۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

درد پنهانم

یکشنبه 31 تیر1386

درد پنهانم ز شادی سر کشد
دستهایم را به سوی در کشد
آفتاب آید به چشمم روشنی
دیده سوی میهنم زورق کشد.

دانم این را میرسد روزی ز راه
روزهای رفته را منت کشد
بار سنگینم فرو از شانه ها
جور آن را قامت هجرت کشد.

واگذارم خاطری در پشت سر
تا که غم از سینه هاتان در کشد
بی وطن گشتی اگر در این جهان
هم ترا از جان و هم دلبر کشد.

کی تواند روشنی بی آفتاب
رو متاب از ریشه در توفان وباد
سرخ اگر بر روی سیلی میزنی
به٬غروب دیده بر پای شغاد.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:34 قبل از ظهر لینک

GetBC(9);
آرشیو نظرات
جمعه 29 تیر1386

بر هیچ دو دستی
نتوان دید ٬
آید به چه کارش.
از هیچ دو چشمی
نتوان گفت٬
افتاده براهش.

من از تو چه پرسم
تیقی به میان است
در کوچهء مردم
اندیشه محال است.

گر باشدش
آن نقل و نبات است
چای قلمی
سردی فنجان ویکی
رفته ز حال است.

بد بختی مردم
دو سه کم نیست
بیش از دو سه هم بیشترک نیست
آزاد بیا یند وبمیراند
ذلت نپذ یرند.

من از تو چه پرسم که به ذلت
آزاد نگویی که اسیرم
بر هیچ دو دستی نتوان دید
دستور که را امر پذیراند.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:41 قبل از ظهر لینک

GetBC(7);
آرشیو نظرات
جمعه 29 تیر1386

وقتی پرستش میکنی
بتخانه می ماند بجا
پیوسته آب چشمه را
باید خرید از کوزه ها
هر جرعه را باید چشید
آرام و رام وسر به زیر
بر پای کفش کهنه را
هر لحظه می باید کشید.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:4 قبل از ظهر لینک

GetBC(6);
آرشیو نظرات
یکشنبه 24 تیر1386



چشمه گری در سفری

میگذری مثل منی
ره تو به هفشجان بری
من به کلاف در همی.

تو رفته ای روانه ایی
بسوی هر جوا نه ایی
نبوده ام به دانه ایی
شکوفه در کجا دهم.

جها ن من چه داده ایی
چه بر سرم نها ده ایی
کسی نمانده با کسی
که رو به سوی او کنم.

من آمدم تو رفته ایی
به کامها نشسته ایی
نبوده کام تشنه ام
که آب جستجو کنم.

بیاد من تو داده ایی
نبوده حرف سا ده ایی
بگوشم آن نصیحتی
که ترک هر صبو کنم.

گر چه ز من جدا روی
بدشت آشنا روی
سر خوشم از رها ییت
چو تشنه جستجو کنی .
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 4:26 قبل از ظهر لینک

GetBC(5);
آرشیو نظرات
یکشنبه 24 تیر1386

در عبادت کشیده شد
استخان من بدرد
چه گناهی زآنسان
که بچه بوده ام.
با تقدسی کشیده شد بدست
یا که آب پاکی ریخته شد برو
چه گناهی کرده بوده ام
که به چشم اسفندیاریم
مسجدوکلیسای بسته بوده ام.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:59 قبل از ظهر لینک

GetBC(4);
آرشیو نظرات
یکشنبه 24 تیر1386

سر بسته رود ماه
از کوچه وبازار
افتاده به هر راه
رو کرده به دیوار.

آرام رود تا به سر بام
بر پله کشد پا
بر تارمه لبها
بوسد همه گلها.

شبهای پر از مهر
شبهای پر از ماه
خوا هم بزنم دست
بر حلقهء در گاه.

خواهم بشود برد
آهسته به همراه
خواهم بشود باز
گلها ی سر راه.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:36 قبل از ظهر لینک

GetBC(3);
آرشیو نظرات
یکشنبه 24 تیر1386

موج نه از دم زدنش خسته بود
باد نه از بارش باران به هوش
ماسه همان ماسه همان قصه بود
باز شنیدام که به من داده گوش.

آنهمه سا حل به منش تکیه داد
چشم به دریا دل آشفته داد
گفتم از آن همهمه گشتم جدا
یاد کنم هر چه مرا چاره شد.

پیش تو من سا حل گم گشته ام
پای به رویت به تو دل بسته ام
پای مزن بر سر هر گفته ام
می شکند موج تو نا کفته ام.

ماسه نبودم که بوم گوش تو
آب نبودم که در آغوش تو
این دو شریکند در اندوه تو
داده دو سر تکیه به زانوی تو.


نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:19 قبل از ظهر لینک

GetBC(2);
آرشیو نظرات
جمعه 22 تیر1386

آب از چشمه فرو
باغ را در زد و رفت
از بنا گوش درخت
غنچه ها سر زد و رفت.

بر طناب سر دار
گردنی بسته و باز
یک نفر
لب زد و رفت.

هر کسی آمد و رفت
بر سر ما زد و رفت
دست بر سینه و ما
نشدیم دست به دست.



نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی

آسوده لب گرفتن

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 4:53 قبل از ظهر لینک
GetBC(20);
آرشیو نظرات
چهارشنبه 31 مرداد1386

از بقلم کی رد شد
کی بوده اون براهه
تو تاریکی شنیدم
خش خش پا ز یاده.

هر شبه اون گذ شته
گذاشته بی جوابه
می دونه اون همیشه
که من می گم محاله.

نمی دونم می فهمه
یا گوش این و آنه
داد کشیدم تو یک شب
یه شب شدم مچاله.

می خوام یه شب ببینم
که شب چرا سیاهه
ستاره های میهن
چرا در آسمانه.

چرا یکی نشسته
اون دگری تو خوابه
یکی دلش گرفته
یکی سرش براهه.

یکی میاد از ایران
دنبال کار و باره
یکی تو فکره شاید
فردا نیاد دو باره.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:24 قبل از ظهر لینک

GetBC(19);
آرشیو نظرات
چهارشنبه 31 مرداد1386

دستای من دیگه نازک نمیشن
هر چی بیکار بمونن شل نمیشن
هنوزم وقتی که سازی ببینم
می پرن بالا و ساکت نمیشن.

هنوزم میخونم از جداییها
ز یر لب زمزمه ای جای شما
میگم ای خدا خدا
چیه فرق بین ما.

منم ٬ هیچکس نمی خواد مثل شما
شمادوتایی و توی میهنیت
منم آواره تو این غریبه ها
چیه فرق بین ما.

کی بیاد بجای ما
ما شدن تو دست ماست
توی جیب موندن دستا بی صداست
دست من ما ل شماست.

اگه در هم بشه دستا پر صداست
دنیا را تکون میده حرف شما س
وقتی از تو یک دهن بیاد بیرون
میره تا اونور هفتا آسمون.



نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:6 قبل از ظهر لینک

GetBC(18);
آرشیو نظرات
سه شنبه 30 مرداد1386

آسوده لب گرفتن
در کنج ره گرفتن
پا روی پا و دل را
از همدگر گرفتن.

من دیده سوی میهن
اخبار شب گرفتم
صد ضربه بود جرمش
دستی بسر گرفتم.

گویی که دولت ما
کارش یکی دو باب است
یک آنکه در کمین است
آن دیگری شکار است.

گفتی اگر که هستی
یعنی که من شکارم
در بند یا اسیرم
یا در ره فرارم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:17 قبل از ظهر لینک

GetBC(17);
آرشیو نظرات
دوشنبه 29 مرداد1386

تو خواب ستاره ها را
منم شمرده بودم
تو شادی های کوچک
منم یه بچه بودم.

آفتاب من همیشه
مثل یه شاخه گل بود
تو کوچه های خاکی
دست منم تو گل بود.

گنبک روی گنبه
جیزهای روی گونه
نونهای تازه تازه
تو دستامون چه پر بود.

رو پشت بام دهل میشد
خنده به هر کی خل میشد
حرفای ساده شعر ما
به هم دیگه گفته میشد.

میگفتیم ما بزرگیم
از دل شیر آوردیم
نون و پنیر را خور دیم
بازیها را ما بردیم.

شهر من هفشجون بود
لنگه اصفهون بود
قصهء اون یه دنیا
پنهونه در زمین بود.

