۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

تک درخت

در کویر خشک بی آب و علف
تک درخت کوچکی روییده بود
سبز و شاداب و جوان
برگهای بیشمارش را بروی شاخه ها
تن ز سوز نیش گرمای کویر پوشانده بود
بهر پیدا کردن آب و غذا
سالیان در یورش باد صبا
ریشه ها را با تلاشی بی امان
در سیاهی های نمناک زمین افشانده بود
سخت و محکم جای خود
بی محابا از هجوم باد و شن
غرقه در افکار خود
کار او اندیشه بود
در میان شب گهی
بی پناهی می گذشت
روی شاخ و برگ او
مرغک بی آشیانی مینشست
یک شب از شبهای مهتاب کویر
کاروانی راه خود گم کرده بود
از نشانیها و رد پای باد
غافل و بیگانه با آن آسمان
در جوار خانه آن تک درخت
از حوادث مانده منزل کرده بود
تک درخت محکم اندیشه ورز
بوی جنگل میشنید
بوی همنوعان خود
فکر کرد شاید نسیمی در گذشت
برگهایش را کشید از هر طرف
خواست آوازی براند روی لب
دید اما تک درخت
جمله هیزمها بروی اشتران
بسته در دست طنابی روی هم
زار میگریند به حال و روز هم
فکر کرد آن تک درخت:
"اینها همسرنوشتان منند
میبرند با کاروانها تا بسوزانند به شب"
از تمام ماجرای ماندنش در آن کویر
از شبی را همچو امشب با خودش
آن زمانی را که بود ش هیزمی
تا به امروزش که دارد ریشه ایی
تک درخت مهربان
روزهای اولش را با عتاب
یکه و تنها بدور از یار و همراهان خویش
یاد آوردش ز توفان کویر
رفت زیر خاک و خاکی روی هم
آمد و انباشت گردیدش به سر
او بیاد آورد روزی با تلاش
سر برون آورد از سنگینَ خاک
حال میدانست او از ماجرا
از کجا آورده بودش کاروان
با چه منظوری چه کاری میبرندش در کجا
تک درخت محکم اندیشه ورز
خواست تا کاری کند
تا تکانی ریشه از جا برکند
دید اما تک درخت
خود اسیر و در طنابی دیگر است
برگهایش رنگ پاییزی گرفت
رنگ رخسارش ز سبزی زرد شد
شاخه هایش خشک و تن آفت گرفت
باد کند از ریشه و دق مرگ شد