بر هیچ دو دستی
نتوان دید ٬
آید به چه کارش.
از هیچ دو چشمی
نتوان گفت٬
افتاده براهش.
من از تو چه پرسم
تیقی به میان است
در کوچهء مردم
اندیشه محال است.
گر باشدش
آن نقل و نبات است
چای قلمی
سردی فنجان ویکی
رفته ز حال است.
بد بختی مردم
دو سه کم نیست
بیش از دو سه هم بیشترک نیست
آزاد بیا یند وبمیراند
ذلت نپذ یرند.
من از تو چه پرسم که به ذلت
آزاد نگویی که اسیرم
بر هیچ دو دستی نتوان دید
دستور که را امر پذیراند.