۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

کجا هستم که بر گویم برایت
بگویم از چه بر شوید ملالت
نمیداند کسی پرسیده ام من
زبانها بسته شد در پیش پایت
نگاهی کن به تاریخ جهانت
سیاهی میرود چشمان بازت
نفس تا میبری در سینه بازش
رسد هنگام رفتن از کنارت
تو دنیای بزرگی خوش به حالت
نبودی تا ببینی بندگانت
برای زندگانی میشکستن
نگاهی کن به دندان طلایت
بکش دستی به چشمان خمارت
برو گشتی بزن در باغ و راغت
بگو با باغبانت باغ آباد
بریز آبی به رود و چشمه هایت
سر و رویت بَشو وقت نهاره
بخور چیزی ز دست رو سیاهت
غذایم گر چه باب تبعتان نیست
بقدر گشنگی آید به کارت
تو میدانی در ایران شیخکی گفت
که با شش ساله دختر امتحان است
غرض من هم یکی نه ساله دارم
ببر با صیغه میگویم حلالت.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 6:42 بعد از ظهر لینک
GetBC(131);
آرشیو نظرات
پنجشنبه 14 آذر1387

آزادی: این سروده ازکتاب ،بازیگر بینقش، است
که آن را پانزده سال پیش سروده ام

میروی شهر به شهر
و در ایستگاه هایت، زمین را به انتظار بوسه ایی رها میکنی
شاید:تو فریاد مردگانی که در خاک خفته اند.
و نفرین زمین ، فشارشان میدهد
میفروشی ای آزادی ورایگان میبخشی، زمین را به فریادها.

کدام نهالی روییده، خود میدانی
رویایت ساختن میخهای آسمان است
آزادی، در اینجا نشسته ایی
هیچ نمیگویی
و همه خیره به تو مینگرند.

من تو را به رنگ سرخ دیده ام
جایی که حرف میزدی
میخندیدی
کتاب میخواندی
در خیابان عشقبازی میکردی.
پشت این میز ها نشسته ایی
هیچ نمیگویی
و همه خیره به تو مینگرند.
من تو را به رنگ سرخ دیده ام
جایی که حرف میزدی
میخندیدی
کتاب میخواندی
در خیابان عشقبازی میکردی
پشت این میز ها نشسته ایی،
و دیوانگان،
میپندارند، میتوانند ترا
از جایی که هستی
دور کنند.
پرنده ایی که فریاد تو او را پر میدهد،
پرنده ایی که از دست تو دانه میخورد،
نام ترا دارد
گاهی آزادی:
حس غریبی هستی برای مردگان
بوی دلتنگی خاکی
بوی بهار
که نتوان از آن گذشت
و گاه میدانی سقف دیوارت بلندتر از فهم خداست
گاه، طعم مستی پایان سحری
وبرای عاشقانت انتظار بلندی
که نیمه شبها ترا اشک میریزند.
آیا میدانی : هیچ از تو نخواسته اند
بجز زنجیری
که در خیابانها بتوانند ترا
دوباره فریاد زنند.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:27 قبل از ظهر لینک
GetBC(129);
آرشیو نظرات
جمعه 1 آذر1387

خنده بر لب میروم در ره ببین
شاد هستم با دل تنگم ببین
میروم تا گم شوم در بیکران
در کرانی را که من هستم ببین
گر چه درس غربتم بد هم نبود
مانده ام شاگرد این مکتب ببین
با امید دیدن خورشید باز
میگشایم دیده را از هم ببین
میروم گاهی بسوی دیگران
دیگران را پیش از آن رفتن ببین
هر که را من دیده ام آبستن است
نیست مامایی به یک بستر ببین
یا اگر هم هست مامای زن است
بچه هایش را بیا از دم ببین
بور و آبی چشم و پاری سرخ مو
بینشان هم تیره و روشن ببین
من آمس ایرانیم در شهر ما
مردمش را از پس عینک ببین
فان خوخش افتاد بر دامان خاک
قاتلش را زنده در مبحس ببین
من نمیگویم بخوان اسپینوزا
خانه آنه فرانک اول ببین
موزه بسیار است در اطراف شهر
زیر سقف موزه دنیا را ببین
اهل هر جایی بگو کرمانیم
جای آنها را که نابینا ببین
اهل مشروبی اگر نوشت بود
در کنارت خضر موسی را ببین
هر کسی را در پی آب حیات
راهیانَ سوی دریا را ببین
دست آخر فرصتی کردی اگر
باغ گلها را سر راهت ببین
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 9:15 بعد از ظهر لینک
GetBC(127);
آرشیو نظرات
جمعه 1 آذر1387

نمیخواهم این گربه یادم دهد
بخواهد که درس نمازم دهد
نه دخدی که بر سر کشد شانه اش
نه شویی که شبها رسد خانه اش
نمیدانم این گربه چشمش چپ است
ویا زیر روپوش او خنجر است
به پنگال او ناخن دشمن است
سبیلش تراشیده قدری کج است
معمای روز و شب است
چرا مانده پشت در است
سراپای ایران بم است
در این تیره شبها غم است
نگویی شعار من است
کسی در کنار من است
برَش حلقه امت است
نگهدار او اکبر است
بنازش کشد رهبر ی
غذایش دهد احمدی
صدا مرد خندان پو پوس
دهانش کند پُر ز بوس
زند بر کمر گاه او روسیه
دهد قلقلک آنطرف چینیه
عربها از آنسوترک خانه زاد
دهن ریش و پشمش به باد
نه تاج کیان بر سرش
نه مهر و وفا در دلش
نه پرورده رستم است
نه آن پرشیای من است.