هر جا بودم تو قلبم
پر بوده مهر خونه
تو هفشجون میخوندم
گلهای ختمی پونه.

حرف مرا میفهمید
چشمه و کوه و بیشه
رودخونه آشنا بود
آبی بود اون همیشه.

مردم اون بسازن
پر از بازار کارن
جو شکارای فراوان
دارای امتیازان.

سینهء اون جهانبین
بالا سرش یه مشته
تو آسمان گرفته
پرچم شیر خفته.

می خوام یه روز ببینم
برم رو کوه بشینم
از روی اون به دنیا
بگم چها کشیدم.

داد بزنم به ابرا
پا بزنم به سنگا
راهی بشم تو مردم
بگم منم اسیرم.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:35 بعد از ظهر لینک

GetBC(16);
آرشیو نظرات
پنجشنبه 11 مرداد1386

هر چه میخواهد شود بر من شود
آب از سر رفته گو سرتر شود
چشمهایم بسته٬ تارکتر شود
آتشم را گو که خا کستر شود.

آنچه کردی با من ای پیر خموش
کن٬ که مر گم با تو آسانتر شود
طا غیم من٬ عاصیم بی آرزو
گو بکش تا بار من کمتر شود.

دستهایم خالی وبی سنگرم
در بیابانهایتان بی یاورم
گوش گیرم ناله هایم را به شب
نا له را نالان کنم از خواندنم.

دست من پر میشود خاک وطن
همدمم این نای ویارم این قلم
بوی دستم میدهد بوی پدر
شاد میگردم ز بوی رهبرم.

مینویسم باز با خون وطن
گرمتر از آنچه دارم در بدن
خا ک بوس درگه فردوسیم
هر کجا هستم همان ایرانیم.

یاد از اندیشه های مر دمم
پند از پندار نیک زرتشم
یاد از کردار و از گفتار نیک
شاد از آن عدل و داد کورشم.

راستی بود و محبت وصف ما
دوستی ها می شدن پیوست ما
از دروغ و قرض کردن بر حذر
خا رجیها داده این نسبت به ما.

بعد از آن را چه گفتن شرم باد
بر تمام زور گویان ننگ باد
راست می گویند ما در بر زخیم
پشتمان بشکسته در پیچ وخمیم.

روز را پندار شب ٬شب را به روز
اسب می تازیم به میدان دروغ
جز ریا ودزدی وبیچارگی
هیچ بر جایش و ما در زیر یوغ.

آه٬ شاید بهتر این باشد ّ دروغ ُ
آنچه بر جا مانده گو یندش نبوغ
زنده باید بود راستی یا دروغ
آنکه بودش راستگو کردن به گور.

می نویسم من به یاد مادرم
اشک می ریزد بروی دفترم
رفت از دستم به چشمی انتظار
گشته چشمش خاکهای میهنم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:50 قبل از ظهر لینک

GetBC(15);
آرشیو نظرات
پنجشنبه 11 مرداد1386

یکی از اون آدمایی
که شکستن کمرش
و سوزوندن همهء بال وپرش
وزدن توی سرش
یکی از اون آدما
که زمینش زده بود برادرش
پدرش یا مادرش
یا که اون هموطنش
یکی از اونها یی که
بالای دارش کشیدن
و نپرسیده ببخشن گنهش٬
یکی از اون آدما
توی هر کوچه میون آدما
همه جا مثل منه
نیمه ایی در به دره
توی هر شهری رها
حرفش از یک دهنه٬

اگه یک روزی بخوام ببینمش
بین ما دستای سرد غربته
دستایی که بسته از هر طرفه٬
بین ما درهء گود حسرته
که سکوتش پره از محبته.


نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:33 قبل از ظهر لینک

GetBC(14);
آرشیو نظرات
یکشنبه 7 مرداد1386

آدما رفته٬ و رفتن
پیر شدن یا که شکستن
می خام هر جایی که هستن
بدونن که زنده هستم.

یاد هر کدوم می افتم
می بینم رفته ز دستم
جایشون نه حتا نامی
نه یه آشنا به چشمم.

قلب من ساده و صافه
آدماش گلهای خاکه
آسمون بجای مردم
توی اون یه گوشه خوابه.

شبا من ستاره ها را
میکشم پا یین تو خونه
هر کدوم ازم می پرسه
حال آسمون چطوره.

میگم ٬ هی خوبه خماره
حال اون یه کم خرابه
روز یکشنبه تو غربت
مثه جمعه هاش سرابه

تو گلوش دوده غباره
رو لباش حرف بهاره
روی گونه های خیسش
اشگایی در انتظاره.

دل اون گرفته تنگه
آدماش رنگ و وارنگه
میگه آبی مونده اما
همه با زور سورنگه.

دریاشم تو چنگه باده
موجا بین راش هلاکه
ماهیای مونده بر جا
زنده اما نیمه جانه.

چی بگم از دل تنگش
ناله٬ نالانه ز دردش
آدما شش روز هفته
سر کار میرن به جنگش .
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:24 قبل از ظهر لینک

GetBC(12);
آرشیو نظرات
شنبه 6 مرداد1386

کی مرا نجات میده
کی میان آب میره
همه بسته پای خود
کی به من طناب میده.

دستاما نجنبونم
تو هوا نچرخونم
بهتره تو آب باشم
با خودم کنار بیام.

می تونم شنا کنم
خودما رها کنم
آب شور بهم میگه
که باید چکار کنم.

یه نفر تو میدونه
میدونم که میدونه
لب اگر تکون میده
نه برای درمونه.

گریه هم نمی کنه
می بینم ٬که می بینه
روی گونه های اون
نم نمای بارونه.

میدونم که مگذره
از خودش تا بگذره
زخم روی بدنش
می شه آخرین درش.

پشت اون رها می شه
درداشم دوا می شه
میدونم که میدونه
اونجا قهرمان می شه.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:51 بعد از ظهر لینک

GetBC(11);
آرشیو نظرات
پنجشنبه 4 مرداد1386

بر خرابهء چشمم
پیر کوچه میگردد
زیر لب چه می گوید
او چه دیده می چیند.

از سپیدی مویش
او همیشه نالان بود
در جوانیش میگفت
نامش آسیابان بود.

آرزویش آسایش
دانه های گندم شد
آنقدر تقلا کرد
تا اسیر مردم شد.

یک روز نمی چرخید
آسیابش آجر شد
سنگ او نمی غلطید
نرمتر زگندم شد.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی

چه دارم که پنهان کنم/در برم روییده کندم/چای گرمم/بی خیالی/ بیاد مادرم /پاییزم/چه دارم که پنهان کنم/ تولد خود/توی شب/در برم/ صبح وصال/بر سنگ مثل

یکشنبه 11 شهریور1386

در برم رو ییده گندم
در خیالم باغ گل
می شکوفد در سیاهی
لاله های راه سرخ.
دستهایم را بگیر
خون گرمم مال توست
داس را باید گرفت
باغ را باید ستود
روزهای ما
درون غنچه های کوچک است.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:46 بعد از ظهر لینک

GetBC(31);
آرشیو نظرات
یکشنبه 11 شهریور1386

سپرد صبح وصال و
شب خاموش وداع
شاد هستم که نشد باز
به ابری
دل غم بستهء ما
گر چه باران نوازش بزند یا نزند
خیس راه و نشد آنی
بشود خشگ ز آه دلمان.
هست اندر دل ما
نالهء دریا و کنار
آهمان بالش خواب
غم ما بستر آب
پر خروشیم
گهی مست و گهی عا قل
و گه صوفی و درویش وخمار
لحظهء نیست که آرام بگیرد غم ما
گاه مغرور شناییم وگهی خسته از آن
مانده بیدار
دو چشم و دل بشکستهء ما.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:35 قبل از ظهر لینک

GetBC(30);
آرشیو نظرات
یکشنبه 11 شهریور1386

بر سنگ شکسته میرسد نالهء رود
از عمر گذشته دارد آهی به گلو
پشت سرش از چشمهء کهسار رها
در پیش رود بسوی دریای خموش.

هیچش نه خبر از این گذر می آید
بازش نه به چشمه زین سفر میآید
در شیب شیار دشت غلطان غلطان
ره می سپرد به عادت از روی جنون.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:51 قبل از ظهر لینک

GetBC(29);
آرشیو نظرات
جمعه 9 شهریور1386

در سینه جای هر کسی
دارم نشان از آتشی

میسوزد آتش سینه ام
از لا بلای بی کسی.
* * *

دیده ام بر آب
افتادن لاله را

چه بکارم به خاک
ز بوی رفته را.
* * *
می رود با لاتر از گلدان خاک
گل به ناز
گاه میبندد لب و گاهی بمن
می زند لبخند باز.



نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 5:50 بعد از ظهر لینک

GetBC(28);
آرشیو نظرات
پنجشنبه 8 شهریور1386

بی خیالی تا کجا
می کشد زنجیر ما
در خیابان عابری
می فروشد خون ما.

در طبق بر شانه اش
می برد بازوی ما
وای بر هیزم فروش کوی ما
ریسمانش پنبه شد از پود ما.

گرم از همچشمی همسایه بود
سردی کانون ما
خام از ناخامی بیگانه بود
انقلاب کور ما.

بی خیالی تا کجا
با توام ای آشنا
هیچ میدانی چرا
رفته مهر از پیش ما.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:46 قبل از ظهر لینک

GetBC(27);
آرشیو نظرات
چهارشنبه 7 شهریور1386

توی شب صدا می شم
آب چشمه ها میشم
می زنم لپک لپک
به شکوفه ها میرم.

دستاما به شاخه ها
میگیرم تکان میدم
از درختای بلند
میپرم هوا میرم.

توی ابر آسمون
میرم اونجا گم میشم
می مونم تا باد بیاد
صدای غرش آسمان میشم.

وقتی بارونی میشه
وقتی خون تو کوچه ها جاری میشه
توی میدون کوچه ها خالی میشه
میشنوم از همه جا٬ زوزه های عرب میاد.

دوره گردا میرسن
دیگه شب تموم میشه
تو صدای قیل و قال
روز دیگرون میشه.

میهنم آنطرف روز بلند
به کمر بسته سه رنگ
وسط رنگ سپیدش دوتا داس
بین آنها همیه ملت ماست.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:8 بعد از ظهر لینک

GetBC(26);
آرشیو نظرات
دوشنبه 5 شهریور1386

چای گرمم نیمه شد
زود خوردم لقمه ام
چشمها را روی هم
فکر کردم خفته ام.

باز شد با روشنی
پلکهای خسته ام
باز جایم مانده بود
رختخوا ب کهنه ام.

رخت پوشیدم بخود
با خیال در همم
باز میگفتم به خود
زنده من یا مرده ام.

آب بر رویم زدم
خیس کردم حوله ام
بسته میشد شیر آب
باز بود از پنجه ام.

زنده هستم این منم
رو به روی هیکلم
گوید این آیینه باز
زره ایی از میهنم.

یادگار کشورم
دست و پا و هم سرم
بوده این هم آشیان
آشنا با غربتم.

دوست دارم یاورم
زنده هستم این منم
هم پدر هم مادرم
دوست گاهی دشمنم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:13 بعد از ظهر لینک

GetBC(25);
آرشیو نظرات
دوشنبه 5 شهریور1386

بیاد آرم ٬ یاد مادرم را:
از دست تو رفت
هر چه را هست
تا بوده همان است
از دست تو دست دگران است.

ای رفتهء از دست
دسدت پی ناز است
روی سر من را
هنگام نیاز است.

تا بوده رسیدی
پا خسته و دیدی
لیوان من از آب
پر کرده دویدی.

آش منه تب را
هر روز کشیدی
جان کنده مرا ٬ ناز
هر روز خریدی.

در سختی و شادی
پا پس نکشیدی
هنگام خطرها
هرگز نرمیدی.

مادر پی نازت
دستم به نیازت
هنگام نیاز است
دستان تو ناز است.

دستت همهء ناز
افسوس بخواب است
هنگام نیاز است
دستم همه باز است.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:52 قبل از ظهر لینک

GetBC(24);
آرشیو نظرات
یکشنبه 4 شهریور1386

پا ییزم مثل بهاره
روی شاخه ها غباره
یه درخت اگر بفهمه
نه غمی داره نه شاده.

من چرا باید بنالم
یا بخندم یا بگریم
رنگ اون سبزه یا زرده
چه تفاوت به چه رنگه.

شاید اون شاده با زردی
یا که غمگینه تو سبزی
دیده هر سا ل که خزانه
پشت اون دیده بهاره.

بعد یک یا دو سه سالی
می دونه چه کاری داره
باید اون برای بر گا
از زمین غذا بیاره.

تو زمین پاش توی بنده
می مونن باش تا که گرمه
می خورن هرچی که برگا
مونده بر شاخه یه ٬رسمه.

خودشم یه روز می افته
مثه برگا خوشگ و زرده
این زمین باید بدونه؟
چی میخواد با درد و رنجش.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:5 قبل از ظهر لینک

GetBC(23);
آرشیو نظرات
جمعه 2 شهریور1386

روز تولد خودم :
چی میخوام
تا بتونم شبت کنم
توی تاریکی ترا
ردت کنم.
ببرم
یواشکی تا دم در
مثه خوا بیدنم
عادتت کنم.
چی میخوام
سرت کنم
میروی از اومدن
کمت کنم.
روی شاخه ٬ برگاتا
بریزم بزیر پا
ترا پر پرت کنم.
بشینم نگات کنم
می ری هی صدات کنم
می خوام از شنیدنت
رو به آ سمان کنم.

نکند ابری و بارانی باشی
برف و بورانی باشی
مثه من ناشی باشی.

نکند ٬میگذاری
بر در خانه من
نکند منتظر دست منی.

مونده ام تو صد چرا
که چرا سر شده ایی
چرا غربت شده ایی
چه جوری سر شده ایی.



نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:54 قبل از ظهر لینک

GetBC(22);
آرشیو نظرات
پنجشنبه 1 شهریور1386

چه دارم که پنهان کنم
دروغی بگویم و کتمان کنم
نمک پاش باشم بدست کسی
سر دیگ مردم دهن وا کنم.

خبرها دروغ است و بودش چنین
سخنها ریا بود وهست اینچنین
کسی گفته آیا زخود پیش از این
فرو بسته چشمی سخن بی دلیل.

منم کور هستم نمیبینمت
زبان گنگ هستم نمی خوانمت
نیازی ندارم که لب وا کنم
بخواهم خودم چون تو پنهان کنم.

زخود گو تو گر می توانی سخن
چو من کور باش وکر وبی خبر
یکی گوی و سر بسته از اندرون
مترس از خودت پرده بردار از آن.

چه می گوید آن بینوای خموش
نگو تا بگوید خودش بی شعور
تو یکریز تکرار بی هوده را
به تکرار گویی از این واز آن.

حسن گفته این و علی گفته آن
خر آن یکی مانده پایش به پل.

شلوغش کنی با صدای بلند
که رازی شوی از خودت بیش و کم
یه بادی به قب قب یه دستی به سر
فرو می دهی مانده آب دهن
فرو می روی همرهش در بدن
تو هر مجلسی سنگ پا می شوی
تو باد هوا مثل کا می شوی
گهی مرد مردانه با ریش و پشم
تراشی سه تیقه گه آدم شوی
به ذهنت سپاری عناوین و شعر
زنی بر سر و سینه گاهی به مهر
مسلمان شوی گاه کافر شوی
به هر دین و آیین زور آن شوی
که هستی تو پیش خودت آن شوی
یکی بی خبر مانده از خود شوی.

کجایی٬ که هستی بگو بی نوا
بگو با که من می شوم همصدا
تو گر همنوا بوده با من بگو
که باید بود در میان بین ما.

دهی مهلتی زیپ انبان کشی
ببندی دهان یا که دندان کشی.


نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی

از بی خانمانی/همه چیز قدیمیه/در کنار خاوران:/یک صندلی/خانه را خرید/ لبخند مرا کو/ باد میگوید سلام/ ژاله / آسمون آفتابی نبود / چه میخواهی

شنبه 7 مهر1386

از بی خانمانی خانه میسازم
از خاموشی دیوارها همسایه میسازم
شمع روشنی در دست میگیرم
من از سایه ام همخانه میسازم.
* * *
دست هر کس گرم از نقدینه شد
نسیه دادن سنتی دیرینه شد
رنگهای روشن یک در میان
پشتشان زندانیه اندیشه شد.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 8:1 بعد از ظهر لینک

GetBC(41);
آرشیو نظرات
چهارشنبه 4 مهر1386

هنوزم مثل قدیما
همه چیز قدیمیه
هر کی آزادی را خواسته
کشته یا اسیریه.

