۱۴۰۵ فروردین ۲۷, پنجشنبه

 

صفحه 205 کتاب فتوح البلدان
کشته شدن يزدگرد بن شهريار بن کسری ابرويز بن هرمز بن انوشروان
گويند: يزدگرد از مدائن به حلوان و سپس به اصبهان گريخت و چون مسلمانان از کار ﻧﻬاوند فراغت يافتند وی از
اصبهان به اصطخر فرار کرد و عبد الله بن بديل بن ورقاء پس از فتح اصبهان در پی او شتافت لکن بر وی دست نيافت. ابو
موسی اشعری به اصطخر رسيد و عزم فتح آن کرد لکن از عهده بر نيامد. عثمان بن ابی العاصی ثقفی نيز بر اين کار
بکوشيد ولی او نيز نتوانست. عبد الله بن عامر بن کريز در سال بيست و نه به بصره آمد و تا آن زمان تمامی فارس بجز
اصطخر و جور فتح شده بود و يزدگرد بر آن شد که به طبرستان رود و آن بدين خاطر بود که به هنگام اقامت وی در اصبهان
مرزبان طبرستان به او پيشنهاد کرده بود به آن ديار رود و از نفوذ ناپذيری آن ناحيت وی را خبر داده بود. لکن سپس رأی
او ديگر شد و به کرمان گريخت. ابن عامر، مجاشع بن مسعود سلمی و هرم بن حيان عبدی را از پی او گسيل داشت.
مجاشع برفت و در بيمند کرمان فرود آمد. در آنجا مردمان به بوران دچار شدند و سپاهيانش هلاک شدند و فقط معدودی
نجات يافتند. قصری که در آنجا بود قصر مجاشع ناميده شد و مجاشع نزد ابن عامر بازگشت.
روزی يزدگرد در کرمان نشسته بود. مرزبان کرمان بر وی وارد شد و او از کبر سخنی با وی نگفت. پس مرزبان
بفرمود تا او را بيرون کنند و گفت تو شايستگی حکومت قريه يی را هم نداری، پادشاهی که جای خود دارد و اگر خداوند
در تو خيری سراغ داشت تو را به اين روز نمی انداخت. پس يزدگرد به سجستان رفت. و
۴۴۴
پادشاه آن بلاد وی را گرامی داشت و در تعظيمش همی کوشيد.
چون چند روزی گذشت يزدگرد از وی خراج طلبيد و او بر وی روی ترش کرد.
يزدگرد چون اين بديد روانه خراسان شد و هنگامی که به حدود مرو رسيد ماهويه مرزبان مرو با تعظيم و گشاد هروئی
وی را پذيره شد و نيزک طرخان (فرمانروای شهر بادغیس که تابع یبغو (لقب باستانی امرای کوشانی)به ديدار او آمد و يزدگرد با وی به مهربانی رفتار کرد و او را خلعت داد و بنواخت. نيزک
يک ماه نزد او بماند و سپس رهسپار شد و نامه يی بنوشت و دختر يزدگرد را خواستگاری کرد. يزدگرد بر سر خشم آمد و
گفت: به وی بنويسيد تو بنده يی از بندگان من بيش نيستی چه چيز بر تو جرأت داد که دختر مرا خواستگاری کنی. وی
بفرمود تا ماهويه مرزبان را به محاسبه آورند و از او حساب اموال را بخواست. ماهويه به نيزک نامه يی نوشت و او را بر
يزدگرد بشورانيد و گفت: اين کسی که شکست خورده و رانده بيامد و تو بر او منت ﻧﻬاده خواستی پادشاهيش به وی باز
گردد اکنون نامه يی آنچنانی به تو می نويسد.
پس بر کشتن وی همداستان شدند و نيزک با ترکان رهسپار شد و در جنابذ فرود آمد. ترکان با يزدگرد بجنگيدند و
هزيمت يافتند.
لکن گرد باد شن سوی وی روان شد و يارانش کشته شدند و اردويش به چپاول رفت. آنگاه به شهر مرو آمد لکن
دروازه را بر وی نگشودند. پس از اسب فرود آمد و روان شد و به خانه آسيابانی در کنار مرغاب رفت. گويند که ماهويه
چون از کار وی آگاه شد کسانی را بفرستاد و او را در خانه آسيابان بکشتند. و به قولی پنهانی آسيابان را برانگيخت و
گفت تا وی را بکشد و او يزدگرد را بکشت. سپس ماهويه گفت: شايسته نيست که قاتل پادشاه زنده بماند و بفرمود
آسيابان را کشتند. به قولی ديگر آسيابان طعامی حاضر کرد و او بخورد و شرابی پيش آورد و او بنوشيد و مست
۴۴۵
شد و چون شب فرا رسيد تاج خويش بدر آورد و بر سر ﻧﻬاد.
آسيابان بديد و در آن طمع کرد و آسياسنگ بر گرفت و بر او افکند و چون کشته شد ديهيم و جامه اش برگرفت و او را
به آب افکند. سپس ماهويه آگاه شد و آسيابان و خاندانش را بکشت و تاج و جامه بگرفت.
و نيز گويند که يزدگرد از آمدن فرستادگان ماهويه آگاه شد و بگريخت و به آب اندر شد. فرستادگان او را از آسيابان
طلبيدند و او گفت از خانه من برون رفت. پس وی را در آب بيافتند. يزدگرد گفت: مرا مکشيد. کمر بند و تاج و انگشتری
خود را به شما خواهم داد. پس او را رها کردند و او از ايشان چيزی خواست تا بدان نانی برای خوردن فراهم کند. يکی از
آنان چهار درهم به وی داد و يزدگرد خنديد و گفت: به من گفته بودند که بزودی محتاج چهار درهم خواهی شد. پس از آن
جماعتی که ماهويه به جستجوی وی فرستاد بر او هجوم بردند. يزدگرد گفت: مرا مکشيد بلکه نزد پادشاه تازيان بريد تا با
وی در باب خود و شما مصالحه کنم و شما در امان مانيد. لکن آن جماعت امتناع کرده يزدگرد را با زهی خفه کردند و سپس
جامه او برگرفته وی را درون کيسه ای کردند و جث هاش را به آب افکندند. کسانی گويند فيروز پسر يزدگرد نزد ترکان
شتافت و ايشان به وی زنی دادند و او نزد ترکان بماند