۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

پشت میله ها

آشنایم این سکوت است
مهربانم این سیاهی
خاطرات کهنه ام را
پاک میکند جدایی

گرَد شانه ام بدستی
میکشم بروی هستی
بدلم نمانده آهی
به سرم نمانده شوری

نه جوانم و نه پیرم
بین این هر دو اسیرم
اگرم کسی بپرسد
گویمش، بگو چه دیدم؟

آمدم خسته رسیدم
بندهای پا بریدم
پشت میله ها بجز، شب
چیز دیگری ندیدم