۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

بین شما غریبه ها
من همه جا غریبه ام
حرف شما به هر زبان
شنیده ام٬ شنیده ام.

بین شما اشاره ها
رفته به سوی کشورم
تا به طناب گردنم
دست شما کشیده ام.

من همه جا غریبه ایی
مانده به شانه ها سرم
دیده تان به سنگها
بر سر خود گشوده ام.

اشگ یکی بگونه ام
آه یکی به گفته ام
پیش شما نگفته ام
بین شما نبوده ام.

باز نموده دستتان
با که به حلقه میشود
اینهمه قلب ملتی
تا که شکسته میشود.

نفت سیاه ما چرا
کور نموده چشمتان
پای بروی حرفتان
پشت به هر چه رسمتان.

دم نزنید٬ اگر زنید
از همه نیک و بد زنید
از زن سنگساره تا
بستن هر دهن زنید.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:36 قبل از ظهر
لینک
GetBC(71);
آرشیو نظرات
دوشنبه 3 دی1386

چشم من خم شدو
هر روز ندید
باد را گفتمش٬ هی
تو دگر نشکن و از شاخه نچین.
رو به من کرد و ندید
یا که چیزی نشنید
یا اگر هم که شنید
حرف من را نخرید.
شاخه را سخت تکان داد
و شکست
میوه ها ریخت زمین
مرغ از لانه پرید
رفت و از آن خبری
نیست که نیست.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:1 قبل از ظهر
لینک
GetBC(70);
آرشیو نظرات
دوشنبه 3 دی1386

مینویسم گاه چیزی
روی آن خط میکشم
از خطوط در همم
شکلی ز آدم میکشم.
دستهایش را تهی
چشمان بر هم میکشم
از نگاهش حسرتی
در واپسین دم میکشم.
روی آن خط میکشم
بر دهانش بوسه ایی کج میکشم
شانه هایش را برای
بار کمتر میکشم.
مینویسم روز
روی روشنش خط میکشم
ابر و باران است
روی بهترش خط میکشم.
بیشترها بهترینها را
در آتش میکشم
دودهای سر کشی
روی دفتر میکشم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:25 قبل از ظهر
لینک
GetBC(69);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

از کدامین راه می آیی
تو ای گمگشته ماه
میبری آیا کسی را
سوی آب.
باز میگردی تو باز
میرسد آیا شبی نوبت به ما٬
من همینجایم که میبینی مرا
در نزن بیدار هستم روز و شب
زحمتی گر نیست
میبخشی مرا
پا اگر بر می نهی بر چشم ما
در بیاور کفشهای پاره را
سر بکش هر جا که میخواهی برو
هر چه هم دارم تو مهمانی بخور
با من هم تعارف نکن
تا که هستی خدمتم در راه تو
جان اگر باشد
نهم بر پای تو
شاید هم دانی کمی عادات ما
چون نمیمانی
شوی مهمان ما.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:25 بعد از ظهر
لینک
GetBC(68);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

پنجره ایی که بسته بود
دوباره باز میشود
پنجه گل در آفتاب
دانه و ساق میشود.
جم نخورید خانه ها
فصل بهار میشود
بام شما برای من
بستر خواب میشود.
میشوم آن پرنده ایی
که گم نموده آشیان
ستاره های آسمان
چراغ خواب میشون.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:37 قبل از ظهر
لینک
GetBC(67);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

مانده کاری تا که انجامش دهم
این زنم٬ هه ٬خانه ام با بچه ها
پشت در هم کوچه و شهرم رها
بین آنها مردمانه با صفا.
دارم آیا جانکی یارت کنم
کلبه ایی آیا که مهمانت کنم
میتوانم با سرود تازه ایی
شادت کنم.
کار دارم بهر نانی
شب به شب باز آورم
سفره اندازیم و
شکر نعمتی تایش کنم.
خاطری آسوده تا
شوخی کنم
بر گشایم دل برایت
پرده رازش کنم.
من نمیخواهم دگر یادش کنم
این دروغ خام را بامش کنم
سیک هندی را
نشان پرچمی قابش کنم.
من ز خورشید
انتظار آموختم
سوختم در تیرگیها
تا پگاه آموختم.
مهر را من از کیای مهربان
آموختم
میهنم را میبرم دور از شما
راز هستی را من از ققنو سها آموختم.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:10 قبل از ظهر
لینک
GetBC(66);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

حال من خوب است اگر
شب جای نالیدن شود
روز هم جای خودش
هنگام تابیدن شود.
آب گل باشد
هوا درهم شود
طول و عرض راه
افزونتر شود.
هر که حالش
خوب باشد رد شود
گر نباشد
ماند او تا شب شود.
گل فروشی میکنم
هر دم شود
خنده بر لبها اگر
کمتر شود.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:38 قبل از ظهر
لینک
GetBC(65);
آرشیو نظرات
یکشنبه 2 دی1386

ستاره بود اگر شبی
نشان دهم در آسمان
یکی میان جمکران
زند صدای بیکران.
به یک نظر نمیرسد
شباهتش به آدمی
ز دیده شک برون شود
در عادتش به یک دمی.
هم او عیان و آشکار
گرفته ژست مبهمی
به غار او که بنگری
نوشته بیت رهبری.
تکیده پشت منقلی
خمیده سر به کاغذی
بروی چهره قابکی
فرو کشیده اندکی.
در این سرای بی سری
نهاده سر به دامنی
برای بی ستارگان
دهد به دیده شربتی.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:58 قبل از ظهر
لینک
GetBC(64);
آرشیو نظرات
شنبه 1 دی1386

بیخودی وحشت نکنید
بهم دیگه شک نکنید
روی سر هم نزنید
دنیا را اون ور نکنید.
نرنجونید همدیگه را
پشت به دشمن نکنید
مشکل های فردیتونا
تو همدیگه حل نکنید.
زنجیرامون صدا میده
اون از گذشته ها میگه
رد میشیم از کنار هم
داد یکی هوا میره.
تا اسباشون نفس داره
دروغ میگن به همدیگه
تو حرفایی که میشنوی
نمیدونی کی چی میگه.
بدنبال بهانه ها
گم شده راه چاره ها
هر طرفی بادش بیاد
کج میشه هی نقاره ها.
ایرانیهای همزبون
آی٬ شهری های مهربون
دهاتیم بین شما
ساده میگم بهت آقا.
نماز میخوند اونم بابا
مثل شما تو خونه ها
هیچ کسی هم بهش نگفت
اون با خدایش چی میگفت.
یه بار دیدم توی چشاش
مچاله شد آرزوهاش
شکسته شد مثل حباب
رفت و وطن مونده بجاش.
میگم بیا با هم بریم
بجنگ هر چی من بریم
هر کی میگه وطن بیا
باهاش به اون طرف بریم.
قبله ما وطن باشه
هر کی به اون نظر باشه
بهتره اینکه هر کسی
صاحب اون نظر باشه.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:56 بعد از ظهر
لینک
GetBC(63);
آرشیو نظرات
شنبه 1 دی1386

فکر فراخونده شد
از همه جا رونده شد
باز تمام مشتا
دست همه خونده شد.
رهبر ما درشته
نشسته توی بشکه
رو هر دستی نوشته
کارگر درشگه.
حرفای اون درسته
کارا باید درست شه
میزنه تازیانه
وا میشه تا که مشتش.
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی