خدایا بند دستم را تو وا کن
از این زندان مرا یک دم رها کن
تو ظالم بوده و دانم که زشتی
به زشتی گوشهء چشمی به ما کن
تو از آزادی من در هراسی
زشور و شادیم دل میخراشی
بزرگت کرده جهل و ترس مردم
نگهدار تو بود هر آنکه را گم
بدنبال تو آن خوشباورانند
ریا کاران و زاهد پیشگانند
شریکت گشته در خونخواری خلق
زنند شمشیر عدلت را به هر فرق
زمین خونین و گلگون گشته صحرا
سراسر آسمان میگرید هر جا
ز بمباران و تیر و ترکشانها
شکسته سازها خاموشه دنیا
صدای زجه آهنگ دل ماست
گریز از درد راه ممکن ماست
علاج ما نشد بر در زدنها
در و دیوار بود اندیشهء ما
درا بنمای رخسار کر یهت
بکُش تا میتوانی هر چه بیشت
قفس دنیا و من در بند هیچم
به میدان آ که من سر باز خو یشم
تاریخ نگارش : دوهزار و بند