۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

سرخط‌ خبرها امید میر صیافی وبلاگ نویس، در زندان اوین درگذشت>>>>: selected article -->۱۳۸۷/۱۲/۲۸ امید رضا میر صیافی وبلاگ نویس ایرانی که از بهمن ماه در زندان به سر می برد، روز چهارشنبه در زندان اوین درگذشت. این وبلاگ نویس ۲۸ ساله، برای سپری کردن دو سال و نیم حبس خود به اتهام تبلیغ علیه نظام، توهین به آیت الله خمینی و خامنه ای ، در زندان اوین به سر می بُرد. به خانواده دوستان و همه آزادی خواهان تسلیت میگویم * * * تو کنده ایی ز جا و مانده بر کنی
 سراز تن با شمشیر دو دم زنی
 لشگر کشیده ایی به شهر و ده
 تا چهار شنبه سوری را به هم زنی
 میر صیاف را به بند کشیدی و کشتی
 تخاص او را بدان که پس دهی
 پای بر پله های تر قه ات بالا
 ناخن کشیده ایی و چشم از بشر کنی
 سی سال خورده ایی کیک زرد
 سپیده اش را به موی سر زنی
 بدست مخالف بلند گوی محال 
چشمک از ماهواره به دلال زر زنی
 بر سرت اگر زنم با دو دست خطا بود
 اشکی تو اگر پس دهی
 در ماشین هشت سیلندر و شیک 
بنزین سوپر
 از سهم من زنی
 دودش را تو مفت و رایگان به طفل شیر خوار بی گنه دهی
 پول نفت مردم پا برهنه را به چکمه پوشان عرب دهی
 ماهیان و دولفین مرده را دراز کرده داروی مرحمت دهی
 هشت سال جنگهای بی ثمر تو نوید کشتار مستمر دهی
 برو بفکر همان حوض کوثر باش
 روزی چاه نفت و گاز را زدست دهی
شنبه 17 اسفند1387
آفتابت را ز من پنهان مکن
 نور میخواهم دلم نالان مکن
 خواب را از من گرفتی کم نبود
 چشمهایم را دگر بر یان مکن 
خاطراتم را نمیشویم دگر
 کوله بارم کهنه آنرا تر مکن
 خون های قرمز خشکیده را
 باز هم بر دفترم جوهر مکن
 خوب میدانم نمیروید گلی
 در نیستانم تو فکر غم مکن 
از دهان بسته ام فهمیده ام
 میهنم را بیش از این قسمت مکن
 آسمان، سیمرغ ای مام زمان
 بر یکی خوبی و دیگر بد مکن
 ظهر تابستان گرمم را مگیر
 غربتم را سرد بی همدم مکن
شنبه 10 اسفند1387
 
پرسیدُم هی گفَتنُم آدرس فرنگه 
اینُجونُم دیر و وَرُم خاکه یه رنگه
 نیتُونُم جُم بُخورُم دنده به دنده
  چوجیا جار ایزَنن اُفتو بلنده
 تا ایام چش وا کنم بینُم هلنده 
افُتوش خیسه میاش هنی رو بنده
 ایر و لایه باد ایا بارون بباره 
آسمون کُپ هشته دٍریا تاسه داره
 ای بهاری که ایا خیلی بزرگه
 گون انارش یه منه دونش دُرشده
 کش ایا قد برنج یه بند انگشت
 لوبیا بار ایکنه هر کی به یه پشت
 گون شریک زندگی دنیای پیره 
هر چی داده آخرش واپس ایگیره
جمعه 2 اسفند1387

بر خود کمی شک میکنم 
رو یی بر آتش میکنم
 یک بار دیگر بوته ایی
 منهای بودن میکنم
 میسوزد آسان آتشی
 دودی از آن سر میکشد
 از شعله های سرکشش
 تاریک و روشن میشود
 پرسم چرا شب میشود
 هر روز روشن میشود
 پشت سرم می آید و
 تا کوچه همره میشود
 دنیای من میماند و گویا، که بی من میشود
 کوچیک و کوچکتر شبی تا انتها شب میشود