۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

نداشت آن که دست نداشت
هر که داشت درنگ نداشت
گشود و بسته شد به خشم
هر آن که پای لنگ نداشت
چه فکری به میانه بوده است
دیوار بین ما که درز نداشت
آنقدر موی تو پنهان بود
که یک تار کوچک سبز نداشت
چه حرمتی به شأن انسان شد
ظلم کهریزک را بشر نداشت
شکست آن که به گردنش
طوق اطاعت سر خر نداشت
خشکانده شد چشمه های حیات
درخت خشکیده سیب تر نداشت
میوه اش همین بوده تلخَ تلخ
عایشه هم نه سال بیشتر نداشت
کژی گشته راست وراستی کژ
تعزیرشان را بخت النصر نداشت
پرسیدم از رهیده ایی میگفت
خوش به حال آنکه مقعد نداشت
دیده اند بر ما چه رفته است
آنکه ندیده چشم تر نداشت
سهراب را اسیر و کشتند به زجر
اختر زند دلیر سپر نداشت