هنوزم پنجره ها را
پشتشون قفس میسازن
توی اون دوتا را صیغه
یا که عقد هم میسازن.

هنوزم ملا بزرگه
جای اون با لای برجه
روی پیشانی مردم
میزنه صاحب مهره.

توی صف هنوز دیاره
پر دوست و آشنایه
توی ایران یا فرنگه
بیست و هشت ساله تمامه.

هنوزم به انتظاره
دست مردم به دعایه
زیر لب هنوز سوءاله
آیا آزادی تو راهه.

می رسه٬ چی شد نیومد؟
نکند این خر دجال
پاش تو پل مونده چلاقه
نکند هنوز سوارش توی چاه جمکرانه؟

هنوزم مثل قدیما
پشت این پنجره ابره
دنیا زندان شده تنگه
جنگ تاریکی با شمعه.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:27 قبل از ظهر لینک

GetBC(40);
آرشیو نظرات
چهارشنبه 4 مهر1386

در کنار خاوران:
شخم خواهم زد بکارم دانه ایی
تا برویانم نهال تازه ایی
بر دهد از شاخه دستانی بهم
شانه ها بر پیکر جانانه ایی.

آرشی آید دگر بار از زمین
بر نهد بر چله جان نازنین
هر کجایی را که آزادی نبود
سر نشاند تیر از گلخانه ایی.

آدم برفی جهانی میشود
بوی گلها جاودانی میشود
در کنار خاوران لاله زار
مانده کارم باغبانی میشود.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:53 قبل از ظهر لینک

GetBC(39);
آرشیو نظرات
چهارشنبه 4 مهر1386

دیدی اگرت
فتاده از چشم
جایی نبود ترا نشانی
نشنیده زمانی اگرت نیست صدایی.
هر گاه ترا به هر طرف گم
انگار نبودت آشنایی
افزوده به دیده ات گشودی
پایت نبرد رهی بجایی.
آنجا منم آشنای پیشین
یک صندلی خمیده پایم
بنشین و دو روز مانده بنگر
با بی کسیت من آشنایم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:33 قبل از ظهر لینک

GetBC(38);
آرشیو نظرات
چهارشنبه 4 مهر1386

خانه را خرید
و آخرین شور انقلابیش را
در پاشنه ای در ریخت
چند بار از سر حسرت
در را بروی خود گشود
و آخرین بار
دری را بست
که هرگزش کسی نپرسد
از کجا آمده ایی
گویی که این سوال
طاق را بر سرش فرو ریزد.

میزبان شاید بپرسد
آیا تو هم
میزبان شده ایی؟

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:17 قبل از ظهر لینک

GetBC(37);
آرشیو نظرات
سه شنبه 3 مهر1386


بین دو لب آن شادی دلبند مرا کو
میخندم هم اکنون
اما پس این خنده غمم کو.

حرفی بمیان نیست
هی میروم از هر طرفی بسته در آید
از پای ندانم
به چه سویش بکشانم.

بی خنده شود خسته ره و
خسته تر آید
سویت که شود باز دری را
بی شک نتوان دید.

شب مانده و اندیشه به فردا
بیدار منو رفته بخوابند
یا رفته بخوابم مثه آنها و ندانم.

با خاطره هایم به جدالم
آنها توی رویا وخیالند
خوابیده شوند وروز بیدار
مردان و زنانه تیز دندان
خوردن بود و پختن و شستن
یا کار برای پول حمام
پزها بدهند و پوزه بر هم
گاهی بشوند شاخ در شاخ
هر کس به دگر سپرده خود را
افسار و چو سگ بدست همراه
گویند که زوجه های خوشبخت
بوده یار هم در آسمانها
از برکت دولت نیدرلند
عقدی شده اند برای فردا
اسلام پناهشان به هر جا
بر سفره ای عقد قول هوءلا
داماد و عروس نو مسلمان
کافر شده بین کافرستان
لبخند مرا کو
آن شادی دلبند مرا کو.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 8:9 بعد از ظهر لینک

GetBC(36);
آرشیو نظرات
سه شنبه 3 مهر1386

باد میگوید سلام
لحظه ایی میگذرد
دست خود را به تکان
میرود سوی کتاب
برگ اول یه درخت
خشگ و بی ساقه وبرگ
مانده بر پیکر آن جای تبر
برگ دوم یه خیابان دراز
که در آن هر چه پلی گشته خراب
برگ سوم یه اتاق
که درونش یه نفر رفته بخواب
پر چشمش شده خاک
پشت در یک چمدان
دسته ایی داشته روزی درکی
قفل و بندی و بدورش سگکی
مانده بر جای از او قرقراکی.

در اجاقش نم آب
مار و موران و ملخ
میکشن بر در و دیوار نشان.

باد خمیازه کشان
پوزه اش را به هوا
شاکی از بوی بد گنجهء نان
دست بر بینی خود عطسه زنان
زوزه ها میکشد و ناله کنان
با هجومی به کتاب
میبرد خانه و از ریشه درخت وهمه را
آنچه را مانده بجا
یه خیابان دراز
و هزاران پل ویرانه برآب
یک نفر مانده در آن گوشه بخواب.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:55 بعد از ظهر لینک

GetBC(35);
آرشیو نظرات
دوشنبه 2 مهر1386

پرسه زدم روز را
خواب کشیدم به شب
گاه مرا چاره شد
زمزمهء زیر لب.

زمزمه ام ناله ها
گاه کشید از گلو
سیلی بر گونه شد
سرخ زمانی برو.

خون من از واژه ها
در بدنم میخزید
بند ز بندم جدا
تا به لبم میرسید.

در دل من آشنا
نام یکی ژاله بود
هر چه کشیدم صدا
پاسخ صد ساله بود.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:10 قبل از ظهر لینک

GetBC(34);
آرشیو نظرات
دوشنبه 2 مهر1386

آسمون آفتابی نبود
قصهء ما آبی نبود
سینه ها پر ز کینه ها
تو زندگی شادی نبود.

شاخ میزدن به همدیگر
بد بودن آدما با هم
تو چشماشون یه نفرتی
خم میشدن برای هم.

یه عده ایی رییس بودن
تا بخواهی حریص بودن
آتیش بیار معرکه
هر جایی کاسه لیس بودن.

بالاترا خدا بودن
از بقیه جدا بودن
مالک جون این وآن
دزدای بین راه بودن.

دنیا مغازه بود و بس
آدم: یعنی یه مشتری
بپاشی مصرف بکنی
یا رو سری یا تو سری.

ماشینها را میگردونن
فرمونها را میچرخونن
از روی هر چی ممکنه
زندگیا میگذرونن.

یوگسلاوی خراب میشه
اونجا یه پایگا میشه
وقتی که جا کم میارن
بن لادن آب و نان میشه.

بهانه ای باید باشه
تا که برن تو کشوری
دولتا را عوض کنن
بگن حقوق بشری.

هر کی دهن وا میکنه
لقمه ها را جا میکنه
شب میشه بین دندونا
آشغالا را پاک میکنه.

مردم از هم رمیده
هی میخورن به همدیگه
وقتی که دعوا میکنن
مشت میزنن به همدیگه.

امضاهاشون مهم میشه
تو دست بوش یه گرز میشه
باد میشه غب غبا یهو
به کشوری حمله میشه.

دمکراسی٬ دمکراسی
هدیه برای هر کسی
قیمت نفت پایین بیاد
بشکه بشه یه عباسی.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:34 قبل از ظهر لینک

GetBC(33);
آرشیو نظرات
یکشنبه 1 مهر1386

چه میخواهی؟ نمیدانی
نمیخواهی که در مانی
بگیری یا ببخشایی
بخندی یا بخندانی
نه دل بندی نه برهانی
نه لب بندی نه بگشایی
اگر دنیا بدر کوبد
اگر شادی سپر جوید
نیستی را طلب هستی.

میان بودن ورفتن
بگرد خود هزاران بار
نه میمانی نه رفتن را
سنگی غوطه ور هستی.

