۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

جایی که زمین است چنین است
آوارهء آن پشت به زین است
باد است سوار از پس برگی
ابرش بسر سبزه غمین است
جایسِت که جنگل شده میدان
شیرش به قفس گوشه نشین است
باغش همهء سال خزان است
دشدش همهَ از خار وزین است
دلبندی من دهکده ام بود
میگفت ! یکی مثل اوین است
شهری شده اما چه بگویم
بیچاره در آن شهر نشین است
میگفت در آن کشتن خوبان
نزدیکتر از شک به یقین است
گفتی اگرت نفت کجا رفت
گویند ترا منکر دین است
بیکاری و فردا چه کنم ها
لو خورخورهء شام و پسین است
بسیار جوانانه دلیری که در این شهر
دلبندیشان شیشه کراک یا هرویین است
دلبند چه باشم دگر ای چرخ
بنگر که سراپای تو کین است
از فلسفه ات یافته ام من
پایان تو آغازترین است