۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

موج نه از دم زدنش خسته بود
باد نه از بارش باران به هوش
ماسه همان ماسه همان قصه بود
باز شنیدام که به من داده گوش.

آنهمه سا حل به منش تکیه داد
چشم به دریا دل آشفته داد
گفتم از آن همهمه گشتم جدا
یاد کنم هر چه مرا چاره شد.

پیش تو من سا حل گم گشته ام
پای به رویت به تو دل بسته ام
پای مزن بر سر هر گفته ام
می شکند موج تو نا کفته ام.

ماسه نبودم که بوم گوش تو
آب نبودم که در آغوش تو
این دو شریکند در اندوه تو
داده دو سر تکیه به زانوی تو