در آسایش سخن راندن
برایت آرزویی شد
قبای ترک و تازی را
برایت جستجویی شد
نشستی سالیان سال
و خواندی هی تو قرآن را
ولی هنگام گفتن ها
دهانت جوی خونی شد
به میلت پر کشد گاهی
که مستی را برویانی
بجای فلسفی بودن
قلندر را بشورانی
درونت خالی و خلوت
نه رویایی نه پنداری
قلندر مرده در دوران
گذرها با چراغ اکنون
زنند چشمک برندت رو
بجای دشنه ها شلاق وجای
زخم پا شال وکمربندی به شلوار وکت و
دامن بزیر چادرک پنهان
به هنگامی که خوش هستی
نمیدانی که خود هستی
بپایان میرسد هر دم
گر از حالت خبر یابی
نمیدانی یکی پنهان
بجایت میکند شادی
تو خود ای فلسفی شاید
شوی آگاه از این بازی.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی

به دست باد /با درختم/تنها سرودم/آسمانی که مرا/نیمه های شب/دگر با بند هایم نیست/سنگ در آغوش شب/غنچه گل/گفت و رفت/اگر این شیر/

چهارشنبه 2 آبان1386

به دست باد میرود دستمال جدا ییم
خشکیده حنای سر از پنجه های رها ییم

مانده ام هنوز در خوشخیالیم
منتظر ابری در خشک سالیم

صد چین و شکن شدم افتاده خم شدم
بد بوده زندگی شاید از بد بیار یم

آه: این چه احتیاج بود این جدا ییم
دستی نمیرسد بر آشنا ییم

سا لها گذشته ام با پای بسته ام
رفتم به هر طرف دیدم حنا ییم

من چهار محالیم عمری فرار یم
سختی کشیده ام با آن کیا ییم

من هفشجانیم زاد آر یا ییم
زندان نمیشود دنیای آ بیم

در هر کجا بوم غافل نمیشوم
تا آسمان بود من همچو باقیم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:47 قبل از ظهر لینک

GetBC(51);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

تو در دور دستی و من بی خبر
ندانم که خشکی و یا مانده تر
اگر هست برگی ترا در برت
بخاطر بیاور منم ریشه ات
تو در خاک داری سرایی زسنگ
مرا یاد باشد جلای تو تنگ
شکستم به صد بار روزی به چند
کشیدم چه ها بی تو رنگم به زرد
ترا بوده ام سخت در آرزو
ببینم کناری شوم آب جو
به جامی بوم گاه در تشنگی
برُم شاخه های تو در ناخوشی
گهی خار باشم ترا از گزند
گهی باد برگت بروبم ز گرد
هوای ترا پاک در سینه ام
فرو تا بشویم دل و دیده ام
دگر بار باشم ترا نو جوان
تو باشی نهالی و من باغبان
شود میو های لذیذت غذا
سر سفرهء سایه ات پر بها
بشینیم با هم به وقت نهار
خوریم و بخند یم بر روزگار.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:34 بعد از ظهر لینک

GetBC(50);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

تنها سرودم
ایستاده مردن بود
هر روزم این سرود
تکرار میشود.

چشم اگر میگشایم
برای دیدن نیست
در راهم اگر دیدی
برای رسیدن نیست.

دستم در پی خر یدن سا لهاست
در جیبم مانده است
زیر پیراهنم حسی
برای پوشیدن نیست.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:58 بعد از ظهر لینک

GetBC(49);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

آسمانی که مرا میفکند
و زمینی که مرا میشکند
هر دو از جنس همند
من نخواهم که دگر بار بوم
شا هد چرخ ستمکار بوم
سر خود با نفسی گرم کنم
یا که بازیچه این دام بوم
راه اگر میرسدش
برسد باز براه
و رهایی اگرش هست ٬ رهاست
آنچه خالیست میان کلمات
دو لب بسته ماست.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:33 بعد از ظهر لینک

GetBC(48);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

نیمه های شب سکوتی میکشد فریادها
سیل تاریکی ز انبانها خورد نشخوار ها
من در اینجا دیده ام بسیارها
مرده و هم زنده با هم بارها
زیر کوهی مانده از آوارها
کی نباید چشم بیند پیش پا
هی! نیفتی در دل مردابها
نیست انگاری به چشمم آشنا
در شب تاریک میباید به پا
هر سکوتی میشود جنجالها
نیست دستی اندر این دیوارها
گوشها پر گشته از نی ناله ها
کم بنالید از حسین بی سقا.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 8:41 بعد از ظهر لینک

GetBC(47);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

دگر با بندهایم نیست پیوند
رهایم در رهایی نیست همبند
شبی را خسته بر ره میسپارم
رهی را رفته هر دم میشتابم
نمیگیرم دگر از کس سراغی
نمانده عابری در کوره راهی
شکسته ماه بر جایی نتابد
خمیده آسمان اما نگر ید
تمام غنچه ها پژمرده در بند
شکفته خنده ایی بر لب نرانند
سرابی میشود هر لحظه پیدا
غباری میشود امروز و فردا
زمستان میشود یک روز برفی
بهارش میشود هر شاخه زخمی
بغیر از جغد آوایی نیاید
بجز از ناله فریادی نخیزد
نهان در حال آشوبند و حاشا
یکی را مهر وآن دیگر وطن را.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:59 بعد از ظهر لینک

GetBC(46);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

سنگ در آغوش شب
خاک بر دامان من
هستیم را میتکانم بر زمین
هر چه میریزد بجز از خاک
دنیای من است.

لانه ایی بر آب و آبش میبرد
نغمه ایی آواز و سازش میبرد
همصدا هستم اگر با قرغیان
آن صدا را هم نجاتش میبرد.

دستهایی بوده در دستان یار
حرفهایی بوده در شبهای تار
عهدهایی بسته ما در بین راه
در کمان باد اما کاغذی
مانده در منقار مرغان و
به باغش می برند.
هر چه میماند شبی تنها و زشت
آنچه باقی مانده تا پایانه عشق
تشنه ایی می آید و آنهم ز کامم می برد.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:33 بعد از ظهر لینک

GetBC(45);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

سر برون آورده دیری غنچه گل
بی پناه خار بر شاخ بنی
کس نمی دیدش بچشم از رنگ او
سبز بود همچون که رنگ سبزه ای
روزها از پیش رویش میگذشت
شبنم شب روی برگش مینشست
او صدای بلبلان را میشنید
چهچه و شادی و شور بلبلان
خوابهای تلخ او را میشکست.
هیچیک اما برای او نبود
در جوارش سرخ و زرد و قهوه ای
چشم بلبل سوی آنها و بروی او نبود
باد گاهی اشتباهی میوزید
او هم از نا چاری ودرماندگی
در به در میزد بیابد لقمه ایی
بارش باران گهی می شست گرد از چهره اش
آفتاب اما نشد یک لحظه هم
پرتویی افشاندش نوری بر او
سبز ماند او با درون سرخ خود
زیست او نارسته در دنیا و مُرد.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:3 بعد از ظهر لینک

GetBC(44);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

دامنت پر گل شود٬
را گفت و رفت.
عابری در بین گلها خواند و رفت.
یک نفر بود ای زمین
جز ز باغت٬
خاک راهت را گلستان گفت و رفت
او یکی بود و هزاران جمله را
بر دو لب آورده و
نا گفته رفت.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:30 بعد از ظهر لینک

GetBC(43);
آرشیو نظرات
سه شنبه 1 آبان1386

اگر این شیر نجنباند سر
سوی من چشم نبیند یک دم
اگر او خواب رود در غربت
شاید آرام بگیرد قلبم.

سوی من مینگرد با حسرت
خجل از زندگی بی شوکت
روی دیوار فرو ریزد اشک
میکنم پاک ز چشمش ملت.

گوید آزاد کنید از بندم
من نگهبان شما هموندم
نور خورشید ندیدم زردم
پیش شیران دگر کم رنگم.

