۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

آن خیابان بود اما کوچه اش
سر به روی نقشه ایران نبود
یا اگر هم بود آخر کوچه ایی
در میان دود و مه پیدا نبود
از کسی چیزی نمیپرسم دگر
چونکه پرسیدن مرام ما نبود
دیده شد بر پیکر صد ساله ایی
روی زخمش دستمال ما نبود
گفتم آزادی بیاموزم شبی
یادم آمد خانه ام ایران نبود
در آمستردام بودم هموطن
بهر آزادی کسی زندان نبود
این کبوترها که از بامی به بام
میپرند آسوده بام ما نبود
آنکه میبوسد لبی را در بهار
من ندیدم در بهار ما نبود
عشق بازی را نمیگویم، نگو
آن که از اول به نام ما نبود
میشکافن سینه با سرب مذاب
تیر سربی اختراع ما نبود