آفتاب هست هنوز
آسمان هست هنوز
بنظر می آمد
آسمان، گردتر از امروز است
آفتابش بنظر می آمد گرمتر است
آن زمانی که یکی می افتاد
یا دگر را که بپایی میخاست
جای خالی شدن یاران بود
همرهت نور به کوهستان بود
آفتاب است و بهار
مینشینم جلو پنجره فکری به سرم می آید
"باید امشب بروم خانه دوست؟
چه برایش ببرم؟
چمدانی پُر از فصل بهار"!
راه افتادم و ماه
پشت سر میتابید
کوچه ها خالی -از رهگذران
همه خلوت بودند
تک درختان به صفی از دو طرف
همره باد به هر سوی سری میبردند
میشنیدند خبر، یا زه ره عادت خود
بنظر می آمد در پی هم میگردند
محو دنیای درختان بودم
فکر کردم که اگر سبز و بپایند هنوز
باید از ریشهً در خاک مسیری باشد
راه بر جنگل دور
در همین فکر رسیدم بدر خانه دوست
خواستم در بزنم
دست بر حلقه ببردم و تکانی دادم
آب شد حلقه و افتاد زمین
سه کَرت، چهار کَرت، داد زدم
پشت در هیچ ولی نشنیدم