۱۴۰۵ فروردین ۲۷, پنجشنبه

سرنوشت فرش بهارستان بزرگتریت فرش دوره ساسانی

 

فرش بهارستان که با نامهای بهار خسرو،و بهار کسری نیز ذکر شده از بزرگترین فرش هایی بود که در زمان ساسانی بافته شده، پاره پاره کردن فرش به پیشنهاد علی امام اول شیعیان را باید ناشی از عدم وجود بینش زیبایی شناسانه و نداشتن درک هنری بیابان نشینان متجاوز بی فرهنگ از این فرش دانست.

تاریخ طبری برگ 1823
سخن از تقسیم غنایم مداین میان جنگاوران تازی که به گفته سیف شصت هزار کس بودند.
مهلب گوید: وقتی سعد در مداین فرود آمد و کس به تعقیب عجمان فرستاد، تعاقب کنندگان تا نهروان برفتند و باز گشتند و مشرکان سوی حلوان رفتند.سعد غنایم را پس از برداشت خمس میان کسان تقسیم کرد که به سوار دوازده هزار رسید،همه سوار بودند و کسی پیاده نبودو اسب یدک در مداین بسیار بود.
شعبی گوید:سعد از خمس غنایم به مردم سخت کوش چیز داد اما افراط نکرد. و نیز گوید:سعد خانه های مداین را میان کسان تقسیم کرد که در آن سکونت گرفتند، صاحب ضبط عمروبن عمرو مزنی بود و ما مور تقسیم سلمان بن ربیعه بود. فتح مداین در صفر سال شانزدهم بود.
گوید: وقتی سعد وارد مداین شد،نماز را تمام کرد و روزه گرفت و بگفت تا ایوان کسرا را نمازگاه ایام عید کنند و منبری در آن نهاد و آنجا نماز میکرد و تصویر ها همچنان بود و نماز جمعه نیز میکرد و چون عید فطر آمد گفتند:"به صحرا روید که سنت در نماز دوعید چنین بوده است"
سعد گفت: "همینجا نماز کنید"
گوید: سعد آنجا نماز کرد و گفت:"بیرون دهکده و داخل آن یکیست"
گوید: وقتی سعد در مداین فرود آمد و منزلها را تقسیم کرد،زن و فرزندان کسان را بیاورد و در خانه ها جای داد که وسایل داشت و در مداین اقامت داشتند تا از جنگ جلولا و تکریت و موصل فراغت یافتند، آنگاه سوی کوفه رفتند.
سعید گوید:سعد خمس را فراهم آورد و هر چه را که می خواست عمر از آن
برگ 1824
شگفتی کند از جامه ها وزیور و شمشیر خسرو وامثال آن، بر آن بیفزود با چیزها که دیدن آن خوشایند بود. از خمس به کسان چیز داد و پس از تقسیم میان کسان و بر داشت خمس، فرش بجا ماند که تقسیم آن میسر نبود ، به مسلمانان گفت:"موافقید که چهار خمس آن را بدلخواه واگذاریم و آنرا پیش عمر فرستیم که هر چه خواهد کند که تقسیم آن میسر نیست و پیش ما اندک می نماید و در نظر مردم مدینه جلوه می کند؟"
گفتند:" آری، برای خدا چنین کن"
برگ1825
فرشی بود شصت در شصت ، زمینه از طلا بود و زینت آن نگین ها ، و میوه آن جواهر ابریشم و برگها از ابریشم و آب طلا بود و عرب آن را " قطف" می گفتند.
گوید: و چون سعد غنایم را تقسیم کرد فرش بماند که تقسیم آن میسر نبود ، پس مسلمانان را فراهم آورد و گفت: " خداوند دستهای شما را پر کرد، تقسیم این فرش مشکل است و کس تاب خریدن آن ندارد، رای من اینست که آنرا به امیر مومنان واگذارید که هر چه خواهد کند" و چنان کردند.
گوید: و چون فرش را در مدینه پیش عمر بردند، خوابی دید و کسان را فراهم آورد و حمد و ثنای خدا کرد و در باره فرش رای خواست و قصه آنرا بگفت، بعضی ها گفتند آنرا بگیرد، بعضی دیگر به نظر او وا گذاشتند ، بعضی دیگر رای مشخص نداشتند.
علی که سکوت عمر را دید بر خاست و نزدیک او رفت و گفت: " چرا علم خود را جهل میکنی و یقین خود را به مقام شک میبری؟
از دنیا جز آن نداری که عطا کنی و از پیش برداری یا بپوشی و پاره کنی یا بخوری و نا چیز کنی"
گفت: راست گفتی و فرش را پاره پاره کرد و میان کسان تقسیم کرد. یک پاره آن به علی رسید که به بیست هزار فروخت و از پاره های دیگر بهتر نبود.
ابن اثیر جلد چهار ص 1436-37
این بهارستان ، فرشی بود به درازای شصت گز و پهنای شصت گز (3600 گز چهار گوش) برابر با یک جریب (گریب یا جریب برابر است با 10000 گز چهار گوش ) خسروان این فرش گرانبها را برای زمستان خویش نگهداری میکردند که چون گل و سبزی می رفت ، بر آن باده می نوشیدند .گویی ایشان در بوستان بسر می بردند. در آن راه هایی به سان رود بود و رشته گوهر هایی به سان جویبار ها ، زمینه آن زربفت بود و در لا بلای آن دانه های درشتی از مر وارید. کناره های آن به زمین کشت شده می مانست و پهنه ایی را فرا می نمود که آراسته به گل و گیاه و سبزی بهاری باشد. برگها ابریشمین بودند و بر شاخه های زرین جای داشتند.
گلهای آن زرین و سیمین بودند و میوه های آن گوهر و مانند آن. عربان آن را " قطف" می خواندند. چون پنج یکها بنزد عمر رسیدند ، از آنها به حاظران و غایبان از رزمندگان سخت کوش بهره ارزانی داشت و سپس پنج یک را در جا های بایسته آن گذاشت. و آنگاه گفت: در باره این فرش گرانبها مرا راهنمایی کنید. برخی گفتند: آن را برای خود بر بگیر : و بر خی گفتند: کار آن را به خودت وا می گذاریم. علی علیه السلام به وی فرمود: خدا دانش تو را نا دانی نکرده است و یقین تو را به گمان بر نگردانیده است. از این سرای تو را همان می رسد که بخشیدی و فرمان در باره آن دادی یا پوشیدی یا کهنه کردی یا خوردی و از میان بردی. اگر این بهارستان را به گونه امروزیش و اندوخته کنی، فردا کسانی نا بود نخواهند شد که چیزی را از آن خود سازند که سزاوارش نیستند. عمر گفت : راست گفتی و خوبی مرا خواستی. او آن فرش گرانبها را تکه تکه ساخت و در میان ایشان بخش کرد. علی را تکه ایی رسید که آن را بیست هزار بفروخت و این بهترین تکه اش نبود. این تصویر که ملاحظه میفرمایید ایده ایی از فرش بهارستان است