مانده ام پاک چه گویم٬ شرمم
خاطرم هست که سوگند خوردم
بر سر دوش گرفتم بردم
من وفادار نماندم مــُردم

گل زتاریکی/میراث من/برجها/ لبم سیراب نیست/رته آزادگی/صدای جرس/ایرج و پرویز.../ میشود بیهوده سر کرد/ نیمه شبم/ باد نپرسید/


جمعه 2 آذر1386

گل ز تاریکی برویم سر کشید
بوی خود را در مشام من کشید
دست بردم تا بسوی برگ او
چشمهای خیس خود در هم کشید.
ریشه در خاک به صدها دارم
در هوا شاخه هزاران دارم
برگهایم همه سبزینه به سال
من بهاران فراوان دارم.
تو پایانی و من در پیشت هستم
سر آغازی و من مزدیست هستم
به هر آیین انسانم بدانی
ترا ای خاک بر بالینت هستم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 6:50 بعد از ظهر لینک

GetBC(61);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

این شبگذری که سینه اش جای من است
هوشنگ گرفته نام میراث من است
میشناسمش همیشه از روز نخست
میخواسته من را بکشد در پی جفت
فرمان نبرد گاه شود گوش به پشت
چشمش پی دیگران زند بر من مشت
دیگر نشود رام چو پیشینش بود
تنها نخورد نان چو دوشینش بود
گوید که حساب کار من بود درست
انکار نمودی تو مرا خواهی کشت
تنها تو نبوده ایی که ما پشت به پشت
سنگی بکشیده ایم بر گرده جفت
بنگر تو ٬ بزیر بار پشتم تا شد
جای دو نفر نمیتوان بر پا شد
دستم نگرفته کس نشد همبندی
بختم تو زدی به فال و آمد سختی.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 6:33 بعد از ظهر لینک

GetBC(60);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

برجها از پایه کج
دیوارها پهلو بهم
بامهاشان سر به سر
در خیابانی بسوی خانه ام
برف میبارد بروی شانه ام
سرد هست اما ز ساز دوره گرد
میرسد آوای گرم
بر لبانش واژه هایی رایج است
داستان کسب نانی ساده است
چون به آخر میرسد
میزند سیم نخست
در نگاهش آشنا
میتوان آیینه جست.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 6:13 بعد از ظهر لینک

GetBC(59);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

سبزه ها همرنگ چشمان تو بود
بوی گل هر جا به همراه تو بود
میکشیدی دست روی بوته ها
خنده صحرا ز دستان تو بود.

خواستی اشکی شوی برگونه ایی
تا بشویانی غبار از چهره ایی
تشنگیها را بگردانی هلاک
تر کنی چشمان شب با ژاله ایی

نیستی از چشمه هایت سر روی
روی دشت و بیشه و دامن روی
ماه را در برکه سرگردان کنی
با گیاه و گل تو همبستر شوی.

نیستی بسیار میبینم به رود
موجهایی را که از گرداب نیست
غرق دریا ها شناور گشته ام
هر چه مینوشم لبم سیراب نیست.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 5:46 بعد از ظهر لینک

GetBC(58);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

نخواهی تو در راه آزادگی
خور و خواب و سیراب از تشنگی
به روز و شبت نیست اندیشه ایی
مگر آنکه ترک تو هر پیشه ایی.

برو جای دیگر به دنبال تاج
ز بازار بشنو تو بانک هراج
اگر نام خواهی ز نام آوران
ترا رنج باید کشیدن بجان.

برون آر دست شهی از برت
ببر سر به سر پا بپا همرهت
ز اندیشه آورد کورش به زیر
نه با زور بازو و یا ریش پیر.

در آزادگی راه باشد نشان
رسیدن بود بهر گردنکشان
همانان که در چاه سر برده اند
در آن خون مردم به لب خورده اند.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 4:34 بعد از ظهر لینک

GetBC(57);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

صدای جرس آید از روی بام
خموشانه شب میگریزد ز دام
زند خنده بر لب سپیده پگا
شود روز میدان رزمی بپا.

میانه گرفته به گرد جهان
روانند مردم بدنبال نان
رباید هر آن کو بود زور بیش
از آن ابلهی کو نگردیده خیش.

کسی را که گردیده خود بیش نیست
بجز عقل دستش پی ریش نیست
نجنباند آن همچو بزها به ره
نخواهد شود هی ز چوپان چه.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 4:20 بعد از ظهر لینک

GetBC(56);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

بروی شانه ها بارم
به فردا میکشم دادم
اگر پیش آیدم روزی
ببینم همسفرهایم.
شبی تاریک میپویم
گامی در بیابانم
اگر هم عابری باشد
نمیبینم در اطرافم.
هوا سرد است و طوفانی
گهی گم میکنم راهم
ز غرشها رسد نوری
تکانی میخورد پایم.
رود بر بادها هر دم
صدایی از گلوگاهم
کشم فریاد آزادی
بجای آشنایانم.
جای ایرج و پرویز و اسحاقم
مینالم سعید از درد پنهانت
یادی میکنم آیت
از آن آه جان کاهت.
باری میکشم اصغر
از دوش پسینگاهت
آنجایی که جان دادی
بر آن عهد و پیمانت.
گاهی خسته از راهم
بر کف مینهم بارم
میبندم دو چشمم را
بر ایران ویرانم.
میخندد یکی در بند
مثل کودکیهایم
بر بالای تیر دار
روی آرزوهایم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 4:7 بعد از ظهر لینک

GetBC(55);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

میتوان از دل گذر کرد
میشود بیهوده سر کرد
داستان زندگی را
میتوان از سر بدر کرد.
میشود در یک خیابان
روزها کلی قدم زد
پشت و روی سایه ات را
میشود رختی بتن کرد.
میشود در سوز سرما
گرم از افسانه ها شد
خواند تاریخ بشر را
هر کتابی را ورق زد.
در کنارت عابری را
میشود پهلو به پهلو
داد زد از بیخودیها
با عراقی با یوگسلاو.
تکیه بر دیوار سنگی
بازی شطرنج ناصر
میتوان مهیار را دید
خندد و گوید که اخت وار. اخت وار= واقعا
نادم از این پا به آن پا
میکشد تصویر خود را
در نگاهش میتوان دید
رنگهای برگ گل را.
زادکو لیلاج شهر است
شوخ طبع وهم مشنگ است
حرفهایش بی سر و ته
گیج گاهی مست و منگ است.
در آمستردام هیاهو
شهر ساز و ناز گیسو
بوی بنگش در مشامت
در به در آید ز هر سو.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:13 قبل از ظهر لینک

GetBC(54);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

نیمه شبم هنوزه
مانده سپیده روزه
وقتی هوا گرفته
صبح و سحر غروبه.
برای هر کی تنهاس
سایه براش نشونه
تو افتادن میفهمه
که سایه هم دروغه.
شلوغی های مردم
پچ پچ نا تمومه
از چی بگم تو غربت
همدم من سکوته.
حرفای اون بسختی
قابل فهم گوشه
خیلی بهاش نشستم
مثل خودم عبوسه.
پرنده ایی میخونه
صداش میاد تو خونه
میخوام ازش بپرسم
صداش چطوره خوبه.
بهم جواب نمیده
گلها را آب نمیده
هر چی ازش بپرسم
رنجه به ما نمیده.
کنار هم نشسته
بشقا بهای گرسنه
منتظرن که دستی
بریزه آش رشته.
بازم تو فکره گیجه
خواب دیده باز اسیره
تو زردیهای چشماش
رنگ غروبا هیچه.

فردا میاد دوباره
میدونه اون محاله
یه روز خوش تو غربت
ندیده اون خماره.
میخوام براش یه چاره
دون بپاشم دو باره
یواشکی کلاهی
سر بکشم تمامه.
بهش بگم نگا کن
رشته ما همینه
بخواهی نخواهی اینه
مزهء اون غمینه.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:25 قبل از ظهر لینک

GetBC(53);
آرشیو نظرات
جمعه 2 آذر1386

باد نپرسید و گذر کرد و رفت
بر در همسا یه نظر کرد و رفت
زیر لبش شاخه گلی سوی او
داد و به شب رفت و رفت.

یک سبد میوه پر از انتظار
چیده شد از چشم و رفت
خوانده شد هر واژه ایی
تا که شود بخت و رفت.

آید و آیند من
رفت و نشد پند من
دست منش میکشد
رنج ز همدست من.

پای درون هشته من
باز و برو گشته در
بیش ز دیوار و من
پاک ز رو رفته در.

گم شده آیینه بود
همره دیرینه بود
آنطرفش قصه بود
اینطرفش غصه بود.

