۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

سه شنبه 2 بهمن1386


زمستان میشود آرام آرام

زند پر در هوایش برف و باران

ز بام شانه ام آرام آرام

بروید سبزه ها آرام آرام.

شادمانی هست می آید ز راه

خوش به حالم میشود از درد پا

میتوانم باز دستی در هوا

بر سرم دسمال و آن دیگر عصا.

خورشید ندانست که روز است

در بیخبری ماه تمام است

بهر همه تابید و نپرسید

در بند یکی یا سر دار است.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:44 قبل از ظهر لینک

GetBC(82);

آرشیو نظرات

سه شنبه 2 بهمن1386


شانه ام را میکشم بالاتر از ناباوری

دور از دستم نکوبم بر دری

میشود آیا برایم عادتی

چشم پوشیدن ز درد آدمی.

کی بنی آدم بدستش اره بود

تا ببرد دست و پای پیکری

آی٬ سعدی باز گو شعری دگر

نیست پیدا دیده بودی آدمی.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:15 قبل از ظهر لینک

GetBC(81);

آرشیو نظرات

سه شنبه 2 بهمن1386


شباهتهای پیشینم پریشند

بمانند کت پشمینه ریشند

برابر گشته ام با بینهایت

شنیدم کفشهایم قوم و خیشند.

میشکافد سنگ از باریکه آب

خاک و شنها میشود اندوه ما

هی بسر ریزیم بهر این و آن

تا رسد روزی به نوبت بهر ما.

پس از عمری بتنهایی نشستن

بتنهایی نفهمیدم که هستم

نگاهم میکند دیوار گوید:

ز تنهایی سری بر گردن هستم.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:40 قبل از ظهر لینک

GetBC(80);

آرشیو نظرات

سه شنبه 2 بهمن1386


نباشد اگر باد باران بود

در این شهر آب فراوان بود

بر این آب پلها هزاران بود

ز پلها گذر بیشماران بود.

منم خیس بارانیم

از این بیشمارانیم

ولی چونکه ایرانیم

بدنبال آزادیم.

نپرسیده از من پلی

نلرزیدش آن آجری

برای سفر میبرم

بهمراه بال و پری.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:8 قبل از ظهر لینک

GetBC(79);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


اگر بودی بجای جنگها شادی

چه میبودی

میداند کسی ؟

برگویدم این را نمیدانم

جای بند آزادی

نمیدانم؟

اما دیده ام آزاد

مردی را بپای چوبه دارش

میخندید کاووسی

هفتی میشوی هشتی

سنگ آسیابی

گشته بر قلبی

له گردیده زیرت

هر سر و دستی

تا اینگونه میچرخی

گردی از سر خشمی

خونی میچکد از لای هر چرخی

با هر سرخی رنگی

با نمناکی تلخی

بر لبهای سردی

میشوی هشتی.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:17 بعد از ظهر لینک

GetBC(78);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


تماشا رفت و دریا

هزاران ماهی در آب فردا

هزاران کودک بی نام دنیا

عروسکهای خاکی و نشانها.

تماشا از کنار باغ سیبی

تماشا از دل صحرا نسیمی

تماشا در میان یک نگاهی

نشسته تا ببیند آشنایی.

بدر آید برون از سینه گاهی

تماشای نگار از سنگ راهی

تماشا میشود آن یار و من را

رها در گفتگویش از جدایی.

تماشا میشود رنگی به دیروز

تماشا خیره میماند به امروز.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 6:21 بعد از ظهر لینک

GetBC(77);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


خندیدم و گفتم به چه دیدم

باران پر از مسخره بارید

باد آمد و برد ابر و دیدم

خورشید پر از مسخره تابید.

شب شد به خودم آمده دیدم

مهتاب بر آمد ز بلندی

رو کرد و به پوزخنده ایی گفت

باید که تو هم به ما بخندی.

این مسخره خانه خنده دارد

هر گوشه آن شکنجه دارد

جایی که تویی ز خنده بارد

جایی که منم ز گریه بارد.


نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:22 قبل از ظهر لینک

GetBC(76);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


آب را گل چشمه را آلوده

پلها را چرا له میکنی

گر بجای آب میخواهی عسل

اشتباهی مال ما گل میکنی

میتوانی در بهشت همدم شوی

همنشین حوریان از دم شوی

این جهانی را بهشتی ساده است

آب و گل هر چشمهء میخانه است

واگذار اینها برو پیش بقی

دست میگیرم که تا آسان روی

هر که حق دارد به آزادی رسد

نیک اندیشیدن از شادی رسد

میرسی بر آرزویت غم مخور

اینقدر خون از دل ملت مخور.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:13 قبل از ظهر لینک

GetBC(75);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


دربان شهری تکیه بر

تخت ریاست میزند

دیوار و درها خنده

گاهی بر سر هم میزنند.

در بین درها دیده ایی

گاهی یکی رد میشود

از روزنی میدیده او

گویا که رهبر میشود.

سرمای برف شهر ما

شرمنده از تب میشود

وقتی که پشت میله ها

دستان ما یخ میشود.

جنگل نمیگوید سخن

جز با نسیمی از بهار

خشکیده گل بر شاخه ها

پژمرده روی هر مزار.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 1:11 قبل از ظهر لینک

GetBC(74);

آرشیو نظرات

دوشنبه 1 بهمن1386


روم تا انتهای جویباری

درختان را دهم از نو پیامی

بگویم اره بر دستی و پایی

کشد دیوانه با حکم الاهی

روم بالای کوه بی پناهی

کنم من شکوه از عدل خدایی

بپرسم: گفته ایی آیا ز مهرت

کسی بی دست و پا آید به ذکرت

نمی بینی تو هم مانند مایی

نهان در حلقه پیقمبرانی

رسد آیا صدای استخوانی

بگوشت میرسد آیا نوایی

شود پرتاب از کویت بشر را

برند با اره دست و پا و سر را

یکی در باد آویزان دار است

یکی را بر سرش آوار سنگ است

نمیدانم چه کیفی در جنون است

به کام جانیان پیمانه خون است

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:25 قبل از ظهر