۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

بیاد مادرم


به مهرت شکستم دل و دیده را
به نام  تو کردم  غم سینه  را

برون آ که از شاخه برگی فتاد
روان شو که از دیده اشکی چکید
*             *               *

برای خنده ات لب میگشایم
برای گریه ات غم می ربایم
برای آرزویت را که گم شد 
دو چشمم را سحرگه میگشایم
به یاد روانشاد مادرم

هوشنگ

از آب گل  آلود  گذر  کن
در چشمه زبان تشنه ترَ کن

با نان و همان پونهً کوهی
هوشنگ دو روز مانده سر کن

در اینجا

 در اینجا حرف من با هیچکس نیست
نمیخواهم بگویم هیچ کس نیست
تفاوت من ندیدم بین مردم
یکی با ریش هست و آن دگر نیست
در اینجا حرف مردم نان شب نیست
بدنبالش یکی دور از وطن نیست
اگر باشد از آن سوی جهان است
ندیدم من کسی را بی وطن نیست

رویا ببینم

برایت میروم دریا ببینم
ترا شاید مگر آنجا ببینم

بگویم آمدم پارو بدستت
بگویی میروی رویا ببینم

۱۳۹۰ مرداد ۳۰, یکشنبه

هی فلانی!

اگر جای بزرگان را گرفتی
بزرگیهای آنان را بدانی
نگویی هی بزرگی وگدایی
ببینی میخورم یک لقمه نانی
دهانت را اگر هم میگشایی
بگویی نوش جانت! هی فلانی
نمیدانم فلانی کیست نامت
بفرما، من نمی گویم بدانی
 .....ادامه دارد 

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

رزمندهً پیر


نمیگیرد سپر بازو به بازو
نمیغلتد دگر پهلو به پهلو

ز بستر میخزد رزمندهً پیر
به زحمت میرود زانو به زانو

۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

آفتاب هست هنوز


آفتاب هست هنوز
آسمان هست هنوز
بنظر می آمد
آسمان، گردتر از امروز است
آفتابش بنظر می آمد گرمتر است
آن زمانی که یکی می افتاد
یا دگر را که بپایی میخاست
جای خالی شدن یاران بود
همرهت نور به کوهستان بود

آفتاب است و بهار
مینشینم جلو پنجره فکری به سرم می آید
"باید امشب بروم خانه دوست؟

چه برایش  ببرم؟
چمدانی پُر از فصل بهار"!

راه افتادم و ماه
پشت سر میتابید
کوچه ها خالی -از رهگذران
همه خلوت بودند
تک درختان به صفی از دو طرف
همره باد به هر سوی سری میبردند
میشنیدند خبر، یا زه ره عادت خود
بنظر می آمد در پی هم میگردند
محو دنیای درختان بودم
فکر کردم که اگر سبز و بپایند هنوز
باید از ریشهً در خاک مسیری باشد
راه بر جنگل دور
در همین فکر رسیدم بدر خانه دوست
خواستم در بزنم
دست بر حلقه ببردم و تکانی دادم
آب شد حلقه و افتاد زمین
سه کَرت، چهار کَرت، داد زدم
پشت در هیچ ولی نشنیدم