از کوچه بگویم به چه رنگ است
سیب است و گلابی آویز درخت است
از تاک همان خوشهء انگور
انگار که نقاشی دست است
گیلاس سرش تکیه به دیوار
مشغول تکانیدن برگ است
هر بار که من میگذرم باز
میپرسه فلان ساعتَ چند است
کاج است در آنسوتَرکش بید
دستش همه جا کاج دراز است
پیغام رسانش نه قناری
بالای سرش جای کلاغ است
این بید که همساییه کاج است
بیزار از آن نوکَ کلاغ است
مجنون که گفته اند همین است
در خلوت کوچه فکر باغ است
رنگ آبی مانده باقی غم مخور
میرسد روز رهایی سر مخور
گر که میخواهی به آزادی رسی
میوه های تلخ بار خر مخور
هلا٫ ای سنگ تیپا خوردۀ راه
تو جایی میخوری بر سینه ما
صدایت میرسد از خاک ایران
مسلمان میزند با حکم الله ا
نمیدانی تو از آنسوی دنیا
فرو باریده ایی از آسمانها
اگر بودی تو سنگ میهن ما
دلت را میشکستن با سر ما
تو سنگ راه باش و ریگ صحرا
هم اینجا باش و هم در میهن ما
به هر شکلی که میخواهی رها شو
نه از دستان خون آلود ملاآ
چه گویم با که گویم این بیابان
پر از سنگ است و میگوید اهورا
بزن بر اهرمن تا میتوانی
بگیر از این گدایان حق خود را
بهارت رفته اما در خزانها
بدست آری زمستانهای خوش را
زمستانی که پایانش به نوروز
ببینی میشکوفد باغ گل را
ببینی هر طرف رودی روان است
بشویی از سیاهی رخت خود را
بزیر ساییه بید کهنسال
بجویی بار دیگر بخت خود را