این خودم هستم بلی
آدم پیشم ولی
سیلی عادت چرا
میزنم همچون ولی.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:38 قبل از ظهر لینک

GetBC(52);
آرشیو نظرات


صفحه نخستپروفایل مدیر وبلاگپست الکترونیکآرشیوعناوین مطالب وبلاگنوشته های پیشین
شهریور 1388مرداد 1388تیر 1388خرداد 1388اردیبهشت 1388فروردین 1388اسفند 1387بهمن 1387دی 1387آذر 1387آبان 1387مهر 1387شهریور 1387مرداد 1387تیر 1387خرداد 1387اردیبهشت 1387فروردین 1387اسفند 1386بهمن 1386دی 1386آذر 1386آبان 1386مهر 1386شهریور 1386مرداد 1386تیر 1386پیوندها
استاد بهرام مشیریاصغر آقا ( هادی خرسندی)منوچهر جمالیفرهود جمالی ، بهمن علاءالدین(مسعود بختیاری)گنجور (آثار سخنسرایان پارسی گو)آریارمن(پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران)فالون دافا(ورزش چینی)شوکتسحرگاهانفرهنگسراموسیقی بختیاری بشنویددرفش کاویانیوبلاگ دیگر من (کیوانی)لیست وبلاگهای ایرانیان جهانآقای وحید رضا (جک نویس)آرامش دوستدار (فیلسوف)ایران آزادهوشنگان 2کیوانی youtubeپرسپولیس
RSS
function fbs_click() {u=location.href;t=document.title;window.open('http://www.facebook.com/sharer.php?u='+encodeURIComponent(u)+'&t='+encodeURIComponent(t),'sharer','toolbar=0,status=0,width=626,height=436');return false;}



بدون سانسور کدهای موزیک
href=" http://www.tahrimeentekhabat88.blogfa.com" target=_blank>
BubbleShare: Share photos - Easy Photo Sharing Houshang KaivaniMaak je eigen badge

بین شما غریبه ها/چشم من/مینویسم گاه/گمگشته ماه/فصل بهار میشود/ مانده کاری/حال من/ستاره بود اگر شبی/وحشت نکنید/ فکر فرا خوانده شد/

بین شما غریبه ها
من همه جا غریبه ام
حرف شما به هر زبان
شنیده ام٬ شنیده ام.

بین شما اشاره ها
رفته به سوی کشورم
تا به طناب گردنم
دست شما کشیده ام.

من همه جا غریبه ایی
مانده به شانه ها سرم
دیده تان به سنگها
بر سر خود گشوده ام.

اشگ یکی بگونه ام
آه یکی به گفته ام
پیش شما نگفته ام
بین شما نبوده ام.

باز نموده دستتان
با که به حلقه میشود
اینهمه قلب ملتی
تا که شکسته میشود.

نفت سیاه ما چرا
کور نموده چشمتان
پای بروی حرفتان
پشت به هر چه رسمتان.

دم نزنید٬ اگر زنید
از همه نیک و بد زنید
از زن سنگساره تا
بستن هر دهن زنید.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:36 قبل از ظهر لینک

GetBC(71);
آرشیو نظرات
دوشنبه 3 دی1386

چشم من خم شدو
هر روز ندید
باد را گفتمش٬ هی
تو دگر نشکن و از شاخه نچین.
رو به من کرد و ندید
یا که چیزی نشنید
یا اگر هم که شنید
حرف من را نخرید.
شاخه را سخت تکان داد
و شکست
میوه ها ریخت زمین
مرغ از لانه پرید
رفت و از آن خبری
نیست که نیست.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:1 قبل از ظهر لینک

GetBC(70);
آرشیو نظرات
دوشنبه 3 دی1386

مینویسم گاه چیزی
روی آن خط میکشم
از خطوط در همم
شکلی ز آدم میکشم.
دستهایش را تهی
چشمان بر هم میکشم
از نگاهش حسرتی
در واپسین دم میکشم.
روی آن خط میکشم
بر دهانش بوسه ایی کج میکشم
شانه هایش را برای
بار کمتر میکشم.
مینویسم روز
روی روشنش خط میکشم
ابر و باران است
روی بهترش خط میکشم.
بیشترها بهترینها را
در آتش میکشم
دودهای سر کشی
روی دفتر میکشم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:25 قبل از ظهر لینک

GetBC(69);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

از کدامین راه می آیی
تو ای گمگشته ماه
میبری آیا کسی را
سوی آب.
باز میگردی تو باز
میرسد آیا شبی نوبت به ما٬
من همینجایم که میبینی مرا
در نزن بیدار هستم روز و شب
زحمتی گر نیست
میبخشی مرا
پا اگر بر می نهی بر چشم ما
در بیاور کفشهای پاره را
سر بکش هر جا که میخواهی برو
هر چه هم دارم تو مهمانی بخور
با من هم تعارف نکن
تا که هستی خدمتم در راه تو
جان اگر باشد
نهم بر پای تو
شاید هم دانی کمی عادات ما
چون نمیمانی
شوی مهمان ما.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:25 بعد از ظهر لینک

GetBC(68);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

پنجره ایی که بسته بود
دوباره باز میشود
پنجه گل در آفتاب
دانه و ساق میشود.
جم نخورید خانه ها
فصل بهار میشود
بام شما برای من
بستر خواب میشود.
میشوم آن پرنده ایی
که گم نموده آشیان
ستاره های آسمان
چراغ خواب میشون.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:37 قبل از ظهر لینک

GetBC(67);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

مانده کاری تا که انجامش دهم
این زنم٬ هه ٬خانه ام با بچه ها
پشت در هم کوچه و شهرم رها
بین آنها مردمانه با صفا.
دارم آیا جانکی یارت کنم
کلبه ایی آیا که مهمانت کنم
میتوانم با سرود تازه ایی
شادت کنم.
کار دارم بهر نانی
شب به شب باز آورم
سفره اندازیم و
شکر نعمتی تایش کنم.
خاطری آسوده تا
شوخی کنم
بر گشایم دل برایت
پرده رازش کنم.
من نمیخواهم دگر یادش کنم
این دروغ خام را بامش کنم
سیک هندی را
نشان پرچمی قابش کنم.
من ز خورشید
انتظار آموختم
سوختم در تیرگیها
تا پگاه آموختم.
مهر را من از کیای مهربان
آموختم
میهنم را میبرم دور از شما
راز هستی را من از ققنو سها آموختم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:10 قبل از ظهر لینک

GetBC(66);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

حال من خوب است اگر
شب جای نالیدن شود
روز هم جای خودش
هنگام تابیدن شود.
آب گل باشد
هوا درهم شود
طول و عرض راه
افزونتر شود.
هر که حالش
خوب باشد رد شود
گر نباشد
ماند او تا شب شود.
گل فروشی میکنم
هر دم شود
خنده بر لبها اگر
کمتر شود.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:38 قبل از ظهر لینک

GetBC(65);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

ستاره بود اگر شبی
نشان دهم در آسمان
یکی میان جمکران
زند صدای بیکران.
به یک نظر نمیرسد
شباهتش به آدمی
ز دیده شک برون شود
در عادتش به یک دمی.
هم او عیان و آشکار
گرفته ژست مبهمی
به غار او که بنگری
نوشته بیت رهبری.
تکیده پشت منقلی
خمیده سر به کاغذی
بروی چهره قابکی
فرو کشیده اندکی.
در این سرای بی سری
نهاده سر به دامنی
برای بی ستارگان
دهد به دیده شربتی.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:58 قبل از ظهر لینک

GetBC(64);
آرشیو نظرات
شنبه 1 دی1386

بیخودی وحشت نکنید
بهم دیگه شک نکنید
روی سر هم نزنید
دنیا را اون ور نکنید.
نرنجونید همدیگه را
پشت به دشمن نکنید
مشکل های فردیتونا
تو همدیگه حل نکنید.
زنجیرامون صدا میده
اون از گذشته ها میگه
رد میشیم از کنار هم
داد یکی هوا میره.
تا اسباشون نفس داره
دروغ میگن به همدیگه
تو حرفایی که میشنوی
نمیدونی کی چی میگه.
بدنبال بهانه ها
گم شده راه چاره ها
هر طرفی بادش بیاد
کج میشه هی نقاره ها.
ایرانیهای همزبون
آی٬ شهری های مهربون
دهاتیم بین شما
ساده میگم بهت آقا.
نماز میخوند اونم بابا
مثل شما تو خونه ها
هیچ کسی هم بهش نگفت
اون با خدایش چی میگفت.
یه بار دیدم توی چشاش
مچاله شد آرزوهاش
شکسته شد مثل حباب
رفت و وطن مونده بجاش.
میگم بیا با هم بریم
بجنگ هر چی من بریم
هر کی میگه وطن بیا
باهاش به اون طرف بریم.
قبله ما وطن باشه
هر کی به اون نظر باشه
بهتره اینکه هر کسی
صاحب اون نظر باشه.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:56 بعد از ظهر لینک

