۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

تو بزرگ و همچو دانا
شده ایی به خوابت آید
ماه میشود پدیدار و
شبی به یادت آید
میشود سهیم باشی
سازی به چنگت آید
گوشه ایی ز اصفهان را
بزنی به وجدت آید
بروی به شور گاهی
هر جا که اشکت آید
بزنی به سیم آخر
جانا کرشمت آید
چه بگویمت که دیر است
سخنم به خشمت آید
دیگر نمانده حرفی
تا بر سرشدت آید
زین میکنم یه اسبی
بر کوه و دشدت آید
تو غرییبهء به شهرت
چه کنم که اصلت آید
میخرم بلیت ارزان
که قطار بخدت آید
یه نفس بخوان غریبی
که صدای گرمت آید
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:36 قبل از ظهر لینک
GetBC(137);
آرشیو نظرات
یکشنبه 1 دی1387

نیامد روزها سالی بسر شد
شمار سالها سنگینتر شد
هزاران ساله ام در بیخیالی
به ده بودم شمردن بی ثمر شد
* * *
فرو افتاده خورشید از بلندی
بروی شانه گیسویش سپید است
گدایی میکند با آن بزرگی
در هر خانه میگوید قریب است
* * *
ماهتاب آسمان آیینه شد
ملت ما بر امامی خیره شد
رفت با تاجی بسر بالای بام
باز گشت و بر سرش عمامه شد.