هر چه میخواهد شود بر من شود
آب از سر رفته گو سرتر شود
چشمهایم بسته٬ تارکتر شود
آتشم را گو که خا کستر شود.
آنچه کردی با من ای پیر خموش
کن٬ که مر گم با تو آسانتر شود
طا غیم من٬ عاصیم بی آرزو
گو بکش تا بار من کمتر شود.
دستهایم خالی وبی سنگرم
در بیابانهایتان بی یاورم
گوش گیرم ناله هایم را به شب
نا له را نالان کنم از خواندنم.
دست من پر میشود خاک وطن
همدمم این نای ویارم این قلم
بوی دستم میدهد بوی پدر
شاد میگردم ز بوی رهبرم.
مینویسم باز با خون وطن
گرمتر از آنچه دارم در بدن
خا ک بوس درگه فردوسیم
هر کجا هستم همان ایرانیم.
یاد از اندیشه های مر دمم
پند از پندار نیک زرتشم
یاد از کردار و از گفتار نیک
شاد از آن عدل و داد کورشم.
راستی بود و محبت وصف ما
دوستی ها می شدن پیوست ما
از دروغ و قرض کردن بر حذر
خا رجیها داده این نسبت به ما.
بعد از آن را چه گفتن شرم باد
بر تمام زور گویان ننگ باد
راست می گویند ما در بر زخیم
پشتمان بشکسته در پیچ وخمیم.
روز را پندار شب ٬شب را به روز
اسب می تازیم به میدان دروغ
جز ریا ودزدی وبیچارگی
هیچ بر جایش و ما در زیر یوغ.
آه٬ شاید بهتر این باشد ّ دروغ ُ
آنچه بر جا مانده گو یندش نبوغ
زنده باید بود راستی یا دروغ
آنکه بودش راستگو کردن به گور.
می نویسم من به یاد مادرم
اشک می ریزد بروی دفترم
رفت از دستم به چشمی انتظار
گشته چشمش خاکهای میهنم.