GetBC(63);
آرشیو نظرات
شنبه 1 دی1386

فکر فراخونده شد
از همه جا رونده شد
باز تمام مشتا
دست همه خونده شد.
رهبر ما درشته
نشسته توی بشکه
رو هر دستی نوشته
کارگر درشگه.
حرفای اون درسته
کارا باید درست شه
میزنه تازیانه
وا میشه تا که مشتش.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:54 بعد از ظهر لینک

GetBC(62);
آرشیو نظرات


صفحه نخستپروفایل مدیر وبلاگپست الکترونیکآرشیوعناوین مطالب وبلاگنوشته های پیشین
شهریور 1388مرداد 1388تیر 1388خرداد 1388اردیبهشت 1388فروردین 1388اسفند 1387بهمن 1387دی 1387آذر 1387آبان 1387مهر 1387شهریور 1387مرداد 1387تیر 1387خرداد 1387اردیبهشت 1387فروردین 1387اسفند 1386بهمن 1386دی 1386آذر 1386آبان 1386مهر 1386شهریور 1386مرداد 1386تیر 1386پیوندها
استاد بهرام مشیریاصغر آقا ( هادی خرسندی)منوچهر جمالیفرهود جمالی ، بهمن علاءالدین(مسعود بختیاری)گنجور (آثار سخنسرایان پارسی گو)آریارمن(پایگاه تاریخ و فرهنگ ایران)فالون دافا(ورزش چینی)شوکتسحرگاهانفرهنگسراموسیقی بختیاری بشنویددرفش کاویانیوبلاگ دیگر من (کیوانی)لیست وبلاگهای ایرانیان جهانآقای وحید رضا (جک نویس)آرامش دوستدار (فیلسوف)ایران آزادهوشنگان 2کیوانی youtubeپرسپولیس
RSS
function fbs_click() {u=location.href;t=document.title;window.open('http://www.facebook.com/sharer.php?u='+encodeURIComponent(u)+'&t='+encodeURIComponent(t),'sharer','toolbar=0,status=0,width=626,height=436');return false;}



بدون سانسور کدهای موزیک
href=" http://www.tahrimeentekhabat88.blogfa.com" target=_blank>
BubbleShare: Share photos - Easy Photo Sharing Houshang KaivaniMaak je eigen badge

سه شنبه 2 بهمن1386


زمستان میشود آرام آرام

زند پر در هوایش برف و باران

ز بام شانه ام آرام آرام

بروید سبزه ها آرام آرام.

شادمانی هست می آید ز راه

خوش به حالم میشود از درد پا

میتوانم باز دستی در هوا

بر سرم دسمال و آن دیگر عصا.

خورشید ندانست که روز است

در بیخبری ماه تمام است

بهر همه تابید و نپرسید

در بند یکی یا سر دار است.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:44 قبل از ظهر لینک

GetBC(82);

آرشیو نظرات

سه شنبه 2 بهمن1386


شانه ام را میکشم بالاتر از ناباوری

دور از دستم نکوبم بر دری

میشود آیا برایم عادتی

چشم پوشیدن ز درد آدمی.

کی بنی آدم بدستش اره بود

تا ببرد دست و پای پیکری

آی٬ سعدی باز گو شعری دگر

نیست پیدا دیده بودی آدمی.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:15 قبل از ظهر لینک

GetBC(81);

آرشیو نظرات

سه شنبه 2 بهمن1386


شباهتهای پیشینم پریشند

بمانند کت پشمینه ریشند

برابر گشته ام با بینهایت

شنیدم کفشهایم قوم و خیشند.

میشکافد سنگ از باریکه آب

خاک و شنها میشود اندوه ما

هی بسر ریزیم بهر این و آن

تا رسد روزی به نوبت بهر ما.

پس از عمری بتنهایی نشستن

بتنهایی نفهمیدم که هستم

نگاهم میکند دیوار گوید:

ز تنهایی سری بر گردن هستم.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:40 قبل از ظهر لینک

GetBC(80);

آرشیو نظرات

سه شنبه 2 بهمن1386


نباشد اگر باد باران بود

در این شهر آب فراوان بود

بر این آب پلها هزاران بود

ز پلها گذر بیشماران بود.

منم خیس بارانیم

از این بیشمارانیم

ولی چونکه ایرانیم

بدنبال آزادیم.

نپرسیده از من پلی

نلرزیدش آن آجری

برای سفر میبرم

بهمراه بال و پری.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:8 قبل از ظهر لینک

GetBC(79);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


اگر بودی بجای جنگها شادی

چه میبودی

میداند کسی ؟

برگویدم این را نمیدانم

جای بند آزادی

نمیدانم؟

اما دیده ام آزاد

مردی را بپای چوبه دارش

میخندید کاووسی

هفتی میشوی هشتی

سنگ آسیابی

گشته بر قلبی

له گردیده زیرت

هر سر و دستی

تا اینگونه میچرخی

گردی از سر خشمی

خونی میچکد از لای هر چرخی

با هر سرخی رنگی

با نمناکی تلخی

بر لبهای سردی

میشوی هشتی.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:17 بعد از ظهر لینک

GetBC(78);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


تماشا رفت و دریا

هزاران ماهی در آب فردا

هزاران کودک بی نام دنیا

عروسکهای خاکی و نشانها.

تماشا از کنار باغ سیبی

تماشا از دل صحرا نسیمی

تماشا در میان یک نگاهی

نشسته تا ببیند آشنایی.

بدر آید برون از سینه گاهی

تماشای نگار از سنگ راهی

تماشا میشود آن یار و من را

رها در گفتگویش از جدایی.

تماشا میشود رنگی به دیروز

تماشا خیره میماند به امروز.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 6:21 بعد از ظهر لینک

GetBC(77);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


خندیدم و گفتم به چه دیدم

باران پر از مسخره بارید

باد آمد و برد ابر و دیدم

خورشید پر از مسخره تابید.

شب شد به خودم آمده دیدم

مهتاب بر آمد ز بلندی

رو کرد و به پوزخنده ایی گفت

باید که تو هم به ما بخندی.

این مسخره خانه خنده دارد

هر گوشه آن شکنجه دارد

جایی که تویی ز خنده بارد

جایی که منم ز گریه بارد.


نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:22 قبل از ظهر لینک

GetBC(76);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


آب را گل چشمه را آلوده

پلها را چرا له میکنی

گر بجای آب میخواهی عسل

اشتباهی مال ما گل میکنی

میتوانی در بهشت همدم شوی

همنشین حوریان از دم شوی

این جهانی را بهشتی ساده است

آب و گل هر چشمهء میخانه است

واگذار اینها برو پیش بقی

دست میگیرم که تا آسان روی

هر که حق دارد به آزادی رسد

نیک اندیشیدن از شادی رسد

میرسی بر آرزویت غم مخور

اینقدر خون از دل ملت مخور.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:13 قبل از ظهر لینک

GetBC(75);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


دربان شهری تکیه بر

تخت ریاست میزند

دیوار و درها خنده

گاهی بر سر هم میزنند.

در بین درها دیده ایی

گاهی یکی رد میشود

از روزنی میدیده او

گویا که رهبر میشود.

سرمای برف شهر ما

شرمنده از تب میشود

وقتی که پشت میله ها

دستان ما یخ میشود.

جنگل نمیگوید سخن

جز با نسیمی از بهار

خشکیده گل بر شاخه ها

پژمرده روی هر مزار.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:11 قبل از ظهر لینک

GetBC(74);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


روم تا انتهای جویباری

درختان را دهم از نو پیامی

بگویم اره بر دستی و پایی

کشد دیوانه با حکم الاهی

روم بالای کوه بی پناهی

کنم من شکوه از عدل خدایی

بپرسم: گفته ایی آیا ز مهرت

کسی بی دست و پا آید به ذکرت

نمی بینی تو هم مانند مایی

نهان در حلقه پیقمبرانی

رسد آیا صدای استخوانی

بگوشت میرسد آیا نوایی

شود پرتاب از کویت بشر را

برند با اره دست و پا و سر را

یکی در باد آویزان دار است

یکی را بر سرش آوار سنگ است

نمیدانم چه کیفی در جنون است

به کام جانیان پیمانه خون است

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:25 قبل از ظهر