به یه جایی که مسلمان بروم
پشت یک پنجره در پاکستان
بنشینم و دو چایی با نان
توی یک کافه سفارش بدهم
روز گرمی باشد
و بگویم که به من
نیشَکر هم بدهد
دو سه لیوان بخورم پی در پی
و بگویم: تیگهَ، بُهُد آچا، شُکریه* خوبه، بسیار خوبه، سپاس
و بپرسم که در آن نزدیکی
پی جایی هستم
او بخندد بر من
و بگوید آچا* خوبه
و نشانم بدهد دلالی
و بگوید اردو جانتاهه* زبان اردو میدانی
من بگویم آپ جی* آری
توُره توُره بای ساب* کمی ، آقا
او بگوید که به من پیسَه بده* پول
من بگویم چقدر میخواهی
مرد دلال بگوید پاری
بشمارم بدهم مقداری
بپرد زود به ریگشا و به جایی برود* ریگشا= سه چرخه موتوری
و بگوید بای ساب خانه همین نزدیک است
باش تا برگردم
و دگر باز نگردد باری
و سپس دریابم
وه چه میخواسته ام!
خانه ایی خواسته ام
که برایم مثه ایران باشد
کوچه اش را گفتم
کوی نیکان باشد
من نگفتم که درختان سپیدار کهن هم باشد
ساییه بید بخوابد بر آب
چشمه آب خروشان باشد
خواستم زیر یه سقفی باشم
که کسی ساعت من را نبرد
گردن آویز مرا کش نرود
و نخواهد که مسلمان باشم
و اگر خواستم عاشق بشوم
دخترش را بشود هدیه دهم
بشود با هم از کوچه گذشت
دست در دست گرفت
و نگوید که بمن پیسَه بده
در شبی نیمه شبی بود اگر
تا بدرآمدم از خانه
نبینم شبگرد
راه بندد بر من
و بگوید بای ساب پیسَه بده
پشت یک پنجره در پاکستان
بنشینم و دو چایی با نان
توی یک کافه سفارش بدهم
روز گرمی باشد
و بگویم که به من
نیشَکر هم بدهد
دو سه لیوان بخورم پی در پی
و بگویم: تیگهَ، بُهُد آچا، شُکریه* خوبه، بسیار خوبه، سپاس
و بپرسم که در آن نزدیکی
پی جایی هستم
او بخندد بر من
و بگوید آچا* خوبه
و نشانم بدهد دلالی
و بگوید اردو جانتاهه* زبان اردو میدانی
من بگویم آپ جی* آری
توُره توُره بای ساب* کمی ، آقا
او بگوید که به من پیسَه بده* پول
من بگویم چقدر میخواهی
مرد دلال بگوید پاری
بشمارم بدهم مقداری
بپرد زود به ریگشا و به جایی برود* ریگشا= سه چرخه موتوری
و بگوید بای ساب خانه همین نزدیک است
باش تا برگردم
و دگر باز نگردد باری
و سپس دریابم
وه چه میخواسته ام!
خانه ایی خواسته ام
که برایم مثه ایران باشد
کوچه اش را گفتم
کوی نیکان باشد
من نگفتم که درختان سپیدار کهن هم باشد
ساییه بید بخوابد بر آب
چشمه آب خروشان باشد
خواستم زیر یه سقفی باشم
که کسی ساعت من را نبرد
گردن آویز مرا کش نرود
و نخواهد که مسلمان باشم
و اگر خواستم عاشق بشوم
دخترش را بشود هدیه دهم
بشود با هم از کوچه گذشت
دست در دست گرفت
و نگوید که بمن پیسَه بده
در شبی نیمه شبی بود اگر
تا بدرآمدم از خانه
نبینم شبگرد
راه بندد بر من
و بگوید بای ساب پیسَه بده