تو یکه خورده بودی
خودتا به من سپردی
میخواستمت بجنگی
نشستی قصه خوندی
جوُن بودی یادت نیست
چریک شدی فدایی
گفتی فدا نگردی
پیکارا* پیشه کردی سازمان پیکار
هیچ کدومش نموندی
بودی همون که بودی
دوری زدیم تو دنیا
پیش منم نموندی
خیلی چیزا عوض شد
کش اومده غریبی
توی دلم نشسته
حسرت های یتیمی
زود خودما شناختم
یعنی تا نوک بینی
بر سبب تصادف
خورده رهم به پیری
دوستامونا گرفتن
بردنشون اسیری
چن تایی زنده موندن
نیستی بازم ببینی
یکیشا دیدم امروز
رد میشد از مسیری
اون که تو دیده بودی
مونده ازش نسیمی

کی زمستون بیده تا هیمه

شانه هایم پُل دستان من است
 و سرم رهگذری که از آن میگذرد
 پُل دستان من از روی دو پا میگذرد
 زیر پایم ز خیابان شما میگذرد
 از خیابان شما گشت سپا میگذرد
 نان روزانه اش از دخل شما میگذرد
 دشمن شیر زن و مرد ره است
 دوست، از پیش شما میگذرد 
هر که سیر است در این لشگر غیب
 از خزر بی سر و سا میگذرد
 وقت آن است که آسان گذرد
 هر که از پیش شما میگذرد 
پاچه اش گیر به جایی نکند
 اگر از پیش خدا میگذرد
یکشنبه 2 فروردین 
    

کی زِ مَستُون بیده تا هیمه تو تندیرُم بوُه
 کَی توستون بیده تا میوه تو خورجینُوم بوُه 
بیست و پنج سال تمومه مو چِشُوم رَگ نیزَنه
 سیل فاییز ایکُنوم تا یه چی دسگیرُم بوُه
 ا ای برگا که ایریزن نیگُوم 
مو نیخام برگی تو فاییزُم بوُه
 ا درخدا که ایخشگن نیگوُم
 نیخواهوم سوُخدَنه دسگیرُم بوُه
 ایخام هر جایی که هِسدُم بیبینوُم
 یه رانَم شادی تو پیسینوُم بوُه 
او زَمونی که چِشام رفَدِنه خوُ
 ایخواهوم سازی جا فات خونوم بوُه 
نیدُنوم که بشنٍوُم یا نشنِوُم 
ا شِنیدَن ایخواهوم گوشوم بوُه 
او زَمونی که آ بهمن ایخونه 
ایخواهوم مضراب و سنتورَم بوُه
 یه جایی که دیَر بوُه ا ملا ها
 برا آدم دیدن آلمونوم بوُه
 دیفارا نالَنه نالون نَکنن 
ایخواهوم ناله ها درمونوم بوُه
سرخط‌ خبرها امید میر صیافی وبلاگ نویس، در زندان اوین درگذشت>>>>: selected article -->۱۳۸۷/۱۲/۲۸ امید رضا میر صیافی وبلاگ نویس ایرانی که از بهمن ماه در زندان به سر می برد، روز چهارشنبه در زندان اوین درگذشت. این وبلاگ نویس ۲۸ ساله، برای سپری کردن دو سال و نیم حبس خود به اتهام تبلیغ علیه نظام، توهین به آیت الله خمینی و خامنه ای ، در زندان اوین به سر می بُرد. به خانواده دوستان و همه آزادی خواهان تسلیت میگویم * * * تو کنده ایی ز جا و مانده بر کنی
 سراز تن با شمشیر دو دم زنی
 لشگر کشیده ایی به شهر و ده
 تا چهار شنبه سوری را به هم زنی
 میر صیاف را به بند کشیدی و کشتی
 تخاص او را بدان که پس دهی
 پای بر پله های تر قه ات بالا
 ناخن کشیده ایی و چشم از بشر کنی
 سی سال خورده ایی کیک زرد
 سپیده اش را به موی سر زنی
 بدست مخالف بلند گوی محال 
چشمک از ماهواره به دلال زر زنی
 بر سرت اگر زنم با دو دست خطا بود
 اشکی تو اگر پس دهی
 در ماشین هشت سیلندر و شیک 
بنزین سوپر
 از سهم من زنی
 دودش را تو مفت و رایگان به طفل شیر خوار بی گنه دهی
 پول نفت مردم پا برهنه را به چکمه پوشان عرب دهی
 ماهیان و دولفین مرده را دراز کرده داروی مرحمت دهی
 هشت سال جنگهای بی ثمر تو نوید کشتار مستمر دهی
 برو بفکر همان حوض کوثر باش
 روزی چاه نفت و گاز را زدست دهی
شنبه 17 اسفند1387
آفتابت را ز من پنهان مکن
 نور میخواهم دلم نالان مکن
 خواب را از من گرفتی کم نبود
 چشمهایم را دگر بر یان مکن 
خاطراتم را نمیشویم دگر
 کوله بارم کهنه آنرا تر مکن
 خون های قرمز خشکیده را
 باز هم بر دفترم جوهر مکن
 خوب میدانم نمیروید گلی
 در نیستانم تو فکر غم مکن 
از دهان بسته ام فهمیده ام
 میهنم را بیش از این قسمت مکن
 آسمان، سیمرغ ای مام زمان
 بر یکی خوبی و دیگر بد مکن
 ظهر تابستان گرمم را مگیر
 غربتم را سرد بی همدم مکن
شنبه 10 اسفند1387
 
