۱۴۰۴ تیر ۲۲, یکشنبه

جنگ بنی قریظه.......

پیامبر(ص)روز چهار شنبه هفت روز باقی مانده از ذیقعده، به سوی بنی قریظه حرکت فرمود و پانزده روز ایشان را محاصره کرد، و روز پنجشنبه هفتم ذیحجه سال پنجم هجرت باز گشت و ابن اومکتوم را در مدینه جانشین فرمود .پیامبر(ص) ، علی(ع) را احظار کرد و پرچم را به او تسلیم فرمود،پرچم همچنان به حال خود بود و آن را پس از بازگشت از خندق  باز نکرده بودند. پیامبر بلال را فرمود تا برای مردم اعلان کند و جار بزند : که پیامبر  دستور می فرمایند نماز عصر را در محله بنی قریظه بخوانید . پیامبر زره و مغفر بر تن فرمودند و نیزه ایی به دست گرفت و سپر برداشت و بر اسب خود سوار شد. یاران پیامبرلباس جنگ پوشیده بر اسبان سوار شدند و گرد پیامبر را گرفتند  آنان جمعا سی و شش اسب داشتند .پیامبر همراه اصحاب پیاده و سواره براه افتاد و به محل بنی قریظه رسیدند و در کنارچاه لنا در پایین سنگلاخهای بنی قریظه فرود آمدند و علی  پرچم را در پای حصار ایشان بر افراشت و خطاب به بنی قریظه فرمودند ، ای دشمنان خدا از پای حصارهای شما تکان نخواهیم خورد تا همگی از گرسنگی بمیرید ، آنگاه پیامبر تیر اندازان را پیش آورد  و تیر اندازی و سنگ اندازی پیوسته ادامه داشت تا آنکه بنی قریظه از ادامه جنگ خود داری کرد  و به پیامبر  پیشنهاد مذاکره دادند و گفتند صحبت می داریم و پیامبر پذیرفتند.

بنی قریظه نباش بن قیس را برای مذاکره از حصار فرو فرستادند او ساعتی با پیامبر گفتگو کرد و ضمن آن گفت : ما به همانگونه که بنی نضیر تسلیم شدند تسلیم می شویم ، اموال و اسلحه ما از شما باشد، و خونهای ما محفوظه بماند و ما همراه زن و کودکان از شهر شما می رویم ، و از اموال ما به اندازه بار شتری غیر از اسلحه ،از آن خودمان باشد.پیامبر نپذیرفت. بنی قریظه گفتند: ما همان بار شتر را هم نمیخواهیم ، اجازه بدهید که خون ما محفوظ بماند و زن و بچه مان را به خودمان وا گذارید.

پیامبر فرمودند : به هیچ وجه موافقت نمیکنم ، مگر اینکه تسلیم فرمان من شوید ، بنی قریظه گفتند ما هرگز از تورات و آیین یهودی خود دست بر دار نیستیم، و تسلیم نخواهیم شد که جزیه و خراج به گردن بگیریم ، کشته شدن بهتر از این است.

پیامبر حکم بنی قریظه به سعد ابن معاذ سپرد،و ایشان فرمودند حکم من در بنی قریظه آن است که هر چه مردانند جمله بکشند و زنان و فرزندان ایشان میان مسلمانان تقسیم شود. چون وی این سخن بگفت ،پیامبر گفت "ای سعد حکمی که تو در بنی قریظه بکردی چنان است که حکم در بالای هفت آسمان بکرده اند"

گویند: فردای آن روز پیامبر (ص) صبح به بازار رفتند، و دستور دادند گودالهای گور۔ مانندی در فاصله خانه ابوجهم عدوی تا احجار الزيت کندند. اصحاب پیامبر (ص) به کندن مشغول شدند، و آن حضرت با بزرگان اصحاب نشسته بودند. و مردان بنی قریظه را دسته دسته می آوردند، و گردن آنها را می زدند.

