رفت امروز و نگویم پس از این
باز گردد به چنین
هرگزش باز نخواهم به یقین
گر چه دیروز نبودش به از این
صبح فردا برود باز چنین.
پس چه باید بکنم
در دیاری که نباشد سخنی
نفس از بهر چه باید بزنی.
همگی منتظرند:
که یکی را ز در آید و دعایی بکند
آستینها را بالا بزند
و بگوید مردم
همه در صف به نمازی بشوید
و بخوانید دعایی که در آن
آفتابی بشود.
تاریخ 1998
باز گردد به چنین
هرگزش باز نخواهم به یقین
گر چه دیروز نبودش به از این
صبح فردا برود باز چنین.
پس چه باید بکنم
در دیاری که نباشد سخنی
نفس از بهر چه باید بزنی.
همگی منتظرند:
که یکی را ز در آید و دعایی بکند
آستینها را بالا بزند
و بگوید مردم
همه در صف به نمازی بشوید
و بخوانید دعایی که در آن
آفتابی بشود.
تاریخ 1998