آفتابت را ز من پنهان مکن
نور میخواهم دلم نالان مکن
خواب را از من گرفتی کم نبود
چشمهایم را دگر بر یان مکن
خاطراتم را نمیشویم دگر
کوله بارم کهنه آنرا تر مکن
خون های قرمز خشکیده را
باز هم بر دفترم جوهر مکن
خوب میدانم نمیروید گلی
در نیستانم تو فکر غم مکن
از دهان بسته ام فهمیده ام
میهنم را بیش از این قسمت مکن
آسمان، سیمرغ ای مام زمان
بر یکی خوبی و دیگر بد مکن
ظهر تابستان گرمم را مگیر
غربتم را سرد بی همدم مکن.