۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

عجوزه ها

خدایا بند دستم را تو وا کن
از این زندان مرا یک دم رها کن
تو ظالم بوده و دانم که زشتی
به زشتی گوشهء چشمی به ما کن
تو از آزادی من در هراسی
زشور و شادیم دل میخراشی
بزرگت کرده جهل و ترس مردم
نگهدار تو بود هر آنکه را گم
بدنبال تو آن خوشباورانند
ریا کاران و زاهد پیشگانند
شریکت گشته در خونخواری خلق
زنند شمشیر عدلت را به هر فرق
زمین خونین و گلگون گشته صحرا
سراسر آسمان میگرید هر جا
ز بمباران و تیر و ترکشانها
شکسته سازها خاموشه دنیا
صدای زجه آهنگ دل ماست
گریز از درد راه ممکن ماست
علاج ما نشد بر در زدنها
در و دیوار بود اندیشهء ما
درا بنمای رخسار کر یهت
بکُش تا میتوانی هر چه بیشت
قفس دنیا و من در بند هیچم
به میدان آ که من سر باز خو یشم
تاریخ نگارش : دوهزار و بند
جمعه 13 دی1387


سروده ایی از کتاب شعر :بازیگر بی نقش
آمستردام بسال ۱۹۹۵
به یاد روانشادان آقای ایرج کیوانی هفشجانی پرویز خدابخشی هفشجانی آیت الله شیرانی هفشجانی و برادرش منصور شیرانی هفشجانی آقای سعید فروزنده هفشجانی که تنها به جرم هواداری از سازمان مجاهدین در سال ۶۷ تیر باران شدند. یادهمه رهروان راه آزادی گرامی باد
* * *


شقایقها دگر بر پشته های جوی
پای روشن خورشید
در آن بیشه های دور
بر جایی نمیرویند

آبی میرود اما
آش پشت پای ایرج و پرویز
یاران به خون غلتیده را بر چاله های سرد
در این ساهیان باد و بوران خوردهء اندوه
در دیگی نمیجوشند
پیغامی نمیگویند
آبی میرود اما
در چشمان سرو بیشه های دور
شیر ما نمی غرد
فریادی نمی آید
برگی میوزد بی شک
اندر باغ و کوهستان
اما:غنچه های بسته و نا ممکن از سرما
روی شاخه های منتظر در گرمی فردا
آیت را نمی یابند

آنها رفته اند، زنها
ای مردان ، پیران ،ای جوانان
مثل من یا تو
دیگر بر نمیگردند
دیگر بر سریر دشت
سربازی نمی افتد
خط فاصل لبهای خشک کودکان بسته است
هرگز خاک از دیوار ، شلیکی به مغز صبح
در خورشید دیروزش نمیپاشد
تمام روز و شب مرگ است
این جویی که از اوقات
در آیینهء بی انتهای رفتن و ماندن
شولای نگاه آبی دریاست
شبتابش نمیتابد
آبی میرود اما
از انبوه خاک ما
اندوهش نمیشوید
آن شویندگان رفتند


چهارشنبه 11 دی1387

حیلت نماند و ریا رهی بشب نبرد
پنهان چه مانده درآستینت ای فریب خرُد
تو با هزار چهره در نقاب دوست
خنجر زدی به قلب انسان و او نمرد
کاشتی نهال اختلاف و نفاق
این حربه در تفرقه کارگر نشد
با علم و صنعت کشور گشا شدی ولی
بر خرابه ها میوهء درخت فهم مستمر نشد
از جهالتت زمین و آب و هوا
آلوده به سم و طبیعت به فرمانت دگر نشد
نوزاد زمین را در بارگاه علم
اهلی نمودی و مادر خورشید پدر نشد
با فریب علاجت ای خبیث پیر
هیچ دردی ز مریضان درگهت دوا نشد
زهرها به شیشه کردی و نسخه ها
از یک نوع و هزار کاغذت قلم نشد
عاشقان را به بند کشیدی و زندانت
خالی از عاشق دور از وطن نشد

سه شنبه 10 دی1387
* * *
عجوزه های رنگا رنگ
تو لونه های روی هم
روز و شبا سر میکنن
بیخبرن ز حال ز حال هم
بیشترشون خارجیین
چن تایشون میَهنین
یه تیقه ایی میونشون
مثل خروس جنگیین
نوک میزنن به دیوارا
تق تق و توق توق میکنن
سر میکشن تو بالکنا
با همدیگه دو رنگیین
اگر که دو تایی باشن
میفهمی اونها چی میگنَ
وقتی میَرن تو رختخواب
میلرزه قاب دیوارا
دسشوییها صدا میده
هر کی بره هوا میده
خودت باشی یا دیگری
نمیدونی کی وا میده
یواش یواش گوزو میشی
هی پیر و غر غرو میشی
هر جا بهت فشار بیاد
ول میکنی تا باد بیاد
مجردی درد سره
گم میکنی هر چی دره
میخوایی بری آش بپَزی
با سر میری تو قابلمه
میشنوی از دور و برت
میگن یارو بی هنره
سُک میزنن به خلوتت
هی میکوبن پشت درت
وقتی که پر شدن گوشات
سر میریزن تو دهنت
هی با خودت حرف میزنی
نق میزنی به هیکلت
بعضیاشون که سگ دارن
بیرون میرن از خونه ها
میبینی اخماشون تو هم
رد میشن از دور و برت
ماتی میون آدما
اینها کیین به خود میگی
مثل من اینها را میرن
دهن دارن زبون دارن
دو چش توی صورتاشون
از بقلا دو گوش دارن
تنها تفاوتی که هست
رنگیه که به مو دارن
اما بغیر رنگ مو
تو پیشونی نشون دارن
وقتی دهن وا میکنن
یه عقرب خموش دارن
نیش میزنن با حرفاشون
عادیه این تو دنیاشون
معنی آزادی اینه
که لهه بشی تو مشتاشون
زندگی باب میلشون
پر میشه هر روز دلشون
نمیدونن چکار کنن
که حل بشه مشکلشون
نه غم دارن نه غصه ایی
نه کار دارن نه جنبشی
هی میخورن رو همدیگه
گم میکنن منزلشون
شیرینیهای رنگا رنگ
برده حواس و فکرشون
تا که تکونی بخورن
ربوده دست و دلشون
یکی لوپش گنده میشه
یکی دلش تپه میشه
میون این عجوزه ها
آدم سر افکنده میشه
اگر یکی پیدا بشه
از این و اون رها بشه
بخواد نه مثل دیگرون
با خودش آشنا بشه
عجوزه ها لج میکنن
چشماشونا کج میکنن
بهش میگن تو امملی
تا بتونن بد میکنن
بین عجوزه ها تویی
تنها تو این دنیا تویی
هر چی که باب میلته
گم شده در خاطرته
همچی که غرق خود میشی
بندهء دست خود میشی
ز هر طرف سرمیکشن
تو دیدنت صف میکشن
زل میزنن به رفتنت
چک میکنن آمدنت
کجا میری کجا میایی
ور میزنن پشت سرت
با ماشینای غار غارو
ترانه های زار زارو
مغزتا سوراخ میکنن
جا میگیرَن تو خلوتت
هر جا میری صدا میاد
عجوزه با ادا میاد
ماشینا روشن میکنه
دودی ازش سیا میاد
همچی که خوب سوراخ شدی
بندی و مبتلا شدی
مثل عجوزه ها میشی
مهرهء نخ نما میشی
عجوزه ها یه نخ دارن
سر نخشون تو دستییه
یه وقتی شادت میکنن
یه وقتی ماتت میکنن
یه وقتی بیمار میشی
میگریی و میگریونی
وقتی که خوب رام شدی
میرقصی و میرقصونی
با قرصی خوشحال میشی
میبندنت به آخوری
کا میریزن تو آخورت
دستی میشه غاشولت
ز هر چی پوکت میکنن
طبل خموشت میکنن
وقتی میخوان که قر بدنَ
به سازی کوکت میکنن
یواش یواش کوُم میکنی
هی بدنت گنده میشه
سر تو افکنده میشه
خمیر پوف کرده میشه
همچی که خوب جا افتادی
با ارزشات در افتادی
زندگییت مادی میشه
هر چی برات عادی میشه
دنیا اگه خراب بشه
فقط تو فکر آخوری
ز ناخونت خون نچکه
هر چی میخواد بشه بشه

