۱۳۹۷ فروردین ۲۷, دوشنبه

به شبم دست کشیدم خوابید
بالش زیر سرش پایم بود
و به لب زمزمه ام لا لایی
خواندم از هر چه که میدانستم
گاه از غربت و گاهی وطن شیدایی
چشم او بسته و من بیدارم
شاهد خفتن این همراهم
بهتر از همسر دیرین من است
هر کجایی بروم پیش من است
نه که بویی ز دهانش بدمد
نه که دستی و نه پایش بپرد
گیسوانش به درازای افق
دامنش بافته از نقره و گل
در دلش خفته و خود خفته من
رازهایش همه را گفته به من
نیست پیدا و نهانند در او
مرگ و هستی به جدالند در او
با که پیر است ولی عشوه کنان
برده دل از کف هر پیر و جوان
اشک چشمان همه بر گردن او
آه دلها همه انگشتر او
خون بیدار دلان در رگ او