پرسیدُم هی گفَتنُم آدرس فرنگه 
اینُجونُم دیر و وَرُم خاکه یه رنگه
 نیتُونُم جُم بُخورُم دنده به دنده
  چوجیا جار ایزَنن اُفتو بلنده
 تا ایام چش وا کنم بینُم هلنده 
افُتوش خیسه میاش هنی رو بنده
 ایر و لایه باد ایا بارون بباره 
آسمون کُپ هشته دٍریا تاسه داره
 ای بهاری که ایا خیلی بزرگه
 گون انارش یه منه دونش دُرشده
 کش ایا قد برنج یه بند انگشت
 لوبیا بار ایکنه هر کی به یه پشت
 گون شریک زندگی دنیای پیره 
هر چی داده آخرش واپس ایگیره
جمعه 2 اسفند1387

بر خود کمی شک میکنم 
رو یی بر آتش میکنم
 یک بار دیگر بوته ایی
 منهای بودن میکنم
 میسوزد آسان آتشی
 دودی از آن سر میکشد
 از شعله های سرکشش
 تاریک و روشن میشود
 پرسم چرا شب میشود
 هر روز روشن میشود
 پشت سرم می آید و
 تا کوچه همره میشود
 دنیای من میماند و گویا، که بی من میشود
 کوچیک و کوچکتر شبی تا انتها شب میشود

نرسیدیم وبگشتیم نبود/ باز گردیم و نخواهیم رسید



بگذارید گذشته ام پیر شود
در من بمیردو سر به نیست شود
بسر رسیده جوانیم، هاشا
بگذارید موی سرم سپید شود
بندتان را پاره کرده ام
پیش از آنکه دیر شود
خوب شد از قافله ها مانده ام
نوش جانتان زهر و کین شود
خوش نه ،به ازین شود
اگر حرف از مّلانصردین شود
به فرنگ آمده با گوش دراز
باز گردی بر سرت شاخ تیز شود
زادگان غم ، راهیان زور
گاوی اگر، بر گردنت یوغ شود
به نو، نوا رسیده،مال داریت
پر از خشت دروغ شود
هر لقمه نانی که میخوری،خامی
پخته زبانت بر تنور شود
برای چه آمدی بر گو
کور اگر نیستی روز شود
بر بلندای اندیشه، نور
کی همنشین خفاش پستو شود
وطن در حسابهای جاریت
دریا برای تو گور شود
بدار میکشند و همچو پار
لاش شما هم بر دار بلوغ شود

شنبه 12 بهمن1387
راز موهای سپیدم پردهء نقال نیست
پشت آن افسرده شاهی در بلاد شام نیست
یا رضای پهلوی شهزاده ایی خوشنام نیست
هیچکس گویی بجز من از خودم آگاه نیست
پشت این موی سپیدم شیرها خوابیده اند
آفتاب و ماه بر تاریکه ام نالیده اند
من یکی از مردمان سادهء آواره ام
چون شما روزی به چاه عنقلاب افتاده ام
من هنوزم در همانجا بر سر جا مانده ام
در همانجا من هنوزم بر سر یک گفته ام
تاج شاهی تا نگردد باز من درمانده ام

چهارشنبه 9 بهمن1387

جمعه 4 بهمن1387http://kaivani.multiply.com

سه شنبه 1 بهمن1387

نرسیدیم وبگشتیم نبود
باز گردیم و نخواهیم رسید


* * *
نشنیدیم و شنیدیم نبود
حرف خوب و بد و آنی که نبود

نکشیدیم و کشیدیم نبود
بار این و آن و مایی که نبود

عجوزه ها

خدایا بند دستم را تو وا کن
از این زندان مرا یک دم رها کن
تو ظالم بوده و دانم که زشتی
به زشتی گوشهء چشمی به ما کن
تو از آزادی من در هراسی
زشور و شادیم دل میخراشی
بزرگت کرده جهل و ترس مردم
نگهدار تو بود هر آنکه را گم
بدنبال تو آن خوشباورانند
ریا کاران و زاهد پیشگانند
شریکت گشته در خونخواری خلق
زنند شمشیر عدلت را به هر فرق
زمین خونین و گلگون گشته صحرا
سراسر آسمان میگرید هر جا
ز بمباران و تیر و ترکشانها
شکسته سازها خاموشه دنیا
صدای زجه آهنگ دل ماست
گریز از درد راه ممکن ماست
علاج ما نشد بر در زدنها
در و دیوار بود اندیشهء ما
درا بنمای رخسار کر یهت
بکُش تا میتوانی هر چه بیشت
قفس دنیا و من در بند هیچم
به میدان آ که من سر باز خو یشم
تاریخ نگارش : دوهزار و بند
جمعه 13 دی1387


سروده ایی از کتاب شعر :بازیگر بی نقش
آمستردام بسال ۱۹۹۵
به یاد روانشادان آقای ایرج کیوانی هفشجانی پرویز خدابخشی هفشجانی آیت الله شیرانی هفشجانی و برادرش منصور شیرانی هفشجانی آقای سعید فروزنده هفشجانی که تنها به جرم هواداری از سازمان مجاهدین در سال ۶۷ تیر باران شدند. یادهمه رهروان راه آزادی گرامی باد
* * *


شقایقها دگر بر پشته های جوی
پای روشن خورشید
در آن بیشه های دور
بر جایی نمیرویند

آبی میرود اما
آش پشت پای ایرج و پرویز
یاران به خون غلتیده را بر چاله های سرد
در این ساهیان باد و بوران خوردهء اندوه
در دیگی نمیجوشند
پیغامی نمیگویند
آبی میرود اما
در چشمان سرو بیشه های دور
شیر ما نمی غرد
فریادی نمی آید
برگی میوزد بی شک
اندر باغ و کوهستان
اما:غنچه های بسته و نا ممکن از سرما
روی شاخه های منتظر در گرمی فردا
آیت را نمی یابند

آنها رفته اند، زنها
ای مردان ، پیران ،ای جوانان
مثل من یا تو
دیگر بر نمیگردند
دیگر بر سریر دشت
سربازی نمی افتد
خط فاصل لبهای خشک کودکان بسته است
هرگز خاک از دیوار ، شلیکی به مغز صبح
در خورشید دیروزش نمیپاشد
تمام روز و شب مرگ است
این جویی که از اوقات
در آیینهء بی انتهای رفتن و ماندن
شولای نگاه آبی دریاست
شبتابش نمیتابد
آبی میرود اما
از انبوه خاک ما
اندوهش نمیشوید
آن شویندگان رفتند


چهارشنبه 11 دی1387

حیلت نماند و ریا رهی بشب نبرد
پنهان چه مانده درآستینت ای فریب خرُد
تو با هزار چهره در نقاب دوست
خنجر زدی به قلب انسان و او نمرد
کاشتی نهال اختلاف و نفاق
این حربه در تفرقه کارگر نشد
با علم و صنعت کشور گشا شدی ولی
بر خرابه ها میوهء درخت فهم مستمر نشد
از جهالتت زمین و آب و هوا
آلوده به سم و طبیعت به فرمانت دگر نشد
نوزاد زمین را در بارگاه علم
اهلی نمودی و مادر خورشید پدر نشد
با فریب علاجت ای خبیث پیر
هیچ دردی ز مریضان درگهت دوا نشد
زهرها به شیشه کردی و نسخه ها
از یک نوع و هزار کاغذت قلم نشد
عاشقان را به بند کشیدی و زندانت
خالی از عاشق دور از وطن نشد

سه شنبه 10 دی1387
* * *
عجوزه های رنگا رنگ
تو لونه های روی هم
روز و شبا سر میکنن
بیخبرن ز حال ز حال هم
بیشترشون خارجیین
چن تایشون میَهنین
یه تیقه ایی میونشون
مثل خروس جنگیین
نوک میزنن به دیوارا
تق تق و توق توق میکنن
سر میکشن تو بالکنا
با همدیگه دو رنگیین
اگر که دو تایی باشن
میفهمی اونها چی میگنَ
وقتی میَرن تو رختخواب
میلرزه قاب دیوارا
دسشوییها صدا میده
هر کی بره هوا میده
خودت باشی یا دیگری
نمیدونی کی وا میده
یواش یواش گوزو میشی
هی پیر و غر غرو میشی
هر جا بهت فشار بیاد
ول میکنی تا باد بیاد
مجردی درد سره
گم میکنی هر چی دره
میخوایی بری آش بپَزی
با سر میری تو قابلمه
میشنوی از دور و برت
میگن یارو بی هنره
سُک میزنن به خلوتت
هی میکوبن پشت درت
وقتی که پر شدن گوشات
سر میریزن تو دهنت
هی با خودت حرف میزنی
نق میزنی به هیکلت
بعضیاشون که سگ دارن
بیرون میرن از خونه ها
میبینی اخماشون تو هم
رد میشن از دور و برت
ماتی میون آدما
اینها کیین به خود میگی
مثل من اینها را میرن
دهن دارن زبون دارن
دو چش توی صورتاشون
از بقلا دو گوش دارن
تنها تفاوتی که هست
رنگیه که به مو دارن
اما بغیر رنگ مو
تو پیشونی نشون دارن
وقتی دهن وا میکنن
یه عقرب خموش دارن
نیش میزنن با حرفاشون
عادیه این تو دنیاشون
معنی آزادی اینه
که لهه بشی تو مشتاشون
زندگی باب میلشون
پر میشه هر روز دلشون
نمیدونن چکار کنن
که حل بشه مشکلشون
نه غم دارن نه غصه ایی
نه کار دارن نه جنبشی
هی میخورن رو همدیگه
گم میکنن منزلشون
شیرینیهای رنگا رنگ
برده حواس و فکرشون
تا که تکونی بخورن
ربوده دست و دلشون
یکی لوپش گنده میشه
یکی دلش تپه میشه
میون این عجوزه ها
آدم سر افکنده میشه
اگر یکی پیدا بشه
از این و اون رها بشه
بخواد نه مثل دیگرون
با خودش آشنا بشه
عجوزه ها لج میکنن
چشماشونا کج میکنن
بهش میگن تو امملی
تا بتونن بد میکنن
بین عجوزه ها تویی
تنها تو این دنیا تویی
هر چی که باب میلته
گم شده در خاطرته
همچی که غرق خود میشی
بندهء دست خود میشی
ز هر طرف سرمیکشن
تو دیدنت صف میکشن
زل میزنن به رفتنت
چک میکنن آمدنت
کجا میری کجا میایی
ور میزنن پشت سرت
با ماشینای غار غارو
ترانه های زار زارو
مغزتا سوراخ میکنن
جا میگیرَن تو خلوتت
هر جا میری صدا میاد
عجوزه با ادا میاد
ماشینا روشن میکنه
دودی ازش سیا میاد
همچی که خوب سوراخ شدی
بندی و مبتلا شدی
مثل عجوزه ها میشی
مهرهء نخ نما میشی
عجوزه ها یه نخ دارن
سر نخشون تو دستییه
یه وقتی شادت میکنن
یه وقتی ماتت میکنن
یه وقتی بیمار میشی
میگریی و میگریونی
وقتی که خوب رام شدی
میرقصی و میرقصونی
با قرصی خوشحال میشی
میبندنت به آخوری
کا میریزن تو آخورت
دستی میشه غاشولت
ز هر چی پوکت میکنن
طبل خموشت میکنن
وقتی میخوان که قر بدنَ
به سازی کوکت میکنن
یواش یواش کوُم میکنی
هی بدنت گنده میشه
سر تو افکنده میشه
خمیر پوف کرده میشه
همچی که خوب جا افتادی
با ارزشات در افتادی
زندگییت مادی میشه
هر چی برات عادی میشه
دنیا اگه خراب بشه
فقط تو فکر آخوری
ز ناخونت خون نچکه
هر چی میخواد بشه بشه