بیدرکجاتاریخ :۲ ۰پوچ۲

شنبه 7 دی1387

در سفر های استانی ریس جمهور منتخب خامنه ایی این مرد دروغگو
که غیر از لاف و گذاف چیز دیگری در چنته ندارد یکی از همشهریان غیرتمند
هفشجانی خودش را جلوی ماشین این بوزینه سخنگو میاندازد تا بلکه به خواسته اش توجهی شود . خواسته اش همانا رفع مشکلات زندگی بوده
از اینکه با او چه کرده اند . خبری در دست نیست .از همشهریان عزیز
خواهشمندم در این مورد اگر خبری دارند که با او چه کرده اند جزییات را
بنویسند تا هموطنان از رفتار این فریبکاران وشعار های توخالی دولت خدمتگذار ! با خبر شوند


برگی که نمی لرزد
شاخی که نمیجنبد
بادی نه نسیمی نیست
افتاده بگرد باغ
دیوار پر از سنگی
دل هشته بزیر پا
بر سر کلاه سبزی
سیبی اگرت چیدی
زنجیری و در چنگی
گردش اگرت کردی
گویند که ولگردی
در خواب اگر باشی
گویند که مدهوشی
بیدار اگر گردی
گویند که دلبندی
ابلهه اگرت باشی
گویند تو محبوبی
پیشت همه سر آرند
رامشگر و دقوزی* بر وزن چلغوز های ریشدار آدم نما
در باغ نمییابی
شیری و نه خرگوشی
موشی تو اگر دیدی
پندار همان شیر است
شیری تو اگر دیدی
انگار همان موش است
روبه صفتی امری
رایج شده مرسوم است
از ترس علی رهزن
سلطان جهالتها
باید که شوی پنهان
یا جنگ در این میدان
بهتر که خموشی را
از بن بکنی دندان
بهتر که لبت لرزان
فریاد زنی غران
بهتر که بپا خیزی
دشمن بشود حیران

آرشیو نظرات
دوشنبه 2 دی1387

* * *
تو بزرگ و همچو دانا
شده ایی به خوابت آید
ماه میشود پدیدار و
شبی به یادت آید
میشود سهیم باشی
سازی به چنگت آید
گوشه ایی ز اصفهان را
بزنی به وجدت آید
بروی به شور گاهی
هر جا که اشکت آید
بزنی به سیم آخر
جانا کرشمت آید
چه بگویمت که دیر است
سخنم به خشمت آید
دیگر نمانده حرفی
تا بر سرشدت آید
زین میکنم یه اسبی
بر کوه و دشدت آید
تو غرییبهء به شهرت
چه کنم که اصلت آید
میخرم بلیت ارزان
که قطار بخدت آید
یه نفس بخوان غریبی
که صدای گرمت آید

یکشنبه 1 دی1387

نیامد روزها سالی بسر شد
شمار سالها سنگینتر شد

هزاران ساله ام در بیخیالی
به ده بودم شمردن بی ثمر شد
* * *
فرو افتاده خورشید از بلندی
بروی شانه گیسویش سپید است

گدایی میکند با آن بزرگی
در هر خانه میگوید غریب است
* * *
ماهتاب آسمان آیینه شد
ملت ما بر امامی خیره شد

رفت با تاجی بسر بالای بام
باز گشت و بر سرش عمامه شد