 

صفحه 205 کتاب فتوح البلدان
کشته شدن يزدگرد بن شهريار بن کسری ابرويز بن هرمز بن انوشروان
گويند: يزدگرد از مدائن به حلوان و سپس به اصبهان گريخت و چون مسلمانان از کار ﻧﻬاوند فراغت يافتند وی از
اصبهان به اصطخر فرار کرد و عبد الله بن بديل بن ورقاء پس از فتح اصبهان در پی او شتافت لکن بر وی دست نيافت. ابو
موسی اشعری به اصطخر رسيد و عزم فتح آن کرد لکن از عهده بر نيامد. عثمان بن ابی العاصی ثقفی نيز بر اين کار
بکوشيد ولی او نيز نتوانست. عبد الله بن عامر بن کريز در سال بيست و نه به بصره آمد و تا آن زمان تمامی فارس بجز
اصطخر و جور فتح شده بود و يزدگرد بر آن شد که به طبرستان رود و آن بدين خاطر بود که به هنگام اقامت وی در اصبهان
مرزبان طبرستان به او پيشنهاد کرده بود به آن ديار رود و از نفوذ ناپذيری آن ناحيت وی را خبر داده بود. لکن سپس رأی
او ديگر شد و به کرمان گريخت. ابن عامر، مجاشع بن مسعود سلمی و هرم بن حيان عبدی را از پی او گسيل داشت.
مجاشع برفت و در بيمند کرمان فرود آمد. در آنجا مردمان به بوران دچار شدند و سپاهيانش هلاک شدند و فقط معدودی
نجات يافتند. قصری که در آنجا بود قصر مجاشع ناميده شد و مجاشع نزد ابن عامر بازگشت.
روزی يزدگرد در کرمان نشسته بود. مرزبان کرمان بر وی وارد شد و او از کبر سخنی با وی نگفت. پس مرزبان
بفرمود تا او را بيرون کنند و گفت تو شايستگی حکومت قريه يی را هم نداری، پادشاهی که جای خود دارد و اگر خداوند
در تو خيری سراغ داشت تو را به اين روز نمی انداخت. پس يزدگرد به سجستان رفت. و
۴۴۴
پادشاه آن بلاد وی را گرامی داشت و در تعظيمش همی کوشيد.
چون چند روزی گذشت يزدگرد از وی خراج طلبيد و او بر وی روی ترش کرد.
يزدگرد چون اين بديد روانه خراسان شد و هنگامی که به حدود مرو رسيد ماهويه مرزبان مرو با تعظيم و گشاد هروئی
وی را پذيره شد و نيزک طرخان (فرمانروای شهر بادغیس که تابع یبغو (لقب باستانی امرای کوشانی)به ديدار او آمد و يزدگرد با وی به مهربانی رفتار کرد و او را خلعت داد و بنواخت. نيزک
يک ماه نزد او بماند و سپس رهسپار شد و نامه يی بنوشت و دختر يزدگرد را خواستگاری کرد. يزدگرد بر سر خشم آمد و
گفت: به وی بنويسيد تو بنده يی از بندگان من بيش نيستی چه چيز بر تو جرأت داد که دختر مرا خواستگاری کنی. وی
بفرمود تا ماهويه مرزبان را به محاسبه آورند و از او حساب اموال را بخواست. ماهويه به نيزک نامه يی نوشت و او را بر
يزدگرد بشورانيد و گفت: اين کسی که شکست خورده و رانده بيامد و تو بر او منت ﻧﻬاده خواستی پادشاهيش به وی باز
گردد اکنون نامه يی آنچنانی به تو می نويسد.
پس بر کشتن وی همداستان شدند و نيزک با ترکان رهسپار شد و در جنابذ فرود آمد. ترکان با يزدگرد بجنگيدند و
هزيمت يافتند.
لکن گرد باد شن سوی وی روان شد و يارانش کشته شدند و اردويش به چپاول رفت. آنگاه به شهر مرو آمد لکن
دروازه را بر وی نگشودند. پس از اسب فرود آمد و روان شد و به خانه آسيابانی در کنار مرغاب رفت. گويند که ماهويه
چون از کار وی آگاه شد کسانی را بفرستاد و او را در خانه آسيابان بکشتند. و به قولی پنهانی آسيابان را برانگيخت و
گفت تا وی را بکشد و او يزدگرد را بکشت. سپس ماهويه گفت: شايسته نيست که قاتل پادشاه زنده بماند و بفرمود
آسيابان را کشتند. به قولی ديگر آسيابان طعامی حاضر کرد و او بخورد و شرابی پيش آورد و او بنوشيد و مست
۴۴۵
شد و چون شب فرا رسيد تاج خويش بدر آورد و بر سر ﻧﻬاد.
آسيابان بديد و در آن طمع کرد و آسياسنگ بر گرفت و بر او افکند و چون کشته شد ديهيم و جامه اش برگرفت و او را
به آب افکند. سپس ماهويه آگاه شد و آسيابان و خاندانش را بکشت و تاج و جامه بگرفت.
و نيز گويند که يزدگرد از آمدن فرستادگان ماهويه آگاه شد و بگريخت و به آب اندر شد. فرستادگان او را از آسيابان
طلبيدند و او گفت از خانه من برون رفت. پس وی را در آب بيافتند. يزدگرد گفت: مرا مکشيد. کمر بند و تاج و انگشتری
خود را به شما خواهم داد. پس او را رها کردند و او از ايشان چيزی خواست تا بدان نانی برای خوردن فراهم کند. يکی از
آنان چهار درهم به وی داد و يزدگرد خنديد و گفت: به من گفته بودند که بزودی محتاج چهار درهم خواهی شد. پس از آن
جماعتی که ماهويه به جستجوی وی فرستاد بر او هجوم بردند. يزدگرد گفت: مرا مکشيد بلکه نزد پادشاه تازيان بريد تا با
وی در باب خود و شما مصالحه کنم و شما در امان مانيد. لکن آن جماعت امتناع کرده يزدگرد را با زهی خفه کردند و سپس
جامه او برگرفته وی را درون کيسه ای کردند و جث هاش را به آب افکندند. کسانی گويند فيروز پسر يزدگرد نزد ترکان
شتافت و ايشان به وی زنی دادند و او نزد ترکان بماند