۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

پادشاهی

آخرش یه روز میاد خسته میشی
سرتا جُم میدی هی عطسه میشی
دسدتا تکون میدی بسته میشه
چشمتا باز میکنی چشمه میشه
دردا دورت میکنن تو تنهایی
بدنت داد میکشه تو اونجایی
میگه یک عمری ازم بار کشیدی
حالا بارت میکنم تو حَمالی
دیگه حرفای تو را گوش نمیده
لب تو به هر کسی بوس نمیده
دندونات کرمو میشه تو دهنت
زبونت کز میکنه توی فکت
رودهات میپیچه غور غور میکنه
کبدت قلبتا داغون میکنه
دیگه خونی توی رگهات نمیاد
ریه هات دود تو را فوت میکنه
ناله را سر میکنی نا نداری
میخواهی که را بری پا نداری
پادشاهی یه روزی تموم میشه
اگه عادل نباشی زبون میشه
رگا سیلی میزنن بصورتت
مثه ماری میپیچن به گردنت
دیگه انشای تو راوی نداره
مردنت گریه و زاری نداره
باد میاد خاکتا بالا میبره
توی آسمون و ابرا میبره
بارون از بالا بزیرت میریزه
سیل میاد بسوی دریا میبره
دیگه هیچی از تو پیدا نمیشه
کسی از بودنت آگاه نمیشه
نامت هم پاک میشه از خاطره ها
نه که انگار بوده روزی پادشا