۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

رهی پر فراز

مرا گر بُود حق در این آشیان

نخواهم دگر باره باشم در آن

به ماهش بگویم نتابد چنین

به ابرش بگویم نگرید چنان

به گلها بگویم شکفتن چرا

به دریا بگویم نهفتن چرا

به کوهش روم سر بدشتش خدا

به دنیا بگویم که بودن چرا

صدا آید از هر کسی ،چون ندا

بگویند جان داده او بهر ما

درختان بگویند چرا ریشه را

فرو برده در چاک اندیشه ها

بگوید پرنده چه میخواند او

شوم شاد از درک آواز او

دهم گوش تا بشنوم عابری

بخواهد شود چون من افتاده ایی

بگویم بدر آورد رخت را

شود لخت و عورش چو من بخت را

قناعت کند پیشه بارش هوا

سپارد رهی بشکند نظم را

بگوید که نام و نَسب ننگ باد

تعلق به مویی مرا بند باد

که تا بُگسلد رشته های نیاز

به سیبی سپارد رهی پر فراز