۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

روز است و یا که شب نگویید

با من دگر از سحر نگویید

پرواز کنید از لب بام

گوشم پره از وطن نگویید.

دانم که چه می شود در آنجا

حرف از لب بسته کم نگویید

هر خانه به خانه کوی و برزن

پرواز وبه هر بهانه گویید

بر هر سر شاخه با درختان

در دام ویا بزیر باران

با عابر کوه و چشمه گویید

فریاد زهر شکنجه گویید

زخم است دهانم

خون از دل زارم

من خواب نبودم

مشغول دعایم

دستم ببریدند

من پای ندارم

چندین و به صد بار

بر چوبهء دارم

هر لحظه به دردی

در سوز و گدازم

تیر است نفسها

بر جان ملالم

سی سال بکشتند

هر روز نداها

همواره شنیدم

افغان شما ها...