بیدرکجاتاریخ :۲ ۰پوچ۲

شنبه 7 دی1387

در سفر های استانی ریس جمهور منتخب خامنه ایی این مرد دروغگو
که غیر از لاف و گذاف چیز دیگری در چنته ندارد یکی از همشهریان غیرتمند
هفشجانی خودش را جلوی ماشین این بوزینه سخنگو میاندازد تا بلکه به خواسته اش توجهی شود . خواسته اش همانا رفع مشکلات زندگی بوده
از اینکه با او چه کرده اند . خبری در دست نیست .از همشهریان عزیز
خواهشمندم در این مورد اگر خبری دارند که با او چه کرده اند جزییات را
بنویسند تا هموطنان از رفتار این فریبکاران وشعار های توخالی دولت خدمتگذار ! با خبر شوند


برگی که نمی لرزد
شاخی که نمیجنبد
بادی نه نسیمی نیست
افتاده بگرد باغ
دیوار پر از سنگی
دل هشته بزیر پا
بر سر کلاه سبزی
سیبی اگرت چیدی
زنجیری و در چنگی
گردش اگرت کردی
گویند که ولگردی
در خواب اگر باشی
گویند که مدهوشی
بیدار اگر گردی
گویند که دلبندی
ابلهه اگرت باشی
گویند تو محبوبی
پیشت همه سر آرند
رامشگر و دقوزی* بر وزن چلغوز های ریشدار آدم نما
در باغ نمییابی
شیری و نه خرگوشی
موشی تو اگر دیدی
پندار همان شیر است
شیری تو اگر دیدی
انگار همان موش است
روبه صفتی امری
رایج شده مرسوم است
از ترس علی رهزن
سلطان جهالتها
باید که شوی پنهان
یا جنگ در این میدان
بهتر که خموشی را
از بن بکنی دندان
بهتر که لبت لرزان
فریاد زنی غران
بهتر که بپا خیزی
دشمن بشود حیران

آرشیو نظرات
دوشنبه 2 دی1387

* * *
تو بزرگ و همچو دانا
شده ایی به خوابت آید
ماه میشود پدیدار و
شبی به یادت آید
میشود سهیم باشی
سازی به چنگت آید
گوشه ایی ز اصفهان را
بزنی به وجدت آید
بروی به شور گاهی
هر جا که اشکت آید
بزنی به سیم آخر
جانا کرشمت آید
چه بگویمت که دیر است
سخنم به خشمت آید
دیگر نمانده حرفی
تا بر سرشدت آید
زین میکنم یه اسبی
بر کوه و دشدت آید
تو غرییبهء به شهرت
چه کنم که اصلت آید
میخرم بلیت ارزان
که قطار بخدت آید
یه نفس بخوان غریبی
که صدای گرمت آید

یکشنبه 1 دی1387

نیامد روزها سالی بسر شد
شمار سالها سنگینتر شد

هزاران ساله ام در بیخیالی
به ده بودم شمردن بی ثمر شد
* * *
فرو افتاده خورشید از بلندی
بروی شانه گیسویش سپید است

گدایی میکند با آن بزرگی
در هر خانه میگوید غریب است
* * *
ماهتاب آسمان آیینه شد
ملت ما بر امامی خیره شد

رفت با تاجی بسر بالای بام
باز گشت و بر سرش عمامه شد

پیشنهاد میکنم به تو ای زمین

پیشنهاد میکنم به تو
ای زمین
خاک
ای همنشین همیشه آشنا
میدانی تو از گذشته ها
بیهوده میرود آب چشمه ها
بنگر از قلهء که منم
نشسته با تو به راز و نیاز
پشت این قیلوله باد
بشنو صدای گلوله ها

تقسیمت کرده اند
چاک به چاک
خط به چهره ات کشیده زمان
بر سر جویت همیشه کمین
تشنه اند تشنه آهوان

من پیشنهاد میکنم به تو ای زمین
بیابان باش و بوته ها
ای همنشین من ای رو سیاه
درختان خشکیده اند در این دیار
پرنده رفته از آشیان
دریا ، نشسته به گل دیر گاه
با زخم گلویش نعره ها
بر ساحل تو ای همنشین
میزند هنوز دست و پا
از کتاب شعر" بازیگر بی نقش" پاکستان ۱۹۸۷

پنجشنبه 28 آذر1387

* * *
مرا از خود بدانید
ای جماعت من کر و لالم
گویی چون شما خاموش
من هم خشت دیوارم

* * *

آب می آمد و میرفت
به اندیشه فرو

یک نفر سطل به دست
پی دروازهء جویی میگشت

فکر میکرد که آب
خانه ایی ساخته است
از کتاب شعر "بازیگر بی نقش" آمستردام سال ۱۹۹۱

* * *
کجا هستم که بر گویم برایت
بگویم از چه بر شوید ملالت
نمیداند کسی پرسیده ام من
زبانها بسته شد در پیش پایت
نگاهی کن به تاریخ جهانت
سیاهی میرود چشمان بازت
نفس تا میبری در سینه بازش
رسد هنگام رفتن از کنارت
تو دنیای بزرگی خوش به حالت
نبودی تا ببینی بندگانت
برای زندگانی میشکستن
نگاهی کن به دندان طلایت
بکش دستی به چشمان خمارت
برو گشتی بزن در باغ و راغت
بگو با باغبانت باغ آباد
بریز آبی به رود و چشمه هایت
سر و رویت بَشو وقت نهاره
بخور چیزی ز دست رو سیاهت
غذایم گر چه باب تبعتان نیست
بقدر گشنگی آید به کارت
تو میدانی در ایران شیخکی گفت
که با شش ساله دختر امتحان است
غرض من هم یکی نه ساله دارم
ببر با صیغه میگویم حلالت

پنجشنبه 14 آذر1387

آزادی: این سروده ازکتاب ،بازیگر بینقش، است
که آن را پانزده سال پیش سروده ام

میروی شهر به شهر
و در ایستگاه هایت، زمین را به انتظار بوسه ایی رها میکنی
شاید:تو فریاد مردگانی که در خاک خفته اند
و نفرین زمین ، فشارشان میدهد
میفروشی ای آزادی ورایگان میبخشی، زمین را به فریادها