. یهودیان در حضور پیامبر (ص) دسته دسته کشته می شدند، و على (ع) و زبیر عهده دار کشتن آنها بودند. حیی بن اخطب (در یهود هیچکس از وی مهتر نبود و دشمنی عظیم تر از وی نبود پیامبر را و از همه لشکر انگیزتر) را در حالی که دستهایش به گردنش بسته بود، و جامه ای سرخ برای کشته شدن پوشیده بود، آوردند. او جامه خود را با انگشت از چند جای دریده بود، تا پس از مرگ کسی آن را در نیاورد.

چون او آمد، پیامبر (ص) فرمودند: ای دشمن خدا آیا خدا ما را از تو بی نیاز نساخت؟ گفت: یا محمد ، "هیچ پنداشت نمیکنم که با تو خصمی نکرده ام و آنچه جهد و جد بود به جای آوردم و در عداوت تو هیچ فرو نگذاشته ام و من از آن نمیترسم که تو مرا بکشی -- که اسرائیل همه به این راه رفته اند  و هیچ یکی به مرگ خود نمرده اند"پس  دستور داده شد تا گردنش را زدند. سپس غزال بن سموئیل را آوردند. پیامبر (ص) فرمودند: خدا ما را بر تو پیروز نساخت؟ گفت: اری. و رسول خدا (ص) دستور داد تا گردنش را زدند. آنگاه نباش بن قیس را آوردند، او سعی کرده بود که با کسی که او را می آورد درگیر شود، و او هم با مشت به بینی نباش کوبیده و آن را خونی ساخته بود. پیامبر (ص) به مأموری که او را آورده بود اعتراض فرمودند و گفتند: چرا نسبت به او چنین کردی؟

مگر شمشیر کافی نبود؟ گفت: ای رسول خدا، او با من

درگیر شد و می خواست بگریزد. نباش گفت: ای ابوالقاسم سوگند به تورات دروغ می گوید، اگر مرا آزاد هم می ساخت من از آمدن به جایی که همه قومم کشته شدند تأخیر نمی کردم، تا من هم مانند یکی از ایشان باشم.

پیامبر (ص) فرمودند: با اسیران خوشرفتاری کنید، و به آنها آب بدهید و سیر ایشان کنید تا خنك شوند، و بعد بقیه را بکشید. گرمای آفتاب و سوزندگی شمشیر را بر آنها جمع کنید و آن روز آفتابی و گرم بود. به اسیران آب و طعام دادند، و چون سیراب شدند و خنك گردیدند، به قتل بقیه دستور داده شد.


کعب بن اسد را در حالی که دستهایش به گردنش بسته بود، به حضور پیامبر (ص) آوردند. او مرد زیبارویی بود، پیامبر (ص) فرمودند: کعب بن اسد است؟ کعب گفت: آری ای ابوالقاسم. پیامبر به او فرمودند: چرا از نصیحت ابن خراش بهره نبردید در صورتی که او مرا تصدیق می کرد، مگر به شما دستور نداده بود که از من پیروی کنید و اگر مرا دیدید سلام او را به من برسانید؟ گفت: چرا. سوگند به تورات ای ابوالقاسم، اگر نه این بود که یهود مرا سرزنش می کردند که از ترس شمشیر بوده است، حتما از تو پیروی می کردم. ولی چه کنم که من بر دین یهودیانم. پیامبر (ص) دستور داد او را جلو بردند. و گردنش را زدند.عتبة بن جبیره، از حصین بن عبدالرحمن بن عمرو بن سعد بن معاذ نقل می کرد که چون پیامبر (ص) در کسته شدن حیی بن اخطب، و نباس بن قیس، و غزال بن سموئیل و کعب بن اسد حضور داشتند، برخاستند و به سعد بن معاذ فرمودند: دستور بده بقیه را هم بکشند. و سعد آنها را گروه گروه می آورد و دستور قتل آنها را می داد.

