۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

درد پنهانم ز شادی سر کشد
دستهایم را به سوی در کشد
آفتاب آید به چشمم روشنی
دیده سوی میهنم زورق کشد.

دانم این را میرسد روزی ز راه
روزهای رفته را منت کشد
بار سنگینم فرو از شانه ها
جور آن را قامت هجرت کشد.

واگذارم خاطری در پشت سر
تا که غم از سینه هاتان در کشد
بی وطن گشتی اگر در این جهان
هم ترا از جان و هم دلبر کشد.

کی تواند روشنی بی آفتاب
رو متاب از ریشه در توفان وباد
سرخ اگر بر روی سیلی میزنی
به٬غروب دیده بر پای شغاد
.