روز آمد و رفت و ماه و سالی
گردیده بگرد خود جهانی
در چله و هنگام بهاری
سبز است درخت زندگانی
بر پای زمینیش تنومند
صد ریشه تنیده در صحاری
بالای سرَش دو مرغ عاشق
آیند برای تخم گذاری
من منتظرم تو هم بیایی
بر کاج نشسته خوش کلاغی
بالی نه پری نه در تکانی
آورده نه میبرد پیامی
یک بار همین کلاغ میگفت
شاکی شده از دست قناری
میگشت پی وکیل قابل
منقار گشود پیش قاضی
امن است سرای پادشاهی
در شهر بود هر آنچه خواهی
بی کوه بزن به قاف و لافی
با چشمه بگو سخن ز پاکی
سیمرغ نبود هر چه دیدم
بسیار شنیدم از اهالی
رستم نشنیده ام بگویند
سهراب بُود در این حوالی