۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

جایی که زمین است

جایی که زمین است چنین است
آوارهء آن پشت به زین است
باد است سوار از پس برگی
ابرش بسر سبزه غمین است
جایسِت که جنگل شده میدان
شیرش به قفس گوشه نشین است
باغش همهء سال خزان است
دشدش همهَ از خار وزین است
دلبندی من دهکده ام بود
میگفت ! یکی مثل اوین است
شهری شده اما چه بگویم
بیچاره در آن شهر نشین است
میگفت در آن کشتن خوبان
نزدیکتر از شک به یقین است
گفتی اگرت نفت کجا رفت
گویند ترا منکر دین است
بیکاری و فردا چه کنم ها
لو خورخورهء شام و پسین است
بسیار جوانانه دلیری که در این شهر
دلبندیشان شیشه کراک یا هرویین است
دلبند چه باشم دگر ای چرخ
بنگر که سراپای تو کین است
از فلسفه ات یافته ام من
پایان تو آغازترین است

پنجشنبه 12 شهریور1388


هر چه کم بود بجایش هر شب
گفته ام روز دگر می آید

سالها رفت و نیامد روزی
باز گویم که دگر می آید

روزی میرسد از راه و در آن
روز آزادی زن می آید

روز آزادی مردان اسیر
رسته از تیغ دو دم می آید

کُند شد تیغهً الله ز خون
تیرشان البته کم می آید

روی دیوار سیاه از شرم است
خشت روزی به سخن می آید

میشود آینه ایران بزرگ
باز آیین کهن می آید

مهر افزون بشود با شادی
روشنایی به وطن می آید

مرد آزاد ندارد باکی
زن آزاده به ره می آید

آن که سر داد نکو خواهد بود
نامش هر روز به لب می آید

من فراموش نکردم یاران
یار من هم ز سفر می آید


سه شنبه 10 شهریور1388

شهامت بود اگر کشتن بدانید
به سنگم مینوشتن خودکشی کرد

همان روزی که نان پخته را خورد
بخامی در تنورش سر کشی کرد

سه شنبه 10 شهریور1388


بارون نزن به شیشه
خورشید میاد که رد شه
منم میرم خیابون
پا میزنم دوچرخه
ابرا ببر به مشرق
تا پیش ملا خم شه
نوبت شیر فروشه
پشت درای بسته

یکشنبه 1 شهریور1388

قرآن شما روانه برگشت
جای خودش از مغانه برگشت
بیهوده مگو ز عدل و دادش
از ظلم بجا نهاده برگشت
سی سال برایتان سپر شد
با هالهء پاره پاره برگشت
در آن خس و خاشاک به کاهی
چون خاک و خُل شبانه برگشت
خونی که بریخت بر خیابان
با سیلَ به رودخانه برگشت
از تیر شما به پیکر ما
لبخند و بلب ترانه برگشت
بر سر بزنید و اشک ریزید
گویی ز شما زمانه برگشت
روی در و دیوار بخوانید
آزادی ما دو باره برگشت
من باخبرم شتر سواران
سیمرغ به آشیانه برگشت
قرآن شما بما نچسبد
پیش عربش حواله برگشت