کدام نهالی روییده، خود میدانی
رویایت ساختن میخهای آسمان است
آزادی، در اینجا نشسته ایی
هیچ نمیگویی
و همه خیره به تو مینگرند

من تو را به رنگ سرخ دیده ام
جایی که حرف میزدی
میخندیدی
کتاب میخواندی
در خیابان عشقبازی میکردی
پشت این میز ها نشسته ایی
هیچ نمیگویی
و همه خیره به تو مینگرند
من تو را به رنگ سرخ دیده ام
جایی که حرف میزدی
میخندیدی
کتاب میخواندی
در خیابان عشقبازی میکردی
پشت این میز ها نشسته ایی
و دیوانگان
میپندارند، میتوانند ترا
از جایی که هستی
دور کنند
پرنده ایی که فریاد تو او را پر میدهد
پرنده ایی که از دست تو دانه میخورد
نام ترا دارد
گاهی آزادی
حس غریبی هستی برای مردگان
بوی دلتنگی خاکی
بوی بهار
که نتوان از آن گذشت
و گاه میدانی سقف دیوارت بلندتر از فهم خداست
گاه، طعم مستی پایان سحری
وبرای عاشقانت انتظار بلندی
که نیمه شبها ترا اشک میریزند
آیا میدانی : هیچ از تو نخواسته اند
بجز زنجیری
که در خیابانها بتوانند ترا
دوباره فریاد زنند

جمعه 1 آذر1387

خنده بر لب میروم در ره ببین
شاد هستم با دل تنگم ببین
میروم تا گم شوم در بیکران
در کرانی را که من هستم ببین
گر چه درس غربتم بد هم نبود
مانده ام شاگرد این مکتب ببین
با امید دیدن خورشید باز
میگشایم دیده را از هم ببین
میروم گاهی بسوی دیگران
دیگران را پیش از آن رفتن ببین
هر که را من دیده ام آبستن است
نیست مامایی به یک بستر ببین
یا اگر هم هست مامای زن است
بچه هایش را بیا از دم ببین
بور و آبی چشم و پاری سرخ مو
بینشان هم تیره و روشن ببین
من یکی ایرانیم در شهر ما
مردمش را از پس عینک ببین
فان خوخش افتاد بر دامان خاک
قاتلش را زنده در مبحس ببین
من نمیگویم بخوان اسپینوزا
خانه آنه فرانک اول ببین
موزه بسیار است در اطراف شهر
زیر سقف موزه دنیا را ببین
اهل هر جایی بگو کرمانیم
جای آنها را که نابینا ببین
اهل مشروبی اگر نوشت بود
در کنارت خضر موسی را ببین
هر کسی را در پی آب حیات
راهیانَ سوی دریا را ببین
دست آخر فرصتی کردی اگر
باغ گلها را سر راهت ببین

جمعه 1 آذر1387

نمیخواهم این گربه یادم دهد
بخواهد که درس نمازم دهد
نه دخدی که بر سر کشد شانه اش
نه شویی که شبها رسد خانه اش
نمیدانم این گربه چشمش چپ است
ویا زیر روپوش او خنجر است
به پنگال او ناخن دشمن است
سبیلش تراشیده قدری کج است
معمای روز و شب است
چرا مانده پشت در است
سراپای ایران بم است
در این تیره شبها غم است
نگویی شعار من است
کسی در کنار من است
برَش حلقه امت است
نگهدار او اکبر است
بنازش کشد رهبر ی
غذایش دهد احمدی
صدا مرد خندان پو پوس
دهانش کند پُر ز بوس
زند بر کمر گاه او روسیه
دهد قلقلک آنطرف چینیه
عربها از آنسوترک خانه زاد
دهن ریش و پشمش به باد
نه تاج کیان بر سرش
نه مهر و وفا در دلش
نه پرورده رستم است
نه آن پرشیای من است

میشدم بندی اگر پایم نبود
چاله و چاهی سر راهم نبود
سینه ام هر دم بسان کوره ایی
جای کوبیدن به سندانم نبود
انبر جوشی که بود ابزار من
مانده دودش در گلوگاهم نبود
بین قیل و قال شهر میزبان
خش خش پیوسته مهمانم نبود
در خیابانها به میل آفتاب
سایه هر سویی شتابانم نبود
باز از افتادن هم بندیان
خاک در چشمان و دستارم نبود
میشدم بندی اگر تابم نبود
دست ملا بر سر خانم نبود
درصدای فاتحان غیبگو
نام رحمانی ز ریحانم نبود
از خبر گوهایشان بانگ عرب
جای مرغان سحر گاهم نبود
نعره های ابن عاص و لشگرش
از دهان انتلکهایم نبود
توده ایی با اکثریت متحد
لنگ اندازان ملایم نبود

چهارشنبه 1 آبان1387

آی چشم آرزوهای کهن
پیش رویت راه ناهموار هست
گریه کن گاهی برای زیستن
موسم خاموشیت بسیار هست
هر چه باشد یا نباشد باد هست
راه خالی نیست گرَد راه هست
جای پا و رد دستی باز هست
پاسخ اهریمنان پیکار هست
سنگرت پُر میشود پندار هست
خاکریزت بهترین گفتار هست
هر چه میخواهی بکن نزد خدا
کار نیکو بهترین کردار هست
پرچمت را گر نمیگیری بدست
در سرت اندیشه ایی بیمار هست
تا خموشی میکنی در گوشه ایی
انگره میَنو سر بازار هست
شب اگر شب بود
 دستم بالش سر بود
 مست خواب میگشتم
 گوشی داشتم کر بود
 چشمانم نمیدیدند
 بینا ماه میهن بود 
خورشیدی که می آمد
 از دریای بندر بود 
 میرفتم اگر راهی 
راهم سوی مقصد بود 
فکری بود اگر در سر
 از دنیای مریم بود
 دنیایی که مریم را
 رنج از پوشش سر بود
 می آمد میان ظهر 
از گرما به له له بود 
 با ناراحتی میگفت
 ظلمی را که بر زن بود
 کیفش را زمین میزد
 زیرا او هم آدم بود
سه شنبه 2 مهر1387 
گ -هفشجانی
مو ایام در خونَتون جار ایزَنوم 
ا تو ایوون ایگویی واسد اومَدُم
 ایایی با چش خو رَفده پایین
 با تیرانگول مو تو روت اُو ایپاشُم
 تازه اُفتو زَده باز رو پیشونیت
 یه روپاک کٍردیه سر گل ما گلی 
همچی که دَیر و وَرت خلوت ایشه 
روپاکت باز ایره تو جیب بقلی 
 مو ایخام هی بوگوُم بنده لوام
 تو بازم بند لوامه ایکشی
 ایاهوم تا بوگوُم باز ایخامت
. ایبینوم باز ا تو دنیا ایپَری 
دوشنبه 1 مهر1387 
گ- هفشجانی
یکی هر شی خوره تا تنَگَ چَلش
 چار تا زن خابونه تو رختَخُوش
 یکینَم هی با صدا دل قیریچه
 .پیچه تا کَله سَحر دَیر خودش 
گ- هفشجانی
 اوساها فکر یه گل اوُ نَبیدیم
 یقَه نون پیدا ایشُد خو نَبیدیم
 دو کَلوُم حرف ایزَدیم با یو و او
. تَنایی سینه بر اُفتو نَبیدیم 
گ- هفشجانی
 یه هنا جوش دادی آهن
 یه هنا توُ دادی پیچ
 هالا وردار قلمَه
. بنویس آخرش هیچ

با چشم بسته نور نور میکند
به انکار خورشید درخشنده خو میکند
بی خبر از دربان و شاه نشین کاخ
رسیده به شیخ انوار و هو میکند
بسته بال پرواز و به چاه
آرزوی کشف و شهود میکند
میزند لاف و گزاف انتلک
یعنی با اجنه گفتگو میکند
میگوید هر چه هست نور است
بر سنگ خفته سجود میکند
هنگام روشنایی چراغ
با چند صلوات سکوت میکند

جمعه 1 شهریور1387

جواد آیا به دام عشق افتاد
یکی میگفت از روز شکارش
مسیحی بوده چون صیاد ، او هم
مسلمان گشته هنگام فرارش
خودش هرگز نمیگوید مرامش
نمیپرسد کسی از روزگارش
شنیدم بچه هم دارد سه دختر
کشد هی پنجه بر ریش درازش
رود آهسته لنگان سوی جنگل
درختان صف به صف در انتظارش
زمستان زیر پُل سقف اتاقش
نمیدانم چه میبیند به خوابش
معلم بوده ایران پیشترها
شنیدم از میان گفته هایش
هنوزم میشمارد با سر انگشت
شمار تار موهای سیاهش

 گویش هفشجانی

همچی که اوُ رو زیمین یخ ایزَنه
همچی که شیشاها برَفک ایزَنه
دید و کرمج نییَله را برَرَوی
مُندیه پشُد دری زنگ ایزَنه
اوسا که هی ایخَوایی جُم بُخوری
دو سه را باله درَه تا ایکُنی
ایرَوی بینی که سرده
بر ایگرَدی و درَه پیش ایکُنی
اوسا که هو ایکُنی
دَساته زیر بقل توُ ایخوری
ایشماری چن قدَمَه هر طرفی
فکر نونی و یه گل اوُ ایکُنی
اوسا که کار ایکُنی
تو که یه کشوَره آباد ایکُنی
تو که زنجیره به پاهات و
ا دَسدی گرَنَه وا ایکنُی
اوسا که رفَدیه خو
با یه مُش قرضی تو تاریکی ولو
اُنجو که افُدادیه خیلی جَلو
نیمه شی خو ایبینی مرغ و پلُو
انُجو که سر کیچه تو بَقالیا
هَشدیه ریشَته هر جایی گرَو
ایرَوی با چه کُنُم خونه و باز
سَره سُفرَت ایشینی با نونه جو
چَشت همچی که به خاک و خُلتَه
اُنجو که زنده بیدن مُشگلَته
روزی صد را ایخوایی جون بَکَنی
پچ پچ هر روزهَ و هر شوته
اُنجو انگار بُکَنی آخَرشه
ایرَسه هر چی پی وارَ ثَشه
درد و بد بَخدیا ماله کُرَته
غَماتم سهمییه دخدَرَته
رنگ زرَدت ایگوُ حاله دَلته
پَه چه بازم چه و چا رو لوَته
وَخی یه کاری بُکُن چاره بشه
وَخدَشه برنوا آماده بشه
گ- هفشجانی 
خوب بید ایگوُفدی به یکی
 تا ایگوُ سرُنا ایزَنی
 حالیت ایکرد گوُمزَبونی
 ا او سرَ گشاد ایزَنی
 خان طِلا نومت چیچی بید
 مو ایگوُمت تو اوملی
 فکر ایکنُی نیبیننت
 غَلاغه جای بلبلی 
ا کشورُم اگر ایگُوم
 تیشه به ریشَم ایزَنن
 اینجوهو سر ایجنبونوم
 تیرُم ا اونجو ایزَنن
 اگر تونم وطن داری
 ایفَمیدی که بی وطن
 چیکار ایگُوم ا شَرومون
 چه رازیه تو حرَفومون
 تو که خطر نَکرَدیه
 مَرزانه رد نَکرَدیه
 تو بلبشو پرَیدیه
 فکر سپر نَکرَدیه
 دنیای تو پَنیَرکه
 درد تو با طبیبَکه
 نوک زَدنت به شاخاها
 ا زور باد رودَته
 بره یه قارکی بده
 دَسد رفاقتی بده
 روی حصار مسچدی
 پای مُنارکی بده
 کی گفُده تو خبر بدی
 پیغوم ا پُشد در بدی
 اینجو که جمکرَون نبَید
 قار قارته هدر بدی
یکشنبه 13 مرداد1387 

روانشاد آقای ایرج کیوانی هفشجانی در تایخ ۸ مرداد ماه ۱۳۶۷ به اتهام ضد انقلاب و مجاهد بودن تیر باران شد . یاد او وهمه مبارزان راه آزادی گرامی باد.

ایرج از من و ما جلوتر بود
 چراغش همیشه روشن بود
 پایان هر کتاب سحرش بود
 سپیده هنگام رفتنش بود
 اهل فکر و دانش بود
 مردم دوست و عارف بود
 تبسم فیلسوفانه ایی بر لب
 خنده اش گاه از ته دل بود
 مهر از دست او جاری
 طبیب مهربان مردم بود
 دیده بودم که میبخشد
 به آنکه محتاج بخشش بود
 بیشتر بگویم او کم گفت
 مجال گفتن اندک بود
 اگر هم بود حرف رفتن بود
 عشق او ولی ماندن بود
 شب آخرش نمیدانم
 نا خوانده بر در بود
 خاموش چراغ
 و سپیده نا دیده دشمن بود
 روز آخرش نمیدانم مرحم آیا به زخمش بود
 حاشا که زخمتان گوید او طبیب ملت بود

شنبه 12 مرداد1387 
ياد شاپور بختيار و انقلاب مشروطه گرامي باد! / هادی خرسندی آنکه «لائيسيته» را فرياد زد و جدائي دين و دولت را خواستار شد. آنکه به شاه اعتراض کرد که نبايد تقويم ايراني را تغيير ميدادي. آنکه به آيت‌الله خميني گفت که برايت در قم واتيکان درست ميکنيم. آنکه فکرش به اين چيزها ميرسيد و حرفش را ميزد، «نوکر بي‌اختيار» لقب گرفت. آنهم از سوي کساني که خود نوکران بي‌اختيار و بلکن بي‌خبر «ايدئولوژي» و مذهب بودند.روزي که سر بريدندش (پانزدهم مرداد) فرداي مشروطيت بود!ياد کشته‌شدگان انقلاب مشروطه و ياد شاپور بختيار را گرامي ميداديم.روزگاري روزگاري داشتيم اين سروده را به مهندس حميد ذوالنور، ياروفادار بختيار تقديم کرده‌ام.
روزگاری روزگاری داشتيم
بهر خود شهر و دیاری داشتیم
در خيابان راه ميرفتيم ما !
ترس کی از پاسداری داشتيم
هیچکس کاری به کار ما نداشت
دست اگر در دست یاری داشتیم
غم به دلها بود اما در عوض
همرهان غمگساری داشتیم
کنج دلهامان به باغ آرزو
بهر آزادی بهاری داشتیم
حرف قانون اساسی میزدیم
هم شعوری هم شعاری داشتیم
نهضت مشروطه مان گر مرده بود
لااقل بهرش مزاری داشتیم
در پی احیای آنچه رفته بود
وه چه عزم استواری داشتیم
حیف شد که عاقبت برعکس شد
هرچه بهرش انتظاری داشتیم
چاه را ناکنده بر سر میزدیم
ما که مسروقه مناری داشتیم
وارث صدجور بیماری شدیم
گرچه دکتر بختیاری داشتیم
او برای ما الفبا مینوشت
ما نظر بر نقش ماری داشتیم
او ز لائیسیته‌اش میگفت و ما
با امام خود قراری داشتیم!
عاقلی حرفی زد و در معنیش 
حیرت دیوانه واری داشتیم
هادیا از خاطرات تلخ خویش
کاش امکان فراری داشتیم 

اصغر آقا سه شنبه 1 مرداد1387 

 
 گویش هفشجانی
 برق ستاره پیدا 
لورچ ایزَنه تو دنیا
 هر جایی شی گرفدت
 نگا بُکَن به بالا
  بینی تو بختیاره 
هَنی نگاش به مایه
 سیل ایکُنه به ایران 
او هومنیشینه ماهه
 دَیر و ورَش زیادن
 بشماری بیشُمَارن
 گپ و کوچیک دیارن
 ستاره های ماین
 هر چی که بختیار گوُ
 مردم ایگون بجایش
 تا بوُه هه دوامش
 هر جا ایا صدایش
 دیرَ ایخورن نگا کن 
پرچمشون سه رنگه
 شیر نشون و افتو تو آسمون بلنده
گ- هفشجانی 
یه روزایی دل مانم پی هر کاری ایرا
 نیشُدوم خسته خوامم مثه بیداری ایرا
 با همی دس که به زحمت ایگیره یه قلَمه
 جوش ایدادُم آهنانه ایبُریدُم ورقه
 تانک نفت و اوُ و گاز و لیله تو خیابونا
 ایکشیدُم شیروانی رو سر پشت بونا
 بندر عباس که بیدُم هیچی نیخواسدُم ا خدا
 که شوا خو بره چش یا بده مالشتی به پا
 مو ایخواسدُم که یکی آسده بیا آسده برَ
 جلوَم جار ایزدن پپسی کولا پپسیکولا
 یه کتاب خونده بیدن یعنی ایما مثل اونا
 تو ایماش مونده بیدن خیلیا شون صل علا
 اوناشم دونی خودت شوروی بید و آمریکا
 او سرش چینی و آلبان و یوگسلاو و کذا
 یهو چلچو شد و هو گاله کشیدن چوپونا
 سگاشون عو کشیدن ا مسجد و رادیونا 
ا حقوق بشر و شر و ور و او داسونا
 کرَ ایهشتن زیر دیگ و دیگولی ریش میشیا 
هی ایگفُدن براتون قسم ایکنن کارخونا ها
 پیل نفتَه ایشَمُوردن ور و ور بلُن گوا
 همه پیموندن وبافدن تو هوا
 رخدی که بیشتر ایا به نادونا

یکشنبه 2 تیر1387 

شب شده فکر تازه کن
 نقشه ها را پیاده کن
 مونده برات همین قلم
 بردار و باش اشاره کن
 خط خطی کن کاغذا را
 میخوره اون با اشتها
 میوه هایی که دوس داره
 بکش براش رو شاخه ها
 تا میتونی درختا را
 بچسبونی به خونه ها
 جوری باشه که دیوارا
 راضی باشن تو کوچه ها
 نمیخوره یکی یکی
 تکون میده درختا را
 جیبهای اون آخوندیه
 پر نمیشه با جنگلا
 عیبی نداره تاریکه
 نمیبینه کسی ترا
 یه لقمه نون بهش بده
 که نشکنه نمکدونا
 چای بریز تو استکان
 سوتی بزن توی هوا
 نسوزه دست و پای شب 
میون دود کاغذا
 تنهایی سخته میدونم 
نمیرسی به جمعه ها
 شنبه هارَم مچاله کن
 با هم بریز تو آشغالا
 خواب نمونی نیمه شبا
 میشکنه قانون خدا
 نگا نکن به سا عتت
 پایین میان ستاره ها
 شاکی میشه نگو وطن
 بگو ز کشک و دوغ ما
 به هر زبون بهش بگی 
میشناسه دام کوه ما 
به رنگ قهو ه ایی بکش
 وافور و لولَ تریاکا
 یه جورایی نشون بده
 زبانه سرخ منقلا
 یه پل بکش که میگذره
 از روی اون درشگه ها
 عروسی دو خفته را
 بکش برای خفته ها

چشمه زنه

چشمه زنه

بمناسبت روز جهانی محیط زیست


زندگی آماده است از من پذیرایی کند
باغ سبزش را دهد بر سفره مهمانی کند
آسمان خورشید را بگرفته بالای سرم
تا ببینم روشنایی را و شادابی کنم
باد بر دنیا وزد ٬ بوی خوش آرد ز سوی میهنم
سر خوشم با بوی گلها ٬باغبانی میکنم
* * *
از بلندیهای من پیدا نبود
جز غبار شهرهای روبرو
باز باید بروم
برسم تا سر کوه
و بگویم سهراب
تا هنوز است هنوز
هیچ چشمی به زمین خیره نبود
* * *
هوای بندری بی اسب و زینه
سوار موج می آید پسینه
به ساحل میزند فریاد هر دم
که دریا خسته از دست زمینه

یکشنبه 5 خرداد1387

ساق اگر بودم درختی و
به پایم ریشه بود
خاکها در سایۀ برگم
مرا همریشه بود
دودها سر میکشد از آتشم
تیشه در دست یکی بی ریشه بود

آب اگر بودم
بگردم چشمه بود
سنگها سیراب و من را تشنه بود

"ابرها سر میکشد"

ای بیابانهای خالی
هیچتان گویم چرا
آسمانهای جدایی
پوچتان گویم چرا

دستهای نیمه جان
ای جنگجویان شجاع
اسبهاتان می رمند
گله هاتان مانده بی چوپان و سگ
از لب گور حوادث استری
لنگ لنگان
لنگه کفشی میبرد       

چهارشنبه 1 خرداد1387 
سالگرد ویران کردن" چشمه زنه" را به همشهریان هفشجانی  تسلیت عرض میکنم. 
آخوندها به بهانه سد سازی در زمان ریاست جمهوری احمدی نژاد٬ چشمه زنه را که بهترین محل تفریحی مردم هفشجان بود ویران کردند
در این جایگاه لوح ها و گنجینه های پنهان را غارت کردند، آسیاب قدیمی آبی، باغها با انواع میوه و درخت و گل و همچنین آبی که از سینه کوه
جهان بین جاری بود را مغولوار خراب کردند। اینها نه تنها با فرهنگ ما بلکه با چشمه و درخت ما هم
سر جنگ دا شتند،  علاوه بر اینکه گنجینه ها به غارت رفت پول هنگفتی را هم اقازاده ها بابت سدسازی بجیب زدند زهرشان باد
* * *
بر بلندیها اگر دستت رسید
پای زن بر صخره های کوه پیر
پرس کن از چشمه های سر به زیر
گو که می آیی از این خشک کویر
سر بکش هویی به غار بی صدا
گو خبر دارم نمی جنبی ز جا
تا به کی در خواب غفلت خفته ایی
موشها افتاده بر جانت بپا
مر نمیبینی که جنگل نار شد
مر نمیبینی علف نایاب شد
مر نمیدانی تو ای کوه بزرگ
پیش رویت دشت گلها خار شد
سخت باور میکنم آزادیت
آن شکوه و شوکت و بی باکیت
هیچ جنبیدی که میشد در برت
پر پر آن زیبا گهر بر دامنت
قلب ما چشمه زنه ویرانه شد
آب آن کوچید و سنگش حفره شد
بند آمد از شرار سینه مهر
باغ گل با ریشه از جا کنَده شد

چهارشنبه 1 خرداد1387 
هوشنگ
چهارشنبه 1 خرداد1387

گویش هفشجانی

انگاری اوُرچینه ها رو به بالا نبَیدَن
خونه های آخرت توی اوُشا نبَیدَن
کوُنجه کو کرَدوم و هی چشم و چرا
آدمای زَنده پیدا نبَیدَن
اوُا که یخ زَده بید ا بورگه ها
زول شیرین عسلها نبَیدَن
هر چی با دَس کشیدُم به چینه ها
خشدا و کاگل غمها نبَیدَن
همچی بارون که ایزَد ا آسمون
جوق و روخونهَ ها خوشحال نبَیدَن
چَنتایی کنُده دیدوم که دید ایکرد
دیدَشون تو چشام آشنا نبَیدَن