۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

هر روزم

هر روزم مچاله کاغذیست
که یک بار مدیر مدرسه
به سطلم انداخت
ز آن پس از سرزمینی نوشتم
که درخت سایه اش را به دنبال کشید
و میوه هایش در آن سوی آبها رسید

سنگین اگر میشوم
از نم نم باران است
کلاهی بسر گذاشته ام
که عمری سر پناه من است
روزهای آفتابی عینکی به چشم میزنم
و در خیابان دست سایه ام را میگیرم
که گم نشویم
ته مانده بشقاب
منتظر دستی است
که آرامشم را بهم میزند
و از چروکهای پیشانیم
آب رودخانه ها جاریست
گاهی گیجگاهم چسبناک است
پشت شیشه های ترک خورده
چشمم گیر میکند
و بر نمیکند از چشمی
آنگاه نهیب کسی، تکانم میدهد
و کندر بین دندانم، شل میشود
این دهان کیست؟
که باز میشود
با انکه هزار تا خورده ام
باز به تبسمی، هنوز هم شاد میشوم
نگارش: 1994 آمستردام