میان شادی و گلها کجایم
منم کامبیز در میدان دامم
زدم آتش گشودم بال و رفتم
برفتم تا بجویم سر پناهم
من از اهل زمینیها نبودم
جدا گردیده بود هم آسمانم
مپرسیدم چه دیدم تار تاریک
ز تاریکی زدم آتش به جانم
روانش شاد.کامبیز روستایی پناهجوی ایرانی که در میدان دام آمستردام خودش را به اتش کشید
منم کامبیز در میدان دامم
زدم آتش گشودم بال و رفتم
برفتم تا بجویم سر پناهم
من از اهل زمینیها نبودم
جدا گردیده بود هم آسمانم
مپرسیدم چه دیدم تار تاریک
ز تاریکی زدم آتش به جانم
روانش شاد.کامبیز روستایی پناهجوی ایرانی که در میدان دام آمستردام خودش را به اتش کشید