گویند. زنی از بنی نضیر که نام نباته بود، همسری مردی از بنی قریظه را داشت و هر دو یکدیگر را دوست می داشتند. چون محاصره شدید سد، آن زن پیش شوهر خود گریست و گفت: تو از من جدا خواهی شد. مرد گفت: اری سوگند به تورات

چنین است که می بینی، به هر حال تو زن هستی، این سنگ بزرگ را به مسلمانان پرتاب کن، چه از این پس نمی توانیم کسی ازآنها را بکشیم، تو زن هستی و اگر هم محمد بر ما چیره شود زنها را نخواهد کشت. او دلش نمی خواست که زنش اسیر شود، و می خواست که او را در مقابل این کار بکشند. این زن در حصار زبیر بن باطا بود، و با خود آن سنگ بزرگ را به بالای دژ برد. بسیاری از اوقات مسلمانان در سایه آن دژ می نشستند. نباته سنگ را رها کرد و همینکه مردم او را دیدند از پای دیوار جستند، ولی سنگ به خلادبن سوید خورد و سرش را به شدت مجروح کرد و خلاد مرد. از آن به بعد مسلمانان دیگر پای حصار نمی نشستند.

روزی که پیامبر (ص) دستور دادند که بنی قریظه کشته شوند، نباته پیش عایشه همسر پیامبر (ص) آمد و در حالی که از صمیم دل می خندید گفت: عجب، همه سران و گزیدگان بنی قریظه کشته می شوند. در همین موقع شنیده شد که نباته را صدا می زنند. نباته گفت: مرا صدا می کنند. عایشه از او پرسید: چکارت دارند؟ گفت: همسرم مرا بکشتن داد. نباته زنی شیرین گفتار بود. عایشه به او گفت: چگونه شوهرت تو را به کشتن داد؟ گفت: من در حصار زبیر بن باطا بودم، شوهرم دستور داد سنگی بر سر یکی از اصحاب محمد زدم، و او از آن ضر به مرد، و اکنون به قصاص او کشته می شوم. و پیامبر (ص) دستور فرمود که آن زن را به قصاص خلادبن سوید کشتند.

عایشه گوید: خوش نفسی نباته، و فراوانی خنده های او را فراموش نمی کنم. او با آنکه می دانست کشته می شود قهقهه می زد. و همو می گوید: بنی قریظه را در سراسر آن روز می کشتند و شب در کنار مشعلهای افروخته به کشتارشان ادامه دادند.

ابراهیم بن ثمامه، از قول مسور بن رفاعه، از محمد بن کعب قرظی برایم نقل کرد که می گفت: بنی قریظه را تا هنگام غروب سرخی روز می کشتند، و سپس لاشه ها را در خندقها انداخته و رویش خاك ریختند. در مورد پسران نوجوان که در بلوغ ایشان شك می کردند، زیر شکمش را نگاه می کردند، اگر موی رسته بود کشته می شد، و اگر موی نرسته بود، جزو زنان و بچه های اسیر شمرده می شد.

عبدالرحمن بن عبدالعزيز، از قول عبدالله بن ابی بکر بن حزم برایم نقل کرد که: عدد یهودیانی که کشته شدند ششصد نفر بودند، غیر از عمرو بن سعد که طناب او پیدا شد و خودش نبود. واقدی می گوید: آنچه ثابت است بیرون آمدن عمرو بن سعدی از حصار است.

موسی بن عبيده از محمد بن منکدر نقل می کند: شمار ایشان میان ششصد و هفتصد نفر است. و ابن عباس رحمه الله می گوید: شمار ایشان هفتصد و پنجاه نفر بوده است.

و ابن هشام در کتاب "سیرت رسول الله" ص 375 میگوید شمار ایشان 900 نفر بوده است 

و چنان بود که پیمبر از زنان اسیر قوم بنی قریظه ریحانه دختر عمر وبن جنانه را که از طایفه بنی عمر و بن قریظه بود را برای خویشتن بر گزیده بود 

منابع:

مغازی تاریخ جنگهای پیامبر جلد 2-واقدی

سیرت رسول الله - ابن هشام

تاریخ طبری جلد سوم