۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

آهی هست

کوزه را میشکنم آبی هست

چشمه گاهی به سر راهی هست

ببرم با خودم این خامه چرا

چامه بر هر سر بازاری هست

چاک پیراهن اگر پاره شود

دو سه گز سادهء چلواری هست

چه نیاز است به این خاطره ها

زیر پایم همه جا خاری هست

آنچه را باید با خود ببرم

گوش و چشمان گرفتاری هست

مش حسن ها پی من میگردن

درد دلهای فراوانی هست

مرحمی بود اگر میبردم

همه داغی به دل و آهی هست

باز-عقاب

باز- ما اندر هوا پر میکشید

در قفس کردند و گفتندش عقاب

هر چه پَر پرَ زد که هستم؛باز ،باز

انچولکها مینوشتندش عقاب

او هنوز هم باز باقی مانده است

سالها در انفرادی مانده است

خواب کوه و دشت میبیند هنوز

در شگفت از این جدایی مانده است

زیر چشم تیز بینش خاک نیست

مثل بازی در هوا چالاک نیست

میپرد پرَ بسته پشت میله ها

از شکست بال و پر-ش باک نیست

خوب میداند که روزی میرسد

از سیاهی های شب بیتاب نیست

ماه باشد یا نباشد روز و شب!

چشم خورشیدش